eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
341 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
_
" ناجـــه "
_
- و در نهایت کتاب‌ها مقصدِ تمامِ تنهایی‌هایم بودند . مقصد تمامِ خستگی‌ها و بی‌پناهی‌هایم . نوشته بود :« آدم‌هایی که زیاد کتاب می‌خوانند ، زندگی‌های زیادی را تجربه می‌کنند و بیشتر از دیگران می‌فهمند . » و من به عمق این نوشته پی‌برده‌ام ... آنجایی که وقتی خوشحال بودم ، کتاب خواندم . وقتی غمگین بودم ، کتاب خواندم . وقتی کسی را نداشتم که از ذوق‌های روزم بگویم ، کتاب خواندم . وقتی شدیداً دلتنگ بودم ، کتاب خواندم . من زمانی فهمیدم با کتاب‌ها ، پیوندِ ناگسستنی دارم ؛ که با آنها زیستم . در میان صفحات کتاب مشکلات زندگی‌ام را حل کردم ، امیدهای تازه یافتم و غم‌هایم را به دست باد سپردم . من دختر واژه‌هایم ؛ دختر شعر و ادبیات . دختری که از هرجا رنجید ، برگشت به آغوشِ امنِ کتاب‌ها و کنجِ دنجِ نوشته‌هایش . می‌دانی عزیزِ من ؟ کسی که یاد گرفته باشد رنج‌هایش را خودش به دوش بکشد ، کسی که بلد باشد در اقیانوسِ غم‌ها غرق نشود و راهِ نجاتی داشته باشد ، و خلاصه کسی که ادبیات می‌داند را شما هیچ‌گاه نمی‌توانید بشکنید ! هیچ‌گاه نمی‌توانید ناامیدش کنید و آنقدر عمیق برنجانیدش که دست از زندگی بکشد ... و من از این دست آدم‌هایم . آدم‌هایی که هرقدر هم خسته و بی‌انگیزه باشند ، وقتی به دنیای شگفت‌انگیز ادبیات برگردند تمامِ ذوق‌شان باز می‌گردد ... خلاصه بگویم ؛ آدم‌هایی که ادبیات می‌دانند ، هیچ‌گاه پیر نمی‌شوند ! - گلنار .
" ناجـــه "
برایِ بیست‌وچهارمین شبِ پاییز ؛🍁
دلت تنگ شده چیه دیگه؟ به نظرم دلت تنگ شده خیلی کمه ، ما همه جونمون براش تنگ شده : )
" ناجـــه "
- عصرهایِ پاییزیِ جمعه ؛
- نوشته بود مگه عمر آدمی ، چند تا پاییزه ؟ دوباره و سه‌باره می‌خوانمش ... شش‌تا کلمه بیشتر نیست ، اما کلی حرف در دلش جای گرفته ... حالا واژه به واژه‌اش در ذهنم رژه می‌رود . راست می‌گوید ؛ مگر چندتا پاییز فرصت دارم برای کتاب خواندن و تماشایِ غروب؟ چندتا پاییز فرصتِ جمع‌کردن برگ‌های خشک و نوشیدنِ چای با عطر دارچین را دارم ؟ گوشی را خاموش می‌کنم . بلند می‌شوم ، کتاب شب‌های روشن را از سر طاقچه برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن ... غرق می‌شوم در داستانِ عاشقانه‌ی متفاوت! داستانی که کمی مبهم است و همین مبهم بودنش ، مرا کنجکاوتر می‌کند. نمی‌دانم چندساعت بی‌وقفه می‌خوانم ، اما وقتی به خودم می‌آیم که دیگر چشم‌هایم خط‌های کتاب را نمی‌بیند ‌. هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود . از جا بلند می‌شوم و لامپ را روشن می‌کنم . لباس‌هایم را می‌پوشیدم و دلم هوس عکاسی می‌کند . یک عکاسیِ نابِ پاییزی! با حوصله چندتا عکس می‌گیرم ، از زوایایِ مختلف ..‌. صدای زنگِ در که می‌آید ، از جا می‌پرم و همزمان با اینکه دارم برای عکس‌هایی که گرفتم ذوق می‌کنم ؛ از توی کمد روسری‌ام را بیرون می‌آورم و می‌پوشم . تندتند آماده می‌شوم ، جعبه‌ی شیرینی را از توی یخچال بیرون می‌آورم و راه می‌افتم . امشب ؛ آخرین دورهمیِ عهدِ ما بود که حضور داشتم . به رفقا قول داده بودم شیرینی بدهم : ) با وجود اینکه توی دلم مجموعه‌ای از احساساتِ ناشناخته پیچ‌وتاب می‌خورند ، ولی خوشحال و راضی‌ام ... همین که دارم قدمی و لحظه‌ای به رویاهایم نزدیک‌تر می‌شوم ، حالم را خوب می‌کند . شب ، بعد از اینکه رفقا را محکم در آغوش گرفته‌ام و خداحافظی‌های آخرم را کرده‌ام ، توی پیاده‌رو قدم می‌زنم . و مدام این جمله در سرم می‌چرخد :« زندگی همینه دیگه! گاهی باید از یه سری چیزهای قشنگ بگذری تا یه سری چیزهای بهتر رو به دست بیاری : ) » و باز به این فکر می‌کنم مگه عمرِ من ، چندتا پاییزه ؟ حالا فکر کن چهارتا از این پاییزها قرار است در قشنگ‌ترین و دخترانه‌ترین لوکیشنِ ایران رقم بخورد ... 🎀 و بعد می‌خندم ، و رها می‌کنم همه‌ی دلتنگی‌ها و دلبستگی‌ها را : ) - گلنار
" ناجـــه "
هرچقدر آرزوت کنم ؛ نمی‌خوای که برآورده شی ...
- از جان عزیزتر اگر هست ؛ تو آنی جانا : )