eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
339 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- دوربینِ عکاسی را جلویِ صورتت گرفتم و لبخندهایت را شکار کردم. حواست نبود. داشتی از شعرخوانی لذت می‌بردی و عمیقاً لبخند می‌زدی. ناگهان حواست جمعِ من شد. مثل همیشه دستت را جلوی صورتت گرفتی و گفتی :« نگیر دختر! » عمیق نگاهت کردم. گفتم : « خیلی خوشگلی، دلم می‌خواد تا ابد عکاسِ قشنگیات باشم. » چشم‌هایت درخشید. عاشقِ درخششِ شبِ چشم‌هایت بودم. عاشقِ آن دوگویِ مشکی ، که مرا در خود حل می‌کرد ... باز حواست جمعِ شعر شد و باز من از حواس‌پرتی‌ات سوءاستفاده کردم. لذت می‌بردم از شکارِ لبخندهایت : ) دوست داشتم تو همیشه حواست پرت باشد و من اتفاقی‌ترین عکس‌ها را از تو بگیرم . عکس‌هایی که شاید حرفه‌ای نباشد ، اما پشتش خروار خروار خاطره نهفته است. عکاس بودن را دوست دارم ، اما وقتی بیشتر دوستش دارم که عکاسِ تو باشم ، یا عکاسِ لحظه‌هایمان . لحظه‌هایِ بی‌تکراری که دونفره می‌گذرد ، در مکان‌های مختلف! و من می‌دانم که این روزها دیگر برنخواهند گشت ... شاید برای همین، تمام دغدغه‌ام ذخیره کردن چیزهایی‌ست که این روزها را در خاطرم جاودان کند. چیزهایی مثل عکس‌ ، نامه ، صداها ، فیلم‌ها. چیزهایی مثلِ یادگاری‌های کوچک اما باارزش! من دلم برای تمامِ روزهایی که با تو گذشت، تنگ می‌شود . اما خوشحالم که تو ، هم‌مسیرِ من شدی و لحظه‌هایِ زیبایی را برایم ساختی🤍 خوشحالم که چندسالی از عمرم را با تو گذراندم ، عزیزِ قلبِ خسته‌ی‌ من : ) - گلنار .
" ناجـــه "
- روزهایِ پایانیِ شهریورِ ماه ، عجیب دارد خوش می‌گذرد : ) اصلاً انگار باید شهریورِ چهارصد‌وچهار را ، ماهِ رفاقت‌ها نام‌گذاری کنم! اول و وسط و آخرش به دیدارهایِ ناب و خاطره‌انگیز سپری شده ... امشب بعد از مدتی دوری و بی‌خبری، کنارِ هم جمع شدیم. گفتیم و خندیدیم و لا‌به‌لایش آشپزی کردیم : ) شبیه همیشه از صحبت‌هایِ دلنشینِ خانم محمودی بهره بردیم و دلمان تنگ شد برای روزهایی که بیشتر همدیگر را می‌دیدیم! حالا دیگر جمعِ رفاقتی‌ پایگاه‌مان ، سه چهارتا کوچولو هم دارد که می‌شود ساعت‌ها از شیرین‌زبانی‌هایشان لذت برد و با آنها هم‌بازی شد... کوچولوهایی که یکی از یکی بغلی‌ترند و تو می‌توانی خاله بودن را تجربه کنی : )) امشب ؛ لحظاتی را کنارهم شاد بودیم. تا توانستیم خندیدیم و مسخره‌بازی‌های دخترانه درآوردیم : ) تاب‌بازی کردیم و بعد هم از سر کنجکاوی باغ را قدم زدیم ... درخت‌های انار تهِ باغ نزدیکیِ پاییز را فریاد می‌زدند و من محوِ تماشایشان شده‌بودم . بعد هم شام‌های دست‌پختِ خودمان را دورِ هم خوردیم و لذت بردیم. آخر سر هم یک وانت‌سواریِ مفت و مجانی به تورم خورد و پشتِ وانت تا توانستم با مصطفی کوچولو خندیدم ... خلاصه بگویم ؛ بیست‌وششِ شهریور ماه را دوست داشتم! پرماجرا بود و خواستنی✨ خدای قشنگم لطفاً پاییز امسال، پر ماجرا‌تر از تابستانش باشد .. می‌دانی که؟ من عاشق تجربه‌هایِ دست اول و نابم! عاشقِ ماجراجویی😌🌱 - گلنار .
