" ناجـــه "
- داشتم اتاقم رو مرتب میکردم.
خونه ساکت بود و فقط صدایِ آرومِ موزیک
شنیده میشد .
گُلهای نرگسِ خشکشده رو توی گلدون گذاشتم و لبخندی زدم.
برگشتم که بقیهی وسایل مونده رو جمعوجور کنم ؛
یهو نگام افتاد به پیکسلی که تو بهم داده بودی.
همهی خاطراتِ اونروز مرور شد و تلاقی پیدا کرد با حرفایِ صبح و نزدیکیِ دانشگاه .
ناخودآگاه تپش قلبم شدت گرفت.
کف اتاق نشستم و به یادگاریهات نگاه کردم. داشت موزیکِ من باید میرفتمِ چاووشی پخش میشد.
دیگه نتونستم تحمل کنم ، زدم زیر گریه .
یه چیزی تهِ دلم خالی شد. حس کردم قلبم برای هزارمینبار شکست ...
مدتی بعد بلند شدم و رفتم تویِ آشپزخونه. هنوز کلی کار داشتم.
نمیتونستم بشینم و عامدانه گریه کنم.
ولی همچنان وجودم درد میکرد .
یه غمِ عمیقِ تهنشین شده!
کاش میشد از عمق وجود فریاد بزنم و بگم دلم برات تنگ شده .
بگم من دووم نمیآرم دوریت رو ،
بگم کاش فراموشم نکنی ...
ولی خیلی وقته صدام به گوش کسی نمیرسه!
خیلی وقته حتی واژهها رو گم میکنم برای بیانِ احساسم.
تا میام بنویسم ، دستام شروع میکنه به لرزیدن ، چشمام بارونی میشه و من پا پس میکشم!
دلم میخواد یکی بغلم کنه و بپرسه چی شده ، تا بیمقدمه بزنم زیر گریه و عمیق و اقیانوسی اشک بریزم.
این مدت تلاش کردم برام مهم نباشه ، تلاش کردم آروم باشم و زندگی کنم.
ولی انگار دیگه بلد نیستم خودمو گول بزنم ...
چقدر آدمیزاد طفلکیه : )))
- گلنار .
" ناجـــه "
- داشتم اتاقم رو مرتب میکردم. خونه ساکت بود و فقط صدایِ آرومِ موزیک شنیده میشد . گُلهای نرگسِ خشک
ولی پاییز ، حتی روزهاشم غمگینه ...
چه برسه به شب !
تهران پادکست.4_5956290835417927096(1).mp3
زمان:
حجم:
11.3M
برایِ سومینِ شبِ پاییز ...🍁
" ناجـــه "
برایِ سومینِ شبِ پاییز ...🍁
- دوسش داشتی؟
+ مثلاً . .
- اون چی ، اونم تو رو دوست داشت؟
+ نمیدونم ، من هیچوقت بهش نگفتم!
من اینجوریم ، همیشه هروقت باید یه کاری بکنم ، یه دفعه اصلا هیچکاری نمیکنم : )
" ناجـــه "
- ششِ مهر چهارصفرچهار ، کتابخانهی مرکزی : )
همیشه دیدارهای درونِ کتابخانه ، برایم مطلوب و خواستنیست .
مدتها بود دلم میخواست دوقلوها را ببینم و جور نمیشد.
دیروز بالاخره هماهنگ شدیم و قرار را تویِ کتابخانه گذاشتیم : )
صبح ، دلتنگی رخنه کرده بود در جانم.
پیامش دادم که من میروم کتابخانه ، اگر میتوانی بیا ببینمت ...
پیامم را جواب نداد ، اما حسی درونم میگفت میآید.
بنفش پوشیدم و راهی شدم.
مدتی با کتابدارِ خوشبرخورد صحبت کردم. کتابدار برایم چای ریخت و مشغول کارهایش شد.
مدتی گذشت ، حرف درس و کنکور پیش آمد. چند تا کتاب میخواست و به خاطر رفاقتِ چندسالهاش با او ، بهش زنگ زد .
پشت تلفن گفته بود که رفیقت هم اینجاست ..
