eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
340 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
تابستانِ خاص! :) - من آدمی هستم که زندگی کردن در لحظه را خوب آموخته‌ام! آدم لذت بردن از خوشی‌هایِ کوچکم . . تغییر فصل‌ها همیشه بهانه‌ای‌ست برای خندیدنِ من :) تابستان‌هایی که همه خسته‌اند و بی‌حوصله ، من می‌دانم باید چه کنم تا روزهای خوبی را بگذرانم! خانواده‌ام یک ویلا دارند در بهترین و دنج‌ترین نقطه شمالِ‌کشور، گیلان عزیز . اما متأسفانه اکثر اوقات بدون استفاده است و گاه‌گداری تعطیلات به آنجا می‌روند . من اجازه گرفتم و تابستان هر سال بار و بندیلم را می‌بندم و می‌روم آنجا ، بیشتر اوقات هم تنهایی! از اوایلِ تیر تا اواخرِ شهریور در جنگل‌ها می‌دَوَم و خیال پردازی می‌کنم ، کتاب می‌خوانم، ساز می‌زنم، با حیوانات و پرنده‌ها حرف می‌زنم و طبیعت خدا را در آغوش می‌کشم ... امسال اما تابستان متفاوتی را گذراندم . شبیه همیشه، آخرین امتحانِ ترم را که دادم خندان به خانه بازگشتم . وسایلم را جمع کردم، بلیط اتوبوس گرفتم و فردای آن روز راهی شدم . اما این بار وقتی از تاکسی پیاده شدم و به سمت ویلا رفتم؛ متوجه شدم درونِ خانه روبرویی که سال‌ها کسی از آن استفاده نمی‌کرد، فردی حضور دارد . ماشین سبزِ قشنگی جلوی در خانه پارک شده بود . خواستم کلید بندازم و در ویلا را باز کنم که دیدم پسرِ جوانی در ویلای روبرویی را باز کرد و بیرون آمد. چشم در چشم شدیم . او نگاهش را دزدید و آرام سلام کرد . من هم سلام کردم و گفتم :« تازه به اینجا اومدین؟ » سرش را تکان داد و گفت:« این خونه واسه مادربزرگ پدریمه. خیلی وقته کسی ازش استفاده نمی‌کنه. منم چون خیلی تابستون‌های گیلان رو دوست دارم، اومدم که این سه ماه رو اینجا بمونم. شما چی؟ » لبخندی زدم و گفتم :« چه جالب! دقیقاً منم واسه همین اومدم. شما تنهایین؟ » سرش را تکان داد . دوباره لبخند زدم و گفتم:« اگه دوست داشته باشین می‌تونین بیاین توی ویلای ما . اینجا یه کتابخونه خیلی بزرگ داریم . شما کتاب دوست دارین؟» باز سرش را به علامت مثبت تکان داد . پسر خجالتی‌ای بود . دیگر چیزی نگفتم و وارد خانه شدم ... فردای آن روز، حوالی ساعتِ ۴ عصر بود که کسی زنگ ویلا را زد . حدس زدم همان پسر باشد . در را باز کردم و به داخل دعوتش کردم . لباسِ آبی کمرنگی پوشیده بود با شلوارآبی نفتی . موهایش صاف و خرمایی بود . چشم‌هایش، نمی‌دانم چه رنگی بود. ولی من خیلی چشم‌هایش را دوست داشتم :) آمد، آرام و با طمانینه . از کتابخانه‌ام دیدن کرد. ساعتی کنارم ماند و برایم کتاب خواند . با هم حرف زدیم ؛ از خودمان، از زندگی و از علاقه‌هایمان گفتیم . کنارِ هم چای نوشیدیم، شعر خواندیم و آسمانِ دم غروب را تماشا کردیم . . غروب، او رفت. قرار شد فردا برویم و در جنگل قدم بزنیم . ذوقِ عجیبی داشتم . این چند ساعتی که کنارش بودم، حالم خیلی خوب بود . انگار او هم همین حس را داشت؛ چون مدام لبخند می‌زد و با یک حالت خاصی نگاهم می‌کرد . . باورم نمی‌شد ؛ من به همین سادگی عاشقش شده بودم . عاشق کسی که اصلاً نمی‌دانستم می‌توانم زندگی‌ام را کنارش بسازم یا نه! فقط می‌دانستم خیلی شبیه هم هستیم و این برایِ گیر کردن بندِ دلِ من بس بود ... - گلنار . - یک عاشقانه‌ی کوتاه : )
" ناجـــه "
« انتظار . . » - روزها یا نمی‌گذرند یا آهسته می‌گذرند. انتظار یا تمام نمی‌شود یا دارد طولانی می‌شود. صبرم یا سر آمده یا خیلی کم شده. دنیا یا سخت شده یا به من سخت می‌گیرد ! روزهایِ عجیبی‌ست. می‌خواهم تمام شوند و تمام نمی‌شوند. دوست دارم بگذرند و نمی‌گذرند. گیر افتادم بین بازیِ روزگار و هرچه می‌کنم رها نمی‌شوم.. آدم عجیبی شده‌ام؛ دلم می‌خواهد یک دل سیر گریه کنم، اما نمی‌کنم. دوست دارم یک عالمه بخوابم ، اما بیست و چهار ساعت شبانه‌روز بیدارم. درونم پر از تناقض‌هاست. درون این جهان هم! این روزهایِ کذایی تمام نمی‌شوند و هر ساعتش برایم یک سال می‌گذرد. خسته‌ام. حتی دیگر حوصله‌ی شعر و ادبیات هم ندارم. دلم فقط روزِ موعود را می‌خواهد و خبری با این مضمون :« نتایج دانشگاه فرهنگیان اعلام شد. » دلم فقط دیدن قبولی را می‌خواهد و شادیِ از اعماقِ وجودش را.‌ از بلاتکلیفی و انتظار خسته شده‌ام... - گلنار . - اندر احوالاتِ من!
