#معارف_ذکر_های_نماز
📿 صلوات ؛ برترین دعا 📿
🔰 الإمام الكاظم عليه السلام: أفضَلُ الدُّعاءِ الصَّلاةُ عَلى مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِم،
🔰 ثُمَّ الدُّعاءُ لِلإِخوانِ، ثُمَّ الدُّعاءُ لِنَفسِكَ فيما أحبَبتَ.
🕯 #امام_كاظم عليه السلام: بهترين دعا، درود فرستادن بر محمّد و خاندان محمّد است كه درود خدا بر ايشان باد.
🕯 سپس دعا كردن براى برادران و آنگاه دعا كردن براى خودت در باره آنچه دوست دارى.
📖 بحارالأنوار، ج 93 ، ص 322.
╔═ 🌼 ═ 🌸 ═╗
http://eitaa.com/joinchat/3794927616C787ef768cc
╚═ 🌸 ═ 🌼 ═
☄ نرم افزار #اندروید زیباخوانی نماز ☄
قرائت زیبای نماز را یاد بگیریم
👇👇
https://bayanbox.ir/download/4022951724716552449/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2.apk
👆👆👆
🕊مرکز تخصـ @namazmt ـصی نماز🕊
#نماز_آزادگان
💍 نماز جماعت ممنوع! 💍
💛 وقتی که ما را به داخل اردوگاه بردند، درجه دار عراقی آمد و نخستین حرفی که زد این بود: «دعا خواندن، گریه کردن، نماز جماعت، سرود، تئاتر و برگزاری مراسم ممنوع است».
💚 حفظ روحیه ی ما به انجام همین ممنوعات بستگی داشت. کم کم شروع کردیم؛ زیر پتو دعا می خواندیم؛
💙 نماز جماعت را به صورت هشت نفره برگزار می کردیم و نگهبان می گذاشتیم؛ دور از چشم بعثی ها قرآن می خواندیم و...
💜 یک بار پیرمردی بسیجی مشغول تلاوت قرآن بود. ناگهان افسر بعثی وارد شد و وحشیانه لگدی به پیرمرد زد که #قرآن از دستش به روی زمین پرت شد.
🧡 این ممنوعیت ها و شکنجه ها ادامه داشت تا این که پس از ده ماه گروه صلیب سرخ به اردوگاه ما قدم گذاشت.
❤️ ارشد اردوگاه به اعضای گروه گفت: «به عراقی ها بگویید که خواندن دعا را برای ما آزاد کنند.»
🖤 فرمانده ی عراقی در پاسخ به این درخواست به نماینده ی صلیب سرخ گفته بود: «شما فکر می کنید جنگ میان ما و ایرانیان بر سر چیست؟ به خاطر همین دعاها و رفتارهای مذهبی آن هاست!»
💛 شبی از شب های سال 67 یکی از افسران بعثی ما را در حال اقامه ی نماز جماعت دید؛ او به سربازان دستور داد تا برق آسایشگاه ما را قطع کنند،
💚 سپس در را قفل کرد و گفت: «تا ده روز باید همین جا بمانید». صد و ده نفر بودیم که محکوم شدیم تا در فضای بسته و بدون امکانات، در آسایشگاه بمانیم.
💙 غذا را از پشت پنجره به ما می دادند و دستشویی هم در کار نبود. هر روز افسر بعثی پشت پنجره می آمد و می گفت: «قسم بخورید که دیگر دعا و نماز جماعت نمی خوانید، ما هم در را باز می کنیم».
💜 تصمیم گرفته بودیم هر طور شده در برابر آن ها مقاومت کنیم. هوا خیلی گرم بود. با تکه های کارتن به آن هایی که از شدت گرما بی هوش می شدند و افرادی که بیماری قلبی داشتند، باد می زدیم.
🧡 عراقی ها دیدند که ما تسلیم نمی شویم، پس از شش روز آمدند و درِ آسایشگاه را گشودند.
📖 قصه ی نماز آزادگان، ص 83، خاطره ی محمد کریم زاده گلی.
╔═🌷════╗
💟 @namazmt
╚════🌷═╝