- روزهایِ آخر شهریور بود .
ایدهای توی ذهنِ بچهها جرقه خورده بود که نمیشد راحت از کنارش گذشت!
انجامِ یک کارِ تیمی برای شهادت سیدحسن نصرالله ..
با بچههایِ آماج جلسه گذاشتیم و ایده را مطرح کردیم. بعد از کلی بحث و گفتگو رسیدیم به یک کارِ رسانهای :
« مصاحبهی سریالی »
از همان روز افتادیم دنبالِ کارهایش ؛
از طراحی لوگو تا سناریو نویسی ،
از مکانِ مصاحبه تا آمادهسازی دوربین و تجهیزات !
همه بدون خستگی کار میکردیم.
کارِ تدوینِ مصاحبه ، زمانِ زیادی گرفت و نتوانستیم روزِ شهادت مصاحبه را پخش کنیم .
اما حالا که نتیجه را میبینم ، میفهمم ارزش این همه صبر کردن را داشت✨
یادِ جملهای میافتم که مریم برایم روی کتاب نوشته بود :
« زِ پس صبر تو را ، او به سرِ صدر نشاند . »
کارِ ما بالاخره نتیجه داد .
و حالا با چشمهایی سرشار از اشک ، نتیجه را برایتان میگذارم تا شما هم ببینید🥺🌱
- گلنار .
هدایت شده از جنگ شناختی ترکیبی
37.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 آغاز یک روایت…
از کوچههای جنوب تا مرزهای جنوب لبنان،
از مردم عادی تا تحلیلگران بزرگ،
همه یکصدا از سید مقاومت میگویند…
مردی که ایمانش، سپر ملتش شد.
🎥 این قسمت: نگاه مردم
📘 قسمت بعدی: تحلیل تخصصی
هدایت شده از جنگ شناختی ترکیبی
48.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧭 روایت ادامه دارد...
پس از صدای مردم، این بار نوبت نگاه دقیقتر است.
تحلیلگران از پشت صحنه مقاومت میگویند؛
از راه، از رهبری، از سید مقاومت.
🎥 این قسمت: تحلیل تخصصی
🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست👇
https://eitaa.com/joinchat/1066729623Cf64777909c
" ناجـــه "
- پنجرهی اتاق را باز کردهام و نشستهام رویِ تخت.
هوایِ شبهای پاییز میخزد زیرِ پوستم .
پتویی را رویِ پاهایم میاندازم ، موهایم را باز میکنم و سرم را به دیوار تکیه میدهم .
کتاب را برمیدارم و شروع میکنم به خواندن .
غرق میشوم در کلماتش ،
محو میشوم در صفحاتش و سفر میکنم!
همراهِ حامدعسکری سفر میکنم به خانهی دوست .
سعی صفا و مروه میکنم و روضه گوش میدهم!
به خودم میآیم ، اشک بیاختیار از چشمهایم میچکد ...
بادِ پاییز قلقلکم میدهد .
من مات و مبهوت ماندهام . ماتِ کلماتِ این مرد .
استاد میگفت کلمه باید ردی از خودش به جا بگذارد . کلمه باید خش بیندازد .
حالا کلماتِ این مرد دارد تمامِ وجودم را خش میاندازد . خشهایی خواستنی!
نمیدانم چه چیزی قاطی کلماتش میکند که اینطور تأثیرگذار میشوند.
هنوز مبهوتِ قلمش ماندهام .
قلمی که دیروز و امروز را بهم پیوند میزند .
قلمی که وسطِ چشمهی زمزم ، به خیمههای کربلا میرود .
قلمی که جان میگیرد و روح میبخشد !
من ، درستجایی در وسطِ پاییز نشستهام ؛
هوایِ مطبوعِ مهرماه پیچیده در تمامِ رگهایم و روحم در تلاطمِ امواجِ کلمههاست .
پاییز امسال ، پاییز ناب و بیتکراریست🍁 .
- گلنار .
