احوالآت خآنوم نآرنگی
موهایش نآرنجی بود و لبانش سرخ^
آنه شرلی من بود آن چشم آبی دلفریب!
مرا محکم بغل کن!
زنده خواهم شد به آسانی،
که گرمای تنت
بر گردش خونم اثر دارد
هر چه از ایمانِ او گفتم دروغی بیش نیست
این مسلمان چشمهایش بوی الکل میدهد:)