eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
338 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق الحُب » . قسمت ششم . اولین‌ قدم‌ها در راهِ حسین(ع) ... نگاهش که می‌کردی، دلت برایِ پاهای کوچکش غنج می‌رفت‌ . معلوم بود تازه یاد گرفته راه برود. یکی‌دوقدم که برمی‌داشت تلوتلو می‌خورد و مادرش حواسش بود که یکهو نیفتد ... باز هم به فکر فرو می‌روم‌ . حب حسین(ع) آنقدر در تن و جان عرب‌ها ریشه دوانده که بچه‌هایشان در راه او قد می‌کشند. اولین حرف‌هایشان ذکر حسین، اولین قدم‌هایشان، در راه حسین، اولین ذوق‌هایشان برای دیدنِ گنبد طلاییِ حسین و یک در کلمه ، اولین عشق‌ِ زندگی‌شان خلاصه می‌شود در نامِ حسین(ع) کودکانِ عراقی، عجیب گره خورده‌اند با حسین(ع) ؛ هرچقدر فکر می‌کنم دلیلی نمی‌یابم مگر تأثیر مادرانشان! مادرانی که انگار هربار به فرزندان‌شان شیر داده‌اند، نام حسین را زمزمه کرده‌اند. هربار کودک‌شان گریسته، آنها را روی زانو نشانده، اشک هایشان را پاک کرده و قصه‌ی کودکانِ حسین را برایشان گفته‌اند. قصه‌ی اشک‌ها و دردهایشان؛ تا کودک‌شان درد خودش را فراموش کند .. مادرانی که در هر نفس، در هر‌‌ قدم و در هر رفتار اعتقاد و عشق‌شان به امام‌حسین(ع) را فریاد زده‌اند و کودک‌شان این‌ها را دیده و با این‌ها قد کشیده! تو شاید بتوانی همه چیز را ذهن این کودکان پاک کنی، اما یادِ حسین(ع) را هرگز! حبِ حسین(ع) با گوشت و پوست و خون این بچه‌ها آمیخته شده است ؛ فراموش شدنی نیست ... ! - گلنار .
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمت هفتم . حکایت چای‌ها :)☕️ - شنیده‌ای می‌گویند یار خوب تمام ماجراست؟ من اما می‌گویم در این مسیر چایِ خوب تمام ماجراست، آن هم برای مایی که ایرانی‌ هستیم و وجودمان بسته به وجودِ چای است! در گرمای چهل، پنجاه درجه ، نه بستنی می‌چسبد ، نه آبِ یخ ، فقط چای؛ آن هم لب‌سوز و لب‌دوز ! اینجا دونوع چای صرف می‌شود .. یکی چایِ ایرانی، و دیگری چایِ معروفِ عراقی . چای عراقی، تلخ‌تر از ایرانی‌ست و برای همین حتما باید با شکر صرف شود .. اما تلخی‌اش هم عجیب دلچسب است . جوری نمک‌گیرت می‌کند که دیگر تا توی مسیری دلت چای ایرانی نمی‌خواهد! دوست داری فقط توی لیوان‌های کمر باریک، چای عراقی با شکرِ اضافه بنوشی و گرمای شدید عراق هم برایت مهم نباشد! دوست داری تلخی‌اش را مزمزه کنی و بعدش رطبِ شیرینِ عراق را نوش‌جان .. برایِ من این تلاقی مزه‌ها عجیب دوست‌داشتنی و دلخواه‌ست .. ای کاش بین‌الحرمین هم چایی‌خانه داشت! آنوقت می‌شد بایستم کنارش، با حسین(ع) حرف بزنم، غم‌هایم را تک به تک بشمارم و برای هر کدامشان، یک استکان چای بنوشم تا شاید آنها را بشورد و ببرد .. اما من بهت قول می‌دهم یک روزی، ایرانی‌ها آخرش کار خودشان را می‌کنند و یک چای‌خانه هم گوشه‌کنار بین‌الحرمین راه می‌اندازند :) آن‌وقت عراق، بیش از پیش به ما حسِ وطن بودن را می‌دهد ... - گلنار .
