" ناجـــه "
_
- و در نهایت کتابها مقصدِ تمامِ تنهاییهایم بودند .
مقصد تمامِ خستگیها و بیپناهیهایم .
نوشته بود :« آدمهایی که زیاد کتاب میخوانند ، زندگیهای زیادی را تجربه میکنند و بیشتر از دیگران میفهمند . »
و من به عمق این نوشته پیبردهام ...
آنجایی که وقتی خوشحال بودم ، کتاب خواندم . وقتی غمگین بودم ، کتاب خواندم .
وقتی کسی را نداشتم که از ذوقهای روزم بگویم ، کتاب خواندم .
وقتی شدیداً دلتنگ بودم ، کتاب خواندم .
من زمانی فهمیدم با کتابها ، پیوندِ ناگسستنی دارم ؛ که با آنها زیستم .
در میان صفحات کتاب مشکلات زندگیام را حل کردم ، امیدهای تازه یافتم و غمهایم را به دست باد سپردم .
من دختر واژههایم ؛ دختر شعر و ادبیات .
دختری که از هرجا رنجید ، برگشت به آغوشِ امنِ کتابها و کنجِ دنجِ نوشتههایش .
میدانی عزیزِ من ؟
کسی که یاد گرفته باشد رنجهایش را خودش به دوش بکشد ،
کسی که بلد باشد در اقیانوسِ غمها غرق نشود و راهِ نجاتی داشته باشد ،
و خلاصه کسی که ادبیات میداند را
شما هیچگاه نمیتوانید بشکنید !
هیچگاه نمیتوانید ناامیدش کنید و
آنقدر عمیق برنجانیدش که دست از زندگی بکشد ...
و من از این دست آدمهایم .
آدمهایی که هرقدر هم خسته و بیانگیزه باشند ، وقتی به دنیای شگفتانگیز ادبیات برگردند تمامِ ذوقشان باز میگردد ...
خلاصه بگویم ؛
آدمهایی که ادبیات میدانند ، هیچگاه پیر نمیشوند !
- گلنار .
شعر ، دیالوگ ، دکلمه .XRecorder_20251016_01_۱۶۱۰۲۰۲۵.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
برایِ بیستوچهارمین شبِ پاییز ؛🍁
" ناجـــه "
برایِ بیستوچهارمین شبِ پاییز ؛🍁
دلت تنگ شده چیه دیگه؟
به نظرم دلت تنگ شده خیلی کمه ،
ما همه جونمون براش تنگ شده : )
- عصرهایِ پاییزیِ جمعه ؛
" ناجـــه "
- عصرهایِ پاییزیِ جمعه ؛
- نوشته بود مگه عمر آدمی ، چند تا پاییزه ؟
دوباره و سهباره میخوانمش ...
ششتا کلمه بیشتر نیست ، اما کلی حرف در دلش جای گرفته ...
حالا واژه به واژهاش در ذهنم رژه میرود .
راست میگوید ؛
مگر چندتا پاییز فرصت دارم برای کتاب خواندن و تماشایِ غروب؟
چندتا پاییز فرصتِ جمعکردن برگهای خشک و نوشیدنِ چای با عطر دارچین را دارم ؟
گوشی را خاموش میکنم .
بلند میشوم ، کتاب شبهای روشن را از سر طاقچه برمیدارم و شروع میکنم به خواندن ...
غرق میشوم در داستانِ عاشقانهی متفاوت!
داستانی که کمی مبهم است و همین مبهم بودنش ، مرا کنجکاوتر میکند.
نمیدانم چندساعت بیوقفه میخوانم ،
اما وقتی به خودم میآیم که دیگر چشمهایم خطهای کتاب را نمیبیند .
هوا کمکم رو به تاریکی میرود .
از جا بلند میشوم و لامپ را روشن میکنم .
لباسهایم را میپوشیدم و دلم هوس عکاسی میکند .
یک عکاسیِ نابِ پاییزی!
با حوصله چندتا عکس میگیرم ، از زوایایِ مختلف ...
صدای زنگِ در که میآید ، از جا میپرم و همزمان با اینکه دارم برای عکسهایی که گرفتم ذوق میکنم ؛
از توی کمد روسریام را بیرون میآورم و میپوشم .
تندتند آماده میشوم ، جعبهی شیرینی را از توی یخچال بیرون میآورم و راه میافتم .
امشب ؛ آخرین دورهمیِ عهدِ ما بود که حضور داشتم .
به رفقا قول داده بودم شیرینی بدهم : )
با وجود اینکه توی دلم مجموعهای از احساساتِ ناشناخته پیچوتاب میخورند ،
ولی خوشحال و راضیام ...
همین که دارم قدمی و لحظهای به رویاهایم نزدیکتر میشوم ، حالم را خوب میکند .
شب ، بعد از اینکه رفقا را محکم در آغوش گرفتهام و خداحافظیهای آخرم را کردهام ،
توی پیادهرو قدم میزنم .
و مدام این جمله در سرم میچرخد :«
زندگی همینه دیگه! گاهی باید از یه سری چیزهای قشنگ بگذری تا یه سری چیزهای بهتر رو به دست بیاری : ) »
و باز به این فکر میکنم مگه عمرِ من ، چندتا پاییزه ؟
حالا فکر کن چهارتا از این پاییزها قرار است در قشنگترین و دخترانهترین لوکیشنِ ایران رقم بخورد ... 🎀
و بعد میخندم ،
و رها میکنم همهی دلتنگیها و دلبستگیها را : )
- گلنار
" ناجـــه "
- نوشته بود مگه عمر آدمی ، چند تا پاییزه ؟ دوباره و سهباره میخوانمش ... ششتا کلمه بیشتر نیست ، ام
شما هم به این جمله زیاد فکر کنید :
« مگه عمرِ آدمی ، چند تا پاییزه ؟ »