📋#حلالمکننبودیآبخوردم
#روضه_حضرت_علی_اصغر
#متن_روضه / *بخش دوم صوت*
با نوای کربلایی سیدرضا نریمانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همهی بچهها رو که جمع کرد بیبی، با یه دردسری با یه مکافاتی، همه رو زیر یه خیمه نیمسوخته جمع کرد، همه رو یکی یکی خوابوند.
برا همه یکییکی لالایی میخوند، این بچه ها نمیخوابند که.
چقدر امشب بیبی کار داره...
همه رو یکییکی خوابوند، تا همه خوابیدن رفتن استراحت کردن، بیبی هم اومد یه ذره استراحت کنه بشینه، همچین که نشست رو زمین گفت:« آخ کمرم؛ چقد از صبح تا حالا دویدم»...
همچین که اومد بشینه، یهو دید از پشت خیمهها صدای زجه، شیون، بلند شد.
گفت:« ای بابا من که همه رو خوابوندم صدا کیه؟!
اومد آروم آروم، سختم هست برا این بیبی که از صبح تا حالا هی این طرف اون طرف دویده، دولا دولا؛ بابا سنی هم ازش گذشته...
اومد آرومآروم پشت خیمهها
خانم جان! رباب جان، شما اینجا چکار میکنی؟
_گفت:« زینبم خوابم نمیبره»...
_چرا آخه؟!
رباب جان! کمک من باش، میبینی که من باچه مکافاتی این بچه هارو خوابوندم؛ یه کمکی هم به من بده، امشب اومدی گریه میکنی چرا؟!
حالا وقت گریه نیست که؟!
_گفت:« خانم جان! میدونم اما دست خودم نیست»...
از دم غروب که آب و آزاد کردن، حواسم نبود یکم آب خوردم...
@seyedrezanarimani
"دو دستم را به زیر آب بردم
حلالم کن نبودی آب خوردم"
خانم جان! سینههامشیر آورده
یادم اومد ظهر، همین چند ساعت پیش این بچه هی چنگ مینداخت؛ ولی شیر نداشتم بهش بدم.
حلالم کن، حلالم کن...
حالا چرا اینجا پشت خیمهها؟! بیا توو خیمه بشین.
_گفت:« نه؛ آخه دیدم اون لحظه هم خیلی خودم رو گرفتم کنترل کردم، دیدم آقام، مولام، این بچه رو زیر عبا پنهان کرد، منم نمیخواستم اربابم آقام، مولام خجالت زده بشه نرفتمجلو،
اما از لای پردهی خیمه میدیدم اومد همینجا پشت خیمهها نشست.
دیدم یه قبر کوچولو کَند، خودم دیدم زینبجان همینجا خاک کرد؛ اما هرچی میگردم پیداش نمیکنم»...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال مداحیهای کربلایی سیدرضا نریمانی👇👇👇
@seyedrezanarimani
کانال اشعار مداحیهای کربلایی سیدرضا نریمانی👇👇👇
@narimani_matn