" ناجـــه "
مردی‌شاعر و خوش‌نام از دیارِ تبریز ، در این روز به دیدارِ محبوبِ خویش شتافت و نامش در تاریخ ماندگار شد : ) حالا سال‌ها از آن روز می‌گذرد ، اما شعرِ شهریار همچنان زینت‌بخش روح‌ و جانِ انسان‌هاست ... به خصوص شعر علی‌ای همایِ رحمتش که گمان نمی‌کنم کسی پیدا شود و بگوید نشنیدمش! مردِ عاشق‌پیشه‌ی ترک‌زبان ، ممنونتیم که آمدی و زبان و ادبیات‌فارسی را برایمان لذت‌بخش‌تر کردی : ) این روزِ عزیز ، برتمامِ عاشقانِ ادبیات مبارک🌱 - گلنار .
" ناجـــه "
_ محبوبِ خفته‌ی من! هم‌اکنون به تک‌خطی‌ای که دیروز پشت وانتی خواندم ؛ می‌اندیشم : « آدمی‌زاد اشرف مجبورات است ؛ نه اشرف مخلوقات ! » زیاد هم بی‌راه نمی‌گفت‌ ؛ آدمیزاد مجموعه‌ای‌ست از صبرهای اجباری! صبر در وصال ؛ صبر در فراق ؛ صبر در غم ؛ صبر در درد ؛ صبر در دوری ؛ صبر در دچارشدن به فاصله‌ها ! شاید بشود گفت تمام زندگی‌اش در واژه‌ی - صبر - خلاصه می‌شود .. و تنها چیزی که در این بین مهم است یاد گرفتن ِروش صحیح صبوری‌ست! عزیزِ جان ِ بی‌رمقم ؛ اعتراف می‌کنم که من ، منِ محبوس شده در غم‌هایم ، منِ غرق شده در اقیانوس ناامیدی‌ها ، هیچ‌گاه برایش مفهومی به‌‌نام صبر معنا نیافته بود .. صبر را ، تو ، با حادثه‌ی ناگهانی آمدنت به من آموختی! با آمدنِ تو ؛ قلبِ‌کوچکِ‌من ناچار شد به آموختنِ صبر .. باید برای هربار دیدنت ، برای ثانیه‌ثانیه‌ی در آغوش کشیدنت ، برایِ لحظاتِ عطرآگینِ تماشای لبخندهایت و برای داشتن وجودِ تو کنار خودم ؛ بی‌نهایت صبر می‌کردم ! سخت‌ترین قسمت این صبوری همان‌جایی بود که نباید در این بازیِ جان‌فرسا باخت می‌دادم .. باخت من ؛ برابر بود با جان‌دادن در صبر ! و جان‌دادن در صبر ؛ برابر با مرگ ! و مرگ برابر با از دست دادنِ تو ! من از دست دادنت را نمی‌خواستم ؛ من محتاج بودم به بودنت ، به وجودت ، به حضورت ... پس مجبور بودم به صبر ! و این صبرهای اجباری ؛ گاه‌گاه مرا می‌آزرد .. تا سرحد مرگ مرا می‌آزرد ، به حدی که گاه برای نفس کشیدن اکسیژن کم می‌آوردم ! به‌حدی که گاه احساس می‌کردم چیزی به پایان عمرم نمانده‌‌ست ؛ و من از مرگ که نه ؛ از دوریِ تو می‌ترسیدم !! و این صبر که من می‌کردم ؛ افشردنِ جان بود :) - گلنار .