" ناجـــه "
- نوشته :
« آنچه مرا به شعر گره میزند ، غم است... »
این جمله را امشب که غم مهمان خلوتم شده ، بهتر درک میکنم.
به هرچیز فکر میکنم ، شعر میشود در سرم.
واژهها انگار به رقص آمدهاند.
اشک میریزم و شعر مینویسم .
شعر مینویسم و اشک میریزم .
پیوند اشک و واژهست امشب ، یک پیوند غریب!
حالم را نمیفهمم .
گاهی نمیشود تعریفی پیدا کرد برای هجوم آشفتگی و بیخوابی!
خودم هم نمیدانم منشأ این همه درد از کجاست ، نمیفهمم آنقدر دلآشوبه برای چیست؟
من فقط میدانم این غم دارد شاعرترم میکند.
پس شاید دلگیر و بیرحم باشد ، اما غمِ شیرینیست ...
دلهرهها لحظه به لحظه بیشتر میشوند و ترسهایِ واهی کمکم تمام فکرم را پُر میکند .
آشفتهام ، حوصلهی ادامهی شرح نیست ...
- گلنار .
" ناجـــه "
[ ☕️📚 ]
- آدمیست دیگر ؛
گاهی دلش برایِ خودش تنگ میشود ...
گاهی دوستدارد دنیا را رها کند و گوشهای برای خودش غزل بخواند و قهوهای بنوشد .
آدمی گاهی خسته میشود ،
از دغدغهها ، فکرها و مشغلههایِ زندگی .
دلش خلوت میخواهد و آرامش : )
یک گوشهی دنج تا بیخیالِ عالم بنشیند و غرق شود در چیزهایی که دوست دارد .
کتابی بخواند ، هُنری بیاموزد یا حتی بخوابد .
و شاید جمعهها ، بهانهای برایِ این خلوتهایِ خودمانی باشد .
بهانهای برای لذت بردن از پاییز ، برایِ زمزمهی یک شعر و از یاد بردنِ اندوهها : )
جمعه را برای خودت باش .
بخند و بُگذر ؛ از تمامِ چیزهایی که غمگینت میکند .
رها کن غمهایی که نمیماند را .
و دلببند به خُدایی که در این نزدیکیست .
خدایی که تو را دوست دارد بیشتر از همهی آدمها .
تو را میفهمد ، بهتر از هزاران روانشناس و مشاور .
تو را در آغوش میکشد ، محکمتر از تمامِ مخلوقات .
پس چه کسی لایقتر از اوست ، برایِ محبت کردن و دلبستن؟
غمهایت را بسپار به او . دلت را گره بزن به محبتش و نگران هیچچیز نباش .
خودش همهچیز را درست میکند .
جمعهات را دریاب عزیزِ من : )🌱
- گلنار .
آره عزیزم ؛
آخر صبر ، سبزه :)🌱
" ناجـــه "
نمیدانم باید چه کلماتی را مکتوب کنم و از چه بنویسم ؛
از رسیدنِ روز ، بعد از شبهایِ تار یا از جوانه زدن امید ، بعد از یکفصل ناامیدی .
از لبخندِ بعد از اشک ، یا از شیرینی ، پس از تلخی؟ : )
چطور بنویسم از حالِ عجیبِ درونم؟
از اشکِ شوقی که درون چشمهایم حلقه زده ؟
از روزهایی که دارم تصورشان میکنم و ته دلم کیلوکیلو قند آب میشود ؟
هنوز هم باورم نمیشود بالاخره روزهایِ خوب رسیدند .
شاید آینده کمی مبهم باشد ، اما دیگر دلم قرص و محکم است.
دیگر میدانم قرار است با ادامهی زندگیام چهکار کنم و مسیرم روشن است : )
لبخندِ ملیحی گوشهی لبم جاخوش کرده است و در فکرم ؛
در فکر کارهایی که باید قبل از دانشگاه انجام دهم ، خداحافظیهایی که باید بکنم و ...
شاید سخت باشد ؛ اما هیجانانگیزست✨
یک دلهرهی شیرین هوریز کرده در وجودم و من نشستهام به تماشایِ زندگی : )
و در دلم آرام به خدا میگویم :«
راضیام به هرآنچه که تو به آن راضیای ،
ممنون بابت همهچیز . . 🌱 »
به خودم قول میدهم بیشتر از قبل به برنامهریزی خدا اعتماد کنم و مطمئن باشم آخر قصه ، قشنگ تمام میشود : )🤍
- گلنار .
[ گُل دوست دارم ؛
آدمهایی که برایم گُل میخرند را بیشتر... ]
- قابِ خاطراتِ قبولیِ دانشگاه✨
" ناجـــه "
- بعضی لحظهها ، تا ابد در ذهنت ماندگار میشوند .
مثلِ ذوقهایِ مامان ، مثلِ خندههایِ بابا ،
مثلِ بغضِ توی صدای مامانبزرگ ،
مثلِ آغوشِ آمیخته با عطرِگُل زندایی ،
مثلِ ذوقها و تبریکهایِ دایی ،
مثلِ پیامهای تبریک محبتآمیزی که روحت را نوازش میکنند : )
مثلِ حسِ شیرینِ وصال
و حال خوبِ آغوشِ خدا 🌱
برایِ تکتکِ ثانیههای امشب ، شُکرت خدایِ من :)
- گلنار .