" ناجـــه "
نمیدانم باید چه کلماتی را مکتوب کنم و از چه بنویسم ؛
از رسیدنِ روز ، بعد از شبهایِ تار یا از جوانه زدن امید ، بعد از یکفصل ناامیدی .
از لبخندِ بعد از اشک ، یا از شیرینی ، پس از تلخی؟ : )
چطور بنویسم از حالِ عجیبِ درونم؟
از اشکِ شوقی که درون چشمهایم حلقه زده ؟
از روزهایی که دارم تصورشان میکنم و ته دلم کیلوکیلو قند آب میشود ؟
هنوز هم باورم نمیشود بالاخره روزهایِ خوب رسیدند .
شاید آینده کمی مبهم باشد ، اما دیگر دلم قرص و محکم است.
دیگر میدانم قرار است با ادامهی زندگیام چهکار کنم و مسیرم روشن است : )
لبخندِ ملیحی گوشهی لبم جاخوش کرده است و در فکرم ؛
در فکر کارهایی که باید قبل از دانشگاه انجام دهم ، خداحافظیهایی که باید بکنم و ...
شاید سخت باشد ؛ اما هیجانانگیزست✨
یک دلهرهی شیرین هوریز کرده در وجودم و من نشستهام به تماشایِ زندگی : )
و در دلم آرام به خدا میگویم :«
راضیام به هرآنچه که تو به آن راضیای ،
ممنون بابت همهچیز . . 🌱 »
به خودم قول میدهم بیشتر از قبل به برنامهریزی خدا اعتماد کنم و مطمئن باشم آخر قصه ، قشنگ تمام میشود : )🤍
- گلنار .
[ گُل دوست دارم ؛
آدمهایی که برایم گُل میخرند را بیشتر... ]
- قابِ خاطراتِ قبولیِ دانشگاه✨
" ناجـــه "
- بعضی لحظهها ، تا ابد در ذهنت ماندگار میشوند .
مثلِ ذوقهایِ مامان ، مثلِ خندههایِ بابا ،
مثلِ بغضِ توی صدای مامانبزرگ ،
مثلِ آغوشِ آمیخته با عطرِگُل زندایی ،
مثلِ ذوقها و تبریکهایِ دایی ،
مثلِ پیامهای تبریک محبتآمیزی که روحت را نوازش میکنند : )
مثلِ حسِ شیرینِ وصال
و حال خوبِ آغوشِ خدا 🌱
برایِ تکتکِ ثانیههای امشب ، شُکرت خدایِ من :)
- گلنار .
چه شاهکاری ؛ آدم حض میکنه : )
" ناجـــه "
چه شاهکاری ؛ آدم حض میکنه : )
‹✨🍁›
حافظ بدون شک، درخشانترین ستارۀ فرهنگ فارسی است .
در طول چندین قرن شعر فارسی، هیچ شاعری را نداریم که به قدر حافظ ، در اعماق و زوایای جامعۀ ما و ذهن و دلِ ملت ما نفوذ کرده و حضور داشته باشد ..
حافظ شاعرِ همۀ قرنها و همۀ قشرها است.
[ حضرت آیتالله خامنهای ]
" ناجـــه "
_
- عزیزِ دورِ من ؛
این روزها دلم بیش از پیش برایت تنگ میشود .
برای تو ، چشمهایت ، لبخندهایت .
برایِ لمسِ دستانت ، برایِ طنینِ صدایت .
حتی برایِ بداخلاقیها و بیمحلیهایت .
این روزها ، تبدیل به آدمی شدهام که
مدام خاطرهها را مرور میکند ...
انگار جایی درحوالیِ روزهایِ با هم بودنمان گیر کردهام .
انگار دلم نمیخواهد واقعیتِ تلخِ نبودنت را بپذیرم . .
هنوز کنار نیامدهام!
هنوز باورم نشده روزهایِ قشنگمان تمام شد .
هنوز با عطرِ خیالِ تو زندگی میکنم .
هنوز راه میروم ، چاووشی گوش میدهم
و به تو فکر میکنم .
یادت هنوزاًهنوز ، در کوچهپسکوچههایِ
قلبم لیلی بازی میکند .
این روزها ، دلم که برایت تنگ میشود ،
پناه میآورم به عکسهایمان .
به صفحهی چتمان و مرور میکنم تمامِ حرفهایت را :)
مرور میکنم تمام ثانیههایی که کنارت فارغ از غمِ جهان بودم و صدای قهقههام گوش فلک را کر میکرد .
تو خوب مرا بلد بودی . جوری حرف میزدی که تبسمهایم را پیدرپی به تماشا بنشینی :)
و من دلبستهی همین رفتارهایت شدم .
دلبستهی سادگی و بیریاییات ...
اما دستِ روزگار ، حالا بینِ ما فرسنگها فاصله انداخته است .
دیگر نمیتوانم لبخندهایِ جانفرسایت را تماشا کنم ، یا صدایِ ملیحت را به رگهایم تزریق کنم .
دلم به وسعتِ آسمانها و زمین برایت تنگ است !
کاش میتوانستم کمی از روزهای خوبمان را خشک کنم و لابهلایِ آشفتگیهایِ امروزم ، قدری از آن را دم کنم و برایِ
درمان دلتنگیام نوشِ جان کنم ...
کاش میشد صدایِ خندههایت را ضبط کنم، تا هرگاه زندگی به من فشار میآورد ،
آن را گوش میدادم و جانی دوباره میگرفتم : )
اما افسوس که ممکن نیست .
نه دمکردنِ روزهای خوبمان و نه ضبط کردنِ صدایِ خندههایت . .
چارهای نیست ، باید سعی کنم بدونِ تو ، به زندگی ادامه دهم .
هرچند سخت ؛ هرچند جانفرسا ...
- گلنار .