" ناجـــه "
- مولایِ رنجورِ من!
قلبها در تنگنای روزهای زندانت، در هم مچاله میشوند و نفس کشیدن از سنگینی بغض شهادتت، دشوار میشود .
آری!
هر شب که دلم برایت تنگ میشود،
ابرها در فراق، با من گريه میکنند.
کاش به جای خاک، از کلمه آفريده میشدم تا سراپا شعر میشدم در ستايش تو!
تو، پدر غم های شيرين روزهای انتظاری
گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر.
اشکهايم، مرغان دريايیاند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جستجو میکنند.
دلم همچو کبوتری زخمی، مشتاقانه برای دیدارت پرمیگشاید .
میخواهم قصهی دردناکِ زندگیام را برایت بگویم؛ اما نه!
هرآنچه میخواهم بگویم، تو از قبل مزهی آن را چشیدی !
به راستی که آنچه از رنج در ذهن بشر میگنجد تو تمام آنها را تجربه کردی . .
تو یازدهمین اخترتابناک اسلام بودی، که با مسموم کردنت، نورِ وجودیات را برای همیشه خاموش کردند .
و شهادتت ابتدایِ راه پر پیچ و خم بشر بود.
همان راهی که انتهایش ظهورِ مولاست ! :)
- گلنار
" ناجـــه "
- روزهایِ منتهی به پاییز را بیشتر دوست دارم :)
روزهایی که سرمایِ دمِ صبح ، زرد شدن تدریجیِ برگها و غمِ شب ، فریاد میزنند که پاییز نزدیک است ...
کمتر از بیست روز دیگر مانده به پاییز!
پاییز امسال مرحلهی جدیدی از زندگی منتظرم است ، مرحلهای که نمیدانم شاد است یا غمگین!
اما با تمام وجود ، دلم گذر از این روزها را میخواهد ..
روزهایی که بلاتکلیفیِ محض است.
خستهکننده و بیفایده!
و من؟ گیج و سردرگم و کلافهام.
بین دوراهی عقل و قلب ماندهام و تصمیمگیری ذرهذره جانم را میگیرد.
با این حال ، منتظر پاییزم 🍁
دلم برای همهچیزش تنگ شده ..
برای سردیِ هوا ، خشخشبرگها ،
برای مدرسه ، میزِ آخر ، بویِ نارنگی ، عطرِ بارون ، برای هودی ، چهارخونه ، کافه ، قهوه ، قدمزدن ...
پاییز امسال، پاییزِ دانشجوییست :)
شاید دیگر نارنگیخوردنهای میز آخر را تجربه نکنم.
شاید دیگر همراهی برای دیوانهبازیهایم پیدا نکنم.
شاید دیگر کسی شاعرانگیهایم را نخواند ،
حرفهایم را نشنود ، ذوقهایم را نبیند ...
اما من بینیاز از هرکسی ، دوست دارم پاییز امسال را خوش بگذرانم : )
تمام خیابانها را قدم بزنم ، به همهی کافهها سر بزنم ، از سرتا تهِ پلیلیستم را زیرباران لبخوانی کنم و خلاصه که پاییز را ، زندگی کنم✨
منتظرت میمانم ، پاییزِ عزیز :) 🍁
امیدوارم امسال همان پاییزی باشی
که دوستش دارم🥺🌧
- گلنار .
" ناجـــه "
- گاهی لازمست عصرهایِ تابستان ، خودت را به نوشیدنِ یک فنجان چای قندپهلو دعوت کنی.
لابهلای چای نوشیدن، ردِ نورِ منعکسشده رویِ فرشِ خانه را بنگری و در دل ذوق کنی✨
صفحهای کتاب بخوانی و غرق شوی در واژههایش ، قدری موسیقی بیکلام به گوش جان بسپاری و برای لحظاتی فارغ از هیاهوهای دنیا ، فارغ از مشکلات و سختیها ، از زندگی لذت ببری🤍 : )
آدمیزاد گاه نیاز دارد به رها کردن همه چیز.
نیاز دارد غمهایش را برای مدتی کوتاه فراموش کند و به چیزهایی فکر کند که نورِ امید را در دلش زنده کند ؛ هرچند کمسو ، هرچند سوسو :)
آدمیزاد به اهمیت دادن به خودش نیازمند است ، عزیزم😌♥️
اگر برای خودش وقت نگذارد ، اگر هُنر نیاموزد ، لبخند نزند ، کتاب نخواند ،
نمیتواند زندگی را ادامه دهد :)
خواستم بگویم میفهمم چقدر خستهای ،
چقدر بیحوصله و ناامید از ادامهی راه ؛
اما اشکالی ندارد ، خودت را سرزنش نکن!
خودت را دوست بدار ، برای خودت وقت بگذار و قلبت را آرام کن✨☁️
آنقدر زندگی را سخت نگیر عزیزجان :)
- گلنار .
پ.ن : عکاسی خودمه، کپی نشه لطفاً
" ناجـــه "
- همیشه میگفت :« یادت باشه ؛
هیچوقت به عمقِ چشمها خیره نشی ،
وگرنه بدجور گرفتارت میکنه ... »
آن زمان منظور حرفش را نفهمیدم.
راستش را بخواهی دوست هم نداشتم که بفهمم!
خیلی پیش میآمد که به عمق چشمها خیره شوم. تماشا میکردم و میگذشتم. مشکلی برایم پیش نمیآمد. من سنگدلتر از این حرفها بودم!
سالها گذشت . دیگر او را ندیدم که برایش شرح دهم چه بلایی سرم آمد.
دیگر ندیدمش تا با بغض بگویم :
« راست گفتی! چشماش اسیرم کرد و دلم رو آتیش زد ... »
من اعتراف میکنم که اشتباه میکردم!
روزی آمد که بیمهابا به عمقِ چشمهایِ سبزش خیره ماندم و گرفتار شدم!
چشمهایش ، قلبِ سنگی مرا اسیر و دلم را به قدر قلبِ گنجشک ، کوچک و ضعیف کرد ...
حالا تار و پودِ وجودم گره خورده به جنگلِ بیهمتایِ چشمهایش و هرچه میکنم نمیتوانم از آنها گذر کنم!
چشمهایش به چشمهای عادی و معمولی نمیماند ؛ یک تیری ، جاذبهای ، چیزی دارد به گمانم!
اصلا ولش کن ، شما که آنها را ندیدهاید .
اگر میدیدید ، کلمهها را برای وصفش گم میکردید ...
- گلنار .