eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
339 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
- داشتم اتاقم رو مرتب می‌کردم. خونه ساکت بود و فقط صدایِ آرومِ موزیک شنیده می‌شد . گُل‌های نرگسِ خشک‌شده رو توی گلدون گذاشتم و لبخندی زدم. برگشتم که بقیه‌ی وسایل مونده رو جمع‌وجور کنم ؛ یهو نگام افتاد به پیکسلی که تو بهم داده بودی. همه‌ی خاطراتِ اون‌روز مرور شد و تلاقی پیدا کرد با حرفایِ صبح و نزدیکیِ دانشگاه . ناخودآگاه تپش قلبم شدت گرفت. کف اتاق نشستم و به یادگاری‌هات نگاه کردم. داشت موزیکِ من باید می‌رفتمِ چاووشی پخش می‌شد. دیگه نتونستم تحمل کنم ، زدم زیر گریه . یه چیزی تهِ دلم خالی شد. حس کردم قلبم برای هزارمین‌بار شکست ... مدتی بعد بلند شدم و رفتم تویِ آشپزخونه. هنوز کلی کار داشتم. نمی‌تونستم بشینم و عامدانه گریه کنم. ولی همچنان وجودم درد می‌کرد . یه غمِ عمیقِ ته‌نشین شده! کاش می‌شد از عمق وجود فریاد بزنم و بگم دلم برات تنگ شده . بگم من دووم نمی‌آرم دوری‌ت رو ، بگم کاش فراموشم نکنی .‌.. ولی خیلی وقته صدام به گوش کسی نمی‌رسه! خیلی وقته حتی واژه‌ها رو گم می‌کنم برای بیانِ احساسم. تا میام بنویسم ، دستام شروع می‌کنه به لرزیدن ، چشمام بارونی میشه و من پا پس می‌کشم! دلم میخواد یکی بغلم کنه و بپرسه چی شده ، تا بی‌مقدمه بزنم زیر گریه و عمیق و اقیانوسی اشک بریزم. این مدت تلاش کردم برام مهم نباشه ، تلاش کردم آروم باشم و زندگی کنم. ولی انگار دیگه بلد نیستم خودمو گول بزنم ... چقدر آدمی‌زاد طفلکیه : ))) - گلنار .
" ناجـــه "
برایِ سومینِ شبِ پاییز ...🍁
- دوسش داشتی؟ + مثلاً . . - اون چی ، اونم تو رو دوست داشت؟ + نمی‌دونم ، من هیچ‌وقت بهش نگفتم! من اینجوری‌م ، همیشه هروقت باید یه کاری بکنم ، یه دفعه اصلا هیچ‌کاری نمی‌کنم : )
" ناجـــه "
- ششِ مهر چهارصفرچهار ، کتابخانه‌‌ی مرکزی : ) همیشه دیدارهای درونِ کتابخانه ، برایم مطلوب و خواستنی‌ست . مدت‌ها بود دلم می‌خواست دوقلوها را ببینم و جور نمی‌شد. دیروز بالاخره هماهنگ شدیم و قرار را تویِ کتابخانه گذاشتیم : ) صبح ، دلتنگی رخنه کرده بود در جانم. پیامش دادم که من می‌روم کتابخانه ، اگر می‌توانی بیا ببینمت ... پیامم را جواب نداد ، اما حسی درونم می‌گفت می‌آید. بنفش پوشیدم و راهی شدم. مدتی با کتابدارِ خوش‌برخورد صحبت کردم. کتابدار برایم چای ریخت و مشغول کارهایش شد. مدتی گذشت ، حرف درس و کنکور پیش آمد. چند تا کتاب می‌خواست و به خاطر رفاقتِ چندساله‌اش با او ، بهش زنگ زد . پشت تلفن گفته بود که رفیقت هم اینجاست .. و او ذوق‌زده می‌خواست بیاید تا مرا ببیند🥺 باورم نمی‌شد اینقدر برای دیدنم شور و ذوق داشته باشد. حدود یک‌ساعتِ بعد جمع چهارنفرمان جور بود . من و او و دوقلوها : ) از امتحان سرهنگ گفتیم و به سوتی‌ها خندیدیم . کتابدارها دعوایمان می‌کردند ، ولی باز هم صدای خنده‌هایمان کل سالن را پر کرده بود . دوقلوها که رفتند و تنها شدیم ، از خودمان گفتیم . دفتر شعرهایم را ورق زد و خواند . چشم‌هایش برق زد و باز زبانش به تحسین گشوده شد ... برای اولین بار شعرهایی که برایش نوشته بودم را خواندم و باز روزهای گذشته مرور شد :)) کتابخانه را قدم زدیم و روزهای کنکور تداعی شد . نماز خواندیم و یادِ آن نمازهای پر از خستگی افتادیم . حرف زدیم ، روزهای دبیرستان را مرور کردیم ، خندیدیم ، میوه خوردیم و بعد یکدیگر را در آغوش کشیدیم و قول دادیم زود دوباره همدیگر را ببینیم : ) حالا وسط درست کردن ناهار ، به این فکر می‌کنم که چقدر خوبند رفیق‌هایی که تو را می‌فهمند ، به تو اهمیت می‌دهند و برای دیدارت لحظه‌شماری می‌کنند . و چه حسِ خوبی‌ست کنار آدم‌هایی باشی که دوستت‌دارند و دوستشان داری :)🤍 - گلنار .
" ناجـــه "
- امشب بعد از یک روزِ شلوغ و پرهیاهو ، دلم آرامشِ و پیاده‌روی ِشبانه می‌خواست . دوست داشتم هوایِ پاییزی صورتم را نوازش کند و من غرق در افکار مسیرِ کافه تا خانه را قدم بزنم. ولی بودنِ یک همراه ، که حرف دلت را می‌فهمد و زبانِ شعر را از حفظ است ، این پیاده‌روی را دلچسب‌تر کرد ... حرف‌هایمان از قافیه و ردیف و اصولِ شاعری شروع شد و به تجربه‌های زندگی رسید. لابه‌لایش از زندگی گفتیم ، شعر خواندیم و ماه را تماشا کردیم : ) و من در تمامِ طول مسیر فقط به یک‌چیز فکر می‌کردم! به " حکمتِ خدا " قبلاً به حکمت باور داشتم ، اما این روزها داشتم واژه به واژه‌اش را زندگی می‌کردم .‌.. مدام با خود زمزمه می‌کردم : « بعضی‌ آدم‌ها از سرِ اتفاق وارد زندگی‌ات نمی‌شوند . بودنشان یک حکایتی دارد که ما بی‌خبریم! » شاید در این روزگار دوستی با کسی که چندین‌سال با تو اختلاف‌سنی دارد ، عجیب به نظر برسد. اما من عاشقِ چیزهای عجیب و غریبم . بنده‌ی تجربه‌کردنِ رابطه‌های غیرمعمولی! معتقدم آدمی‌زاد هرچقدر دایره‌‌ی دوستانش بیشتر باشد ، تجربه‌هایِ زندگی‌اش هم بیشتر می‌شود : ) من نمی‌دانم حکمتِ دوستی با یکِ بانویِ شاعرِ اهل‌دل چیست ، فقط می‌دانم هرچه هست از این حادثه خوشحالم✨🥺 نمی‌دانم چرا ؛ ولی گاهی احساس می‌کنم مسیرمان یکی شد تا من رشد کنم🌱 تا شاعرانگی‌‌هایم شکوفا شود و احساساتم شنوا ... تا اشک‌هایِ دلتنگی و خنده‌هایِ عاشقی‌ام ، گم نشوند و معنا پیدا کنند. تا شاید در بطنِ این زندگیِ نفس‌گیر ، با معجزه‌‌ی اشعار نفسی‌تازه کنیم و به زندگی برگردیم😌🦋 من فقط می‌دانم عاملِ پیوند خوردنِ ما ، واژه‌ها بودند ..‌. دیگر از حکمتِ نهفته‌ی آن ، بی‌خبرم . روزی از حکمتش خواهم پرسید و شاید خدا در گوشم زمزمه کند :« پاداشی بود برایِ تمامِ روزهایی که فهمیده نشدی و به آغوشِ من پناه آوردی ... 🌱 » - گلنار .