هدایت شده از بینهایت
هرچی خوبی توی عالم بود
دیدیم در قلب شما خلاصه شده!
کیه که دل نسپاره به قلبِ وحدتبخشتون؟
میلادتون خیلی مبارک معدنِ عشق خدا!♾ @binahayat_ir
" ناجـــه "
هرچی خوبی توی عالم بود دیدیم در قلب شما خلاصه شده! کیه که دل نسپاره به قلبِ وحدتبخشتون؟ میلادتون
چه نیازیست به اعجاز ؟ نگاهت کافیست ،
تا مسلمان شود انسان ، اگر انسان باشد :)
" ناجـــه "
چه نیازیست به اعجاز ؟ نگاهت کافیست ، تا مسلمان شود انسان ، اگر انسان باشد :)
فکر کن فلسفهی خلقتِ عالم تنها ،
رازِ خندیدن یک کودکِ چوپان باشد :)
" ناجـــه "
- بماند به یادگار ؛ از بیستویکِ شهریورِ چهارصفرچهار :) شبی کنارِ او 🥺💚
- از هفتهها پیش ، داشتیم برای یک شب شعرِ محمدی برنامهریزی میکردیم!
ذوق زیادی داشتم چون قرار بود مجری مراسم من باشم : )
همهی دوستو آشناها را دعوت کرده بودم، اما هیچکدامشان نیامدند ...
حوالیِ آخر مراسم بود که ناگاه او آمد .
قرار نبود بیاید ، گفته بود برنامهاش جور نمیشود . من هم دلخوش نکرده بودم به آمدنش!
خبر آمدنش را که شنیدم، دختربچهی درونم بالا و پایین پرید. تپشهای قلبم نامنظم شد - شبیه همیشه -
و پروانههایِ آبی در قلبم رقصیدند🦋
تمام طول مسیرِ کوتاه را دویدم و محکم بغلش کردم :)
دعوتش کردم داخل و او با خنده آمد.
کنارهم رویِ صندلی نشستیم ، چای و کیک خوردیم و دقایقی که فرصت بود را حرف زدیم .
دلش میخواست اجرایِ کوتاهی داشته باشد، خدا را شکر زمان داشتیم .
رویِ صحنه رفت و خواند.
دلِ من که هیچ ، دلِ همه را بُرده بود :)
مراسم که تمام شد ، خلوت کردیم .
از خودمان گفتیم ، از غمها .
از نشدنها و نرسیدنها !
شبیه همیشه مرا مجذوب حرفهایش کرد.
گفت و شنیدم . گفت و قلبم آرام گرفت.
گفت و جوانهی امید در وجودم ریشه زد.
لابهلای حرفها بازی کردیم ، صدایِ قهقههمان کل فضا را برداشته بود ..
همه چیز را جمع کردند و میخواستند بروند . ما تازه به هم رسیده بودیم ،
دلمان ماندن میخواست. دلتنگ بودیم!
رویِ سکویِ دم در منتظر نشستیم.
حرف زدیم و چاووشی گوش دادیم .
حرف زدیم و حال خوب به تکتک سلولهایمان تزریق کردیم.
آمدند دنبالش. گفت میرسانمت و من هرچه اصرار کردم، افاقه نکرد!
بدم نمیآمد چندلحظهای بیشتر کنارش باشم. توی ماشین نشستم و رفتیم ..
مسخره بازیها و سوتیهای تویِ ماشین بماند .
مهم این بود که آمد.
به من اهمیت داد - برخلاف دیگران! -
آمد و قلبم خندید . ستارهها در شبِ چشمانم رقصیدند و شب ، دیگر نمیتوانست غمگینم کند .
چون او بود :)
امشب ، بهیادماندنیترین شبِ شعر عمرم بود ...
- گلنار .
- بیستویکِشهریور .
عرفان طهماسبیErfan Tahmasbi - Emshab.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
هم دل سپردن ، هم دل بریدن!
این کارِ عشق است : )
" ناجـــه "
هم دل سپردن ، هم دل بریدن! این کارِ عشق است : )
میگه که :
« تو نه غمی ببارمت ،
نه نامهای بخوانمت ،
نه اینکه دوست بدانمت ،
بگو که هستی؟ »
و من به این فکر میکنم که تو واقعاً که هستی؟
که هستی که همیشه فکر کردن به تو لبخند روی لبانم مینشاند و همنشینی با تو باعث میشود غمهایم را فراموش کنم؟
تو اصلاً از کِی اینقدر برایم مهم شدی؟
خودت بگو که هستی : )🤍
گاه حتی برای خودم هم عجیب است ،
آنقدر عشق از کجا میآید؟ از کدامین سرچشمه ؟ از کجای وجودِ من ؟
تو را دوست میدارم و این عجیبترین اعترافِ من است!
اعترافی که هیچدلیل قانعکنندهای برایش ندارم ...
هرکس میپرسد چرا آنقدر دوستش داری؟
میگویم نمیدانم ، دوستداشتن که دلیل نمیخواهد! میخواهد ؟
و هنوز خودم هم جواب این سوال را نیافتهام .
فقط میدانم عشقِ تو ، شبیه گیاهی در قلبم جوانه زده و با حرفهایت ، با لبخندهایت ، با صدایت و با محبتهایت
این گیاه را آبیاری میکنی و رشدش میدهی :)
من بزرگش نمیکنم ، این خودِ تویی که گیاهِ عشقت را بزرگ میکنی ...
این سبزینهی درون قلبم را دوست دارم ،
چون سبز است ؛ شبیهِ تو🌱
دلم میخواهد محبتت همچنان در وجودم بماند و من با تو ، به همهی این روزهای سخت لبخند بزنم .
با تو گذر کنم از تلخیها و تو تنها شاهدِ رنجهایم باشی : )
بمان کنارم ، بودنت حیاتِ من است✨
- گلنار .
" ناجـــه "
- دوربینِ عکاسی را جلویِ صورتت گرفتم و لبخندهایت را شکار کردم.
حواست نبود. داشتی از شعرخوانی لذت میبردی و عمیقاً لبخند میزدی.
ناگهان حواست جمعِ من شد.
مثل همیشه دستت را جلوی صورتت گرفتی و گفتی :« نگیر دختر! »
عمیق نگاهت کردم. گفتم :
« خیلی خوشگلی، دلم میخواد تا ابد عکاسِ قشنگیات باشم. »
چشمهایت درخشید. عاشقِ درخششِ شبِ چشمهایت بودم.
عاشقِ آن دوگویِ مشکی ، که مرا در خود حل میکرد ...
باز حواست جمعِ شعر شد و باز من از حواسپرتیات سوءاستفاده کردم.
لذت میبردم از شکارِ لبخندهایت : )
دوست داشتم تو همیشه حواست پرت باشد و من اتفاقیترین عکسها را از تو بگیرم .
عکسهایی که شاید حرفهای نباشد ، اما پشتش خروار خروار خاطره نهفته است.
عکاس بودن را دوست دارم ،
اما وقتی بیشتر دوستش دارم که
عکاسِ تو باشم ، یا عکاسِ لحظههایمان .
لحظههایِ بیتکراری که دونفره میگذرد ،
در مکانهای مختلف!
و من میدانم که این روزها دیگر برنخواهند گشت ...
شاید برای همین، تمام دغدغهام ذخیره کردن چیزهاییست که این روزها را در خاطرم جاودان کند.
چیزهایی مثل عکس ، نامه ، صداها ، فیلمها. چیزهایی مثلِ یادگاریهای کوچک اما باارزش!
من دلم برای تمامِ روزهایی که با تو گذشت، تنگ میشود .
اما خوشحالم که تو ، هممسیرِ من شدی و لحظههایِ زیبایی را برایم ساختی🤍
خوشحالم که چندسالی از عمرم را با تو گذراندم ، عزیزِ قلبِ خستهی من : )
- گلنار .