eitaa logo
" ناجـــه "
337 دنبال‌کننده
340 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
« حُقه » از ماشین پیاده شد و به سمتِ پارک رفت. مقنعه‌‌اش را کمی عقب کشید و روی نیمکت نشست. با نگاهش اطراف را می‌کاوید ، انگار منتظر چیزی بود ... ساعتی گذشت. مردِ میانسالی با کیفِ دوشی از پیاده‌رو رد می‌شد. نگاهِ دخترک رویِ نیم‌رخ مرد خیره ماند . از رویِ چشم‌هایِ سبزش او را شناخت. از جا بلند شد و به طرفِ چندپسری که همان حوالی در حال سیگار کشیدن بودند رفت. چشمکی به پسرها زد و برایشان شکلک درآورد. پسرها به طرفش آمدند و دوره‌اش کردند . ساناز جیغ زد : « کمککک ، یکی به دادم برسه! کسی نیست؟ تو رو خدا کمکم کنید ... » مرد از پارک دور شده بود ، اما صدایِ جیغ دختر مانع از ادامه‌ی حرکتش شد. سراسیمه برگشت و به طرف پسرها رفت. درگیریِ کوچکی بین‌شان اتفاق افتاد و بعد هم پسرها دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند‌. ساناز به هق‌هق افتاده بود . مرد به طرفش رفت و پرسید :« حالتون خوبه؟ چرا این وقت‌شب تنها تو خیابونید؟ » ساناز سرش را تکان داد و بریده بریده گفت :« ک کلاس داش داشتم. شما می‌ میتونین تا خو خونه هم همراهم بی بیاین؟ » مرد سرش را تکان داد و پابه‌پایِ ساناز حرکت کرد . ساناز راه افتاد تویِ کوچه‌پس کوچه‌های مخوفِ اصفهان . جلوی درِ خانه‌ی قدیمیِ مادربزرگش توقف کرد و گفت :« ممنون ، همینجاست. خیلی زحمت کشیدید. بفرمایید داخل، روی تخت داخل حیاط بشینید، خستگی در کنید. منم میرم یه لیوان آب‌میوه براتون بیارم. » مرد خیلی تشنه بود . دعوت ساناز را پذیرفت و وارد حیاط شد. ساناز به خانه برگشت . لیوانی را پر از آب‌میوه کرد و مقدار زیادی سیانور را در آن حل کرد . با لبخندی ساختگی از خانه بیرون آمد و لیوان را به مرد داد. مرد یک‌نفس لیوان را سرکشید. ساناز کنارش رویِ تخت نشست و با مرد سرصحبت را باز کرد : من جونم رو مدیون شمام ، نمی‌دونم اگه شما نجاتم نداده بودین ، چه بلایی سرم می‌اومد ... » مرد زیرلب خواهش می‌کنمی زمزمه کرد و خواست از جا بلند شود . اما سرش گیج رفت و رویِ زمین افتاد. دهانش کف کرده بود و نفس‌هایش منقطع شده بود . چند لحظه بعد ، مرد دیگر نفس نمی‌کشید! دخترک لبخندِ پیروزمندانه‌ای زد . موبایلش را از تویِ جیبش در آورد و شماره‌ای گرفت :« الو سیامک . کارش رو تموم کردم . زود بیا جنازه رو یه جایی گم و گور کن . » دقایقی بعد سیامک آمد و جنازه را توی صندوق عقب ماشین گذاشت. ساناز همانطور که به مرد خیره شده بود ؛ زیرِ لب گفت : « وقتی همه‌ی پول‌های بابامو هاپولی می‌کردی ، باید فکر اینجاش هم می‌کردی ، مردکِ کلاه‌بردار ! » و به این فکر کرد که از آن گروهِ کلاهبردار ، دخلِ ۵ نفرشان را آورده و فقط دونفر دیگر باقی مانده ... - گلنار .
" ناجـــه "
- نوشته : « آنچه مرا به شعر گره می‌زند ، غم است... » این جمله را امشب که غم مهمان خلوتم شده ، بهتر درک می‌کنم. به هرچیز فکر می‌کنم ، شعر می‌شود در سرم. واژه‌ها انگار به رقص آمده‌اند. اشک می‌ریزم و شعر می‌نویسم . شعر می‌نویسم و اشک می‌ریزم . پیوند اشک و واژه‌ست امشب ، یک پیوند غریب! حالم را نمی‌فهمم . گاهی نمی‌شود تعریفی پیدا کرد برای هجوم آشفتگی و بی‌خوابی! خودم هم نمی‌دانم منشأ این همه درد از کجاست ، نمی‌فهمم آنقدر دل‌آشوبه برای چیست؟ من فقط می‌دانم این غم دارد شاعرترم می‌کند. پس شاید دلگیر و بی‌رحم باشد ، اما غمِ شیرینی‌ست ... دلهره‌ها لحظه به لحظه بیشتر می‌شوند و ترس‌هایِ واهی کم‌کم تمام فکرم را پُر می‌کند . آشفته‌ام ، حوصله‌ی ادامه‌ی شرح نیست ... - گلنار .
" ناجـــه "
[ ☕️📚 ]
- آدمی‌ست دیگر ؛ گاهی دلش برایِ خودش تنگ می‌شود ... گاهی دوست‌دارد دنیا را رها کند و گوشه‌ای برای خودش غزل بخواند و قهوه‌ای بنوشد . آدمی گاهی خسته می‌شود ، از دغدغه‌ها ، فکر‌ها و مشغله‌هایِ زندگی . دلش خلوت می‌خواهد و آرامش ‌: ) یک گوشه‌ی دنج تا بیخیالِ عالم بنشیند و غرق شود در چیزهایی که دوست دارد . کتابی بخواند ، هُنری بیاموزد یا حتی بخوابد . و شاید جمعه‌ها ، بهانه‌ای برایِ این خلوت‌هایِ خودمانی باشد . بهانه‌ای برای لذت بردن از پاییز ، برایِ زمزمه‌ی یک شعر و از یاد بردنِ اندوه‌ها : ) جمعه‌ را برای خودت باش . بخند و بُگذر ؛ از تمامِ چیزهایی که غمگینت می‌کند . رها کن غم‌هایی که نمی‌ماند را . و دل‌ببند به خُدایی که در این نزدیکی‌ست . خدایی که تو را دوست دارد بیشتر از همه‌ی آدم‌ها . تو را می‌فهمد ، بهتر از هزاران روانشناس و مشاور . تو را در آغوش می‌کشد ، محکم‌تر از تمامِ مخلوقات . پس چه کسی لایق‌تر از اوست ، برایِ محبت کردن و دل‌بستن؟ غم‌هایت را بسپار به او . دلت را گره بزن به محبتش و نگران هیچ‌چیز نباش . خودش همه‌چیز را درست می‌کند . جمعه‌ات را دریاب عزیزِ من : )🌱 - گلنار .