" ناجـــه "
« روایت‌هایی از طریق‌الحُب » . قسمتِ آخر . شوقِ وصال! :) از پیچ آخرین خیابان که می‌گذرم، نگاهم می‌افتد به گنبد طلایی قمربنی هاشم . می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند. دست‌هایم را روی سینه می‌گذارم و سلام می‌دهم . به راه می‌افتم تا هرچه زودتر به حریم امنش برسم . خیابان مملو از جمعیت است . زنان و مردان و کودکانی که به عشق حسین و خاندانش، تمام سختی‌های مسیر را به جان خریدند و حالا همه غرق در سکوت، محو نورانیت و عظمت حضرت عباس(ع) شده‌اند . خسته‌ام، پاهایم تاول زده و به زور راه می‌روم ؛ اما برایم ذره‌ای اهمیت ندارد‌ . گرمای هوای اینجا به ۵۰ درجه می‌رسد، هرم داغی پوستِ صورت را می‌سوزاند؛ اما مهم نیست! اینجا ، در این نقطه از زمین که کربلا می‌گویندش؛ تمام مادیات معنای خود را از دست می‌دهند. در مسیر اربعین؛ عشق حرف اول را می‌زند. حالا دیگر از بازرسی حرم رد شده‌ام وهم‌قدم با دریایِ پرخروشِ جمعیت وارد حریم حضرت ابوفاضل می‌شوم تا اذن ورود به حریم حسین را بگیرم. شلوغی جمعیت بی‌حد و مرز است! انگار از دل زمین آدم می‌جوشد. سخت می‌شود در این هیاهو نفس کشید؛ اما مگر برای کسی ارزش دارد؟ به نزدیک ضریح که می‌رسم گریه امانم را می‌برد . چه وصال شیرینی است؛ چه آرامش خالص و نابی! از حریم عباس بیرون می‌آیم و وارد بین الحرمین می‌شوم. اولین نگاه، اولین دیدار، چه ‌ها که با قلب زائران عاشق نمی‌کند! جنون همه در نام حسین خلاصه می‌شود ... یکی از شوق فقط گریه می‌کند، دیگری مبهوتِ تماشا . یکی زیر لبی دردِ دل می‌کند و دیگری با پای برهنه بین الحرمین را قدم می‌زند تا به آغوش حسین برسد . یک هیئت عزاداری از میان جمعیت راه باز می‌کند و جلو می‌آید. مردان با لهجه عراقی می‌خوانند و محکم سینه می‌زنند. من غرق اشکم! به این چند روز فکر می‌کنم . به مسیری که طی شد، به تلخیِ چای عراقی و به نوای هلبیکم یا زوار ، به مای باردها و به مهمان نوازی‌های مردم عراق! به همه چیز فکر می‌کنم و بعد همانطور که دست‌هایم روی قلبم است؛ سلام می‌دهم. قدم برمی‌دارم به سمت حریم حسین و در راه اشک می‌ریزم و زمزمه می‌کنم : « حسین جان ای آبرویِ دو عالم ، نگین سلیمان به حلقه خاتم . . » - گلنار .