" ناجـــه "
- پنجرهی اتاق را باز کردهام و نشستهام رویِ تخت. هوایِ شبهای پاییز میخزد زیرِ پوستم . پتویی را ر
https://abzarek.ir/service-p/msg/2178767
تو بهم بگو ؛
پاییزت داره چطوری میگذره ؟
" ناجـــه "
« حُقه »
از ماشین پیاده شد و به سمتِ پارک رفت.
مقنعهاش را کمی عقب کشید و روی نیمکت نشست. با نگاهش اطراف را میکاوید ، انگار منتظر چیزی بود ...
ساعتی گذشت. مردِ میانسالی با کیفِ دوشی از پیادهرو رد میشد.
نگاهِ دخترک رویِ نیمرخ مرد خیره ماند .
از رویِ چشمهایِ سبزش او را شناخت.
از جا بلند شد و به طرفِ چندپسری که همان حوالی در حال سیگار کشیدن بودند رفت.
چشمکی به پسرها زد و برایشان شکلک درآورد.
پسرها به طرفش آمدند و دورهاش کردند .
ساناز جیغ زد :
« کمککک ، یکی به دادم برسه!
کسی نیست؟ تو رو خدا کمکم کنید ... »
مرد از پارک دور شده بود ، اما صدایِ جیغ دختر مانع از ادامهی حرکتش شد.
سراسیمه برگشت و به طرف پسرها رفت.
درگیریِ کوچکی بینشان اتفاق افتاد و بعد هم پسرها دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند.
ساناز به هقهق افتاده بود .
مرد به طرفش رفت و پرسید :« حالتون خوبه؟ چرا این وقتشب تنها تو خیابونید؟ »
ساناز سرش را تکان داد و بریده بریده گفت :« ک کلاس داش داشتم. شما می میتونین تا خو خونه هم همراهم بی بیاین؟ »
مرد سرش را تکان داد و پابهپایِ ساناز حرکت کرد .
ساناز راه افتاد تویِ کوچهپس کوچههای مخوفِ اصفهان .
جلوی درِ خانهی قدیمیِ مادربزرگش توقف کرد و گفت :« ممنون ، همینجاست.
خیلی زحمت کشیدید. بفرمایید داخل، روی تخت داخل حیاط بشینید، خستگی در کنید. منم میرم یه لیوان آبمیوه براتون بیارم. »
مرد خیلی تشنه بود . دعوت ساناز را پذیرفت و وارد حیاط شد.
ساناز به خانه برگشت .
لیوانی را پر از آبمیوه کرد و مقدار زیادی سیانور را در آن حل کرد .
با لبخندی ساختگی از خانه بیرون آمد و لیوان را به مرد داد.
مرد یکنفس لیوان را سرکشید.
ساناز کنارش رویِ تخت نشست و با مرد سرصحبت را باز کرد :
من جونم رو مدیون شمام ، نمیدونم اگه شما نجاتم نداده بودین ، چه بلایی سرم میاومد ... »
مرد زیرلب خواهش میکنمی زمزمه کرد و خواست از جا بلند شود .
اما سرش گیج رفت و رویِ زمین افتاد.
دهانش کف کرده بود و نفسهایش منقطع شده بود .
چند لحظه بعد ، مرد دیگر نفس نمیکشید!
دخترک لبخندِ پیروزمندانهای زد .
موبایلش را از تویِ جیبش در آورد و شمارهای گرفت :« الو سیامک . کارش رو تموم کردم . زود بیا جنازه رو یه جایی گم و گور کن . »
دقایقی بعد سیامک آمد و جنازه را توی صندوق عقب ماشین گذاشت.
ساناز همانطور که به مرد خیره شده بود ؛
زیرِ لب گفت : « وقتی همهی پولهای بابامو هاپولی میکردی ، باید فکر اینجاش هم میکردی ، مردکِ کلاهبردار ! »
و به این فکر کرد که از آن گروهِ کلاهبردار ، دخلِ ۵ نفرشان را آورده و فقط دونفر دیگر باقی مانده ...
- گلنار .