eitaa logo
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
8 دنبال‌کننده
18 عکس
0 ویدیو
0 فایل
می‌نویسیم تا مکتوباً صحبت هایمان را داشته باشیم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
بنده نمیخوام درگیر کنکور و نهایی باشم، من میخوام درگیر درست کردن زرشک پلو با مرغ برای زیدی باشم.
گاهی فکر میکنم کاش من به عنوان کارگردان در زندگی‌ام هرکجا که دوست داشتم "کات" می‌کردم و ساخت فیلم هم تموم میشد. ولی بعد فکر میکنم شاید اگه به ساختن ادامه بدم چند سکانس خوب در این همه روزها و صحنه های ملال انگیز ساخته شود. به عبارتی شاید ما هم یک روز خوب داشته باشیم و این همه تحمل این‌همه سکانس ملامت بار(که منتقدان بر سرمان میکوبند) ارزش طاقت برای یک سکانس رو داشته باشد، همان سکانسی از یک فیلم یا زندگی ما که " در ذهن همگان همراه با نامی کوچک از ما بایگانی خواهد شد" .
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
گاهی فکر میکنم کاش من به عنوان کارگردان در زندگی‌ام هرکجا که دوست داشتم "کات" می‌کردم و ساخت فیلم هم
کارگردان‌های واقعی فیلم‌ها را نصفه رها نمی‌کنند، حتی اگر مطلوب منتقدان نباشد، تو نیز زندگی را رها نکن بلکه در میان این روز های ملال‌انگیز یک روز آفتابی هنوز هم ارزش  "ماندن و ساختن" داشته باشد. از آن سکانس ها و روز هایی که " در ذهن همگان همراه با نامی کوچک از ما بایگانی خواهد شد"
هر دفعه میام اتاقمو مرتب و تمیز می‌کنم انگار زندگیم چند درجه جالب‌تر می‌شه و حس سبکی دارم. درود بر آراستگی!
زمانی وجود داشت که من دوست داشتم به خونه ام زیبایی ببخشم. پس شروع کردم به گشتن، پیانوی آبی و لیوان های جورواجور و مبل های رنگی رنگی و گلدون های لب‌ریز از عطر شیرین رز ها و دیوارکوب های دوست داشتنی و جا شمعی های ظریف و یک دنیا وسیله زیبا برای خونه‌ام خریدم، اما وقتی برگشتم، یک چیز دیگه وجود نداشت. من در راه پیدا کردن اون همه وسیله ها و زیبایی، خونه ام رو از دست داده بودم.
ما شاید گریه کنیم اما نمی‌ترسیم.
دائماً یکسان موند حال دوران. غم خوردم.
مامان بابام و بغل می‌کنم، به دوستام زنگ میزنم و فکر میکنم دفعه بعدی حتما بغلشون کنم، به کتابایی که هنوز نخوندمشون نگاه می‌کنم، به نقاشی نصفه کارم که قول داده بودم هرچه زودتر تمومش کنم، به اون لباس خوشگله که دلم نیومد بپوشمش و منتظر یه اتفاق خاص بودم، به مکان هایی فکر می‌کنم که نرفتم، به حرفایی که نزدم، هی نگاه می‌کنم می‌بینم بابا من چقدر سخت گرفته بودم! داشتم چیکار می‌کردم؟
نمایشگاه بازپروری پیراهن نمناک
مامان بابام و بغل می‌کنم، به دوستام زنگ میزنم و فکر میکنم دفعه بعدی حتما بغلشون کنم، به کتابایی که ه
شاید باید زودتر از اینها بهش میگفتم که چقدر برام عزیزه و دلم میخواد یکبار دیگه که نه، هزار بار دیگه باهاش املت درست کنم و کیک دارچینی بپزم... ازش بخوام از اون قهوه‌های تلخش برام درست کنه و غر بزنم که چرا اون ساکته و همیشه منم که حرف میزنم...
استاد! بگذار بگویم که در این گیر و دار، از اولین کسانی بودی که به آنها فکر کردم. به این فکر کردم که مبادا جنگ، دیدارمان را به قیامت بسپارد؟ و بعد، گویی مچ خودم را گرفته باشم، به خودم گفتم: «مگر به دیدنِ دوباره‌اش، فکر میکردی؟!» امان از دستُ دلِ آدمی‌زاد...