" ناجـــه "
تابستانِ خاص! :) - من آدمی هستم که زندگی کردن در لحظه را خوب آموخته‌ام! آدم لذت بردن از خوشی‌هایِ کوچکم . . تغییر فصل‌ها همیشه بهانه‌ای‌ست برای خندیدنِ من :) تابستان‌هایی که همه خسته‌اند و بی‌حوصله ، من می‌دانم باید چه کنم تا روزهای خوبی را بگذرانم! خانواده‌ام یک ویلا دارند در بهترین و دنج‌ترین نقطه شمالِ‌کشور، گیلان عزیز . اما متأسفانه اکثر اوقات بدون استفاده است و گاه‌گداری تعطیلات به آنجا می‌روند . من اجازه گرفتم و تابستان هر سال بار و بندیلم را می‌بندم و می‌روم آنجا ، بیشتر اوقات هم تنهایی! از اوایلِ تیر تا اواخرِ شهریور در جنگل‌ها می‌دَوَم و خیال پردازی می‌کنم ، کتاب می‌خوانم، ساز می‌زنم، با حیوانات و پرنده‌ها حرف می‌زنم و طبیعت خدا را در آغوش می‌کشم ... امسال اما تابستان متفاوتی را گذراندم . شبیه همیشه، آخرین امتحانِ ترم را که دادم خندان به خانه بازگشتم . وسایلم را جمع کردم، بلیط اتوبوس گرفتم و فردای آن روز راهی شدم . اما این بار وقتی از تاکسی پیاده شدم و به سمت ویلا رفتم؛ متوجه شدم درونِ خانه روبرویی که سال‌ها کسی از آن استفاده نمی‌کرد، فردی حضور دارد . ماشین سبزِ قشنگی جلوی در خانه پارک شده بود . خواستم کلید بندازم و در ویلا را باز کنم که دیدم پسرِ جوانی در ویلای روبرویی را باز کرد و بیرون آمد. چشم در چشم شدیم . او نگاهش را دزدید و آرام سلام کرد . من هم سلام کردم و گفتم :« تازه به اینجا اومدین؟ » سرش را تکان داد و گفت:« این خونه واسه مادربزرگ پدریمه. خیلی وقته کسی ازش استفاده نمی‌کنه. منم چون خیلی تابستون‌های گیلان رو دوست دارم، اومدم که این سه ماه رو اینجا بمونم. شما چی؟ » لبخندی زدم و گفتم :« چه جالب! دقیقاً منم واسه همین اومدم. شما تنهایین؟ » سرش را تکان داد . دوباره لبخند زدم و گفتم:« اگه دوست داشته باشین می‌تونین بیاین توی ویلای ما . اینجا یه کتابخونه خیلی بزرگ داریم . شما کتاب دوست دارین؟» باز سرش را به علامت مثبت تکان داد . پسر خجالتی‌ای بود . دیگر چیزی نگفتم و وارد خانه شدم ... فردای آن روز، حوالی ساعتِ ۴ عصر بود که کسی زنگ ویلا را زد . حدس زدم همان پسر باشد . در را باز کردم و به داخل دعوتش کردم . لباسِ آبی کمرنگی پوشیده بود با شلوارآبی نفتی . موهایش صاف و خرمایی بود . چشم‌هایش، نمی‌دانم چه رنگی بود. ولی من خیلی چشم‌هایش را دوست داشتم :) آمد، آرام و با طمانینه . از کتابخانه‌ام دیدن کرد. ساعتی کنارم ماند و برایم کتاب خواند . با هم حرف زدیم ؛ از خودمان، از زندگی و از علاقه‌هایمان گفتیم . کنارِ هم چای نوشیدیم، شعر خواندیم و آسمانِ دم غروب را تماشا کردیم . . غروب، او رفت. قرار شد فردا برویم و در جنگل قدم بزنیم . ذوقِ عجیبی داشتم . این چند ساعتی که کنارش بودم، حالم خیلی خوب بود . انگار او هم همین حس را داشت؛ چون مدام لبخند می‌زد و با یک حالت خاصی نگاهم می‌کرد . . باورم نمی‌شد ؛ من به همین سادگی عاشقش شده بودم . عاشق کسی که اصلاً نمی‌دانستم می‌توانم زندگی‌ام را کنارش بسازم یا نه! فقط می‌دانستم خیلی شبیه هم هستیم و این برایِ گیر کردن بندِ دلِ من بس بود ... - گلنار . - یک عاشقانه‌ی کوتاه : )