- عاشق هم میشید ، اینجوری عاشق بشید : )✨
" ناجـــه "
- همیشه می‌گفت :« مسیر مهمه ، نه مقصد! » و من این را آویزه‌ی گوشم کرده بودم. در این یک سال، تا توانستم از مسیر لذت بردم و رشد کردم. شاید به اندازه‌ی کافی نه ؛ اما تلاشم را کردم. مسیر سختی بود ، اما بدون اینکه ذره‌ای ناامید شوم گذراندمش :) از روزهایِ انتظار هم عبور کردم و رسیدم به روزِ موعود... نتیجه شاید آن چیزی نبود که من می‌خواستم ، اما مطمئنم همانی‌ست که در تقدیرم نوشته شده. همانی که در عالم ذر خودم انتخابش کردم و مهرِ تاییدِ خدا رویِ آن خورده✨ همه‌چیز که نباید بابِ میلِ آدمی‌زاد پیش برود ، همین که بابِ میل خداست ، کافی‌ست :) مگر عاشق چه می‌خواهد جز رضایتِ معشوقش؟ چه چیزی مهم‌تر از سرِ تسلیم فرود آوردن به پیشگاهِ اوست ؟ اگر بگویم مهم نیست ، دروغ گفته‌ام. اما می‌دانم همین که نشده، یعنی خدا خیلی دوستم دارد🌱 یعنی دارد از من محافظت می‌کند در برابر اتفاقاتی که من از آنها هیچ نمی‌دانم :) می‌پرسی غمگینم؟ باید بگویم اندکی. که این هم طبیعی‌ست :) چند روزی که بگذرد، همین غمِ کوچک هم از بین خواهد رفت. گیاهِ کوچکِ قلبم، امروز جوانه‌‌ی دیگری خواهد زد. جوانه‌‌ای به نام صبر. به نام امید. به نام توکل. جوانه‌‌ای به زیباییِ زمزمه‌ی حرف‌های معشوق : « وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم » و من بلندتر خواهم خندید و زندگی را بیش از قبل دوست خواهم داشت :)) این پایانِ راهِ یک عاشق نیست✨ - گلنار .
" ناجـــه "
- همیشه معتقدم هُنر ، روحِ آدم رو جلا میده :) هنر می‌تونه کاری کنه که غم‌هات رو به دست باد بسپاری . می‌تونه لبخند رو به لب‌های قشنگت بیاره و بغل‌بغل حالِ خوب بهت هدیه بده✨ و معتقدم آدم‌های هُنرمند ، زندگیِ شادتری دارن . کسایی که سروکارشون مدام با رنگه ، دنیایِ رنگی‌رنگی‌تری هم دارن😌🎨 آره عزیزِ من ؛ اگه ازم بپرسی با غم‌هام چیکار می‌کنم ، میگم گاهی اونا رو به شکل کلمه درمیارم و رو صفحه‌ی کاغذ می‌نویسم . گاهی هم اونا رو به شکلِ طرح‌ها و رنگ‌ها در میارم و یه اثرِ هنری خلق می‌کنم 🦚 من یه ناجی دارم به نامِ هُنر :) که توی شرایطِ سخت دستم رو می‌گیره و نمی‌ذاره غرق بشم توی امواجِ بی‌پایانِ اندوه .. حالا تو بهم بگو ؛ تو با غم‌هات چی‌کار می‌کنی؟! - گلنار .