و او ذوقزده میخواست بیاید تا مرا ببیند🥺
باورم نمیشد اینقدر برای دیدنم شور و ذوق داشته باشد.
حدود یکساعتِ بعد جمع چهارنفرمان جور بود . من و او و دوقلوها : )
از امتحان سرهنگ گفتیم و به سوتیها خندیدیم . کتابدارها دعوایمان میکردند ، ولی باز هم صدای خندههایمان کل سالن را پر کرده بود .
دوقلوها که رفتند و تنها شدیم ، از خودمان گفتیم .
دفتر شعرهایم را ورق زد و خواند .
چشمهایش برق زد و باز زبانش به تحسین گشوده شد ...
برای اولین بار شعرهایی که برایش نوشته بودم را خواندم و باز روزهای گذشته مرور شد :))
کتابخانه را قدم زدیم و روزهای کنکور تداعی شد . نماز خواندیم و یادِ آن نمازهای پر از خستگی افتادیم .
حرف زدیم ، روزهای دبیرستان را مرور کردیم ، خندیدیم ، میوه خوردیم و بعد یکدیگر را در آغوش کشیدیم و قول دادیم زود دوباره همدیگر را ببینیم : )
حالا وسط درست کردن ناهار ، به این فکر میکنم که چقدر خوبند رفیقهایی که تو را میفهمند ، به تو اهمیت میدهند و برای دیدارت لحظهشماری میکنند .
و چه حسِ خوبیست کنار آدمهایی باشی که دوستتدارند و دوستشان داری :)🤍
- گلنار .
" ناجـــه "
- امشب بعد از یک روزِ شلوغ و پرهیاهو ،
دلم آرامشِ و پیادهروی ِشبانه میخواست .
دوست داشتم هوایِ پاییزی صورتم را نوازش کند و من غرق در افکار مسیرِ کافه تا خانه را قدم بزنم.
ولی بودنِ یک همراه ، که حرف دلت را میفهمد و زبانِ شعر را از حفظ است ،
این پیادهروی را دلچسبتر کرد ...
حرفهایمان از قافیه و ردیف و اصولِ شاعری شروع شد و به تجربههای زندگی رسید.
لابهلایش از زندگی گفتیم ، شعر خواندیم و ماه را تماشا کردیم : )
و من در تمامِ طول مسیر فقط به یکچیز فکر میکردم! به " حکمتِ خدا "
قبلاً به حکمت باور داشتم ،
اما این روزها داشتم واژه به واژهاش را زندگی میکردم ...
مدام با خود زمزمه میکردم :
« بعضی آدمها از سرِ اتفاق وارد زندگیات نمیشوند . بودنشان یک حکایتی دارد که ما بیخبریم! »
شاید در این روزگار دوستی با کسی که چندینسال با تو اختلافسنی دارد ، عجیب به نظر برسد.
اما من عاشقِ چیزهای عجیب و غریبم .
بندهی تجربهکردنِ رابطههای غیرمعمولی!
معتقدم آدمیزاد هرچقدر دایرهی دوستانش بیشتر باشد ، تجربههایِ زندگیاش هم بیشتر میشود : )
من نمیدانم حکمتِ دوستی با یکِ بانویِ شاعرِ اهلدل چیست ، فقط میدانم هرچه هست از این حادثه خوشحالم✨🥺
نمیدانم چرا ؛ ولی گاهی احساس میکنم مسیرمان یکی شد تا من رشد کنم🌱
تا شاعرانگیهایم شکوفا شود و احساساتم شنوا ...
تا اشکهایِ دلتنگی و خندههایِ عاشقیام ، گم نشوند و معنا پیدا کنند.
تا شاید در بطنِ این زندگیِ نفسگیر ،
با معجزهی اشعار نفسیتازه کنیم و به زندگی برگردیم😌🦋
من فقط میدانم عاملِ پیوند خوردنِ ما ،
واژهها بودند ...
دیگر از حکمتِ نهفتهی آن ، بیخبرم .
روزی از حکمتش خواهم پرسید و شاید
خدا در گوشم زمزمه کند :« پاداشی بود برایِ تمامِ روزهایی که فهمیده نشدی و به آغوشِ من پناه آوردی ... 🌱 »
- گلنار .