eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
148 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق او.pdf
حجم: 829.2K
برای آنکه بتوان با کفر مبارزه کرد ، باید شهر را عاشق علی(علیه‌السلام)کرد. ✍️مریم عارف ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهلم ما ایرانی‌ها، تحت تربیت اسلام ،اصولا آدم‌های با خانواده‌ای هستیم. "او" از همان صدر و ابتدا با اولین دستورها به پیامبرش "صلوات‌ الله‌ علیه‌ و آله"، روشن کرد که چقدر خانواده برایش مهم است. همان وقت که فرمود: در امر دعوت به دین، اول قوم و خویشت را دریاب. در کتابِ آیاتش هم، هر کجا که صحبتِ خانواده است ،حرف محبت است و هر جا هم دعوت به خیر و خوبی و تقواست، توصیه به خانواده است: ♡رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن ♡وَجَعَلَ بَیْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَة ♡قُوٓاْ أَنفُسَكُم وَأَههلِيكُم نَارا ♡وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاة "خلیفة الله" هم در باب خانواده ،سخنِ حق بسیار گفته‌اند: " که خانواده رکن است ، خانواده ثواب است ،خانواده محبوب است، خانواده حُسن است ، که خانواده پر ثمر است و تنهایی ،مکروه است." ما ایرانی‌ها تحت تربیت اسلام، اصولا آدم‌های با خانواده‌ای هستیم. خوشی‌هایمان را با هم قسمت می‌کنیم، برای زخم‌های هم مَرهم می‌شویم و دردهایمان را درکنار هم صبوری می‌کنیم و همچنان که خوشبختی دنیا را در کنار خانواده می‌خواهیم، عاقبت‌بخیری با شهادت را هم، خانوادگی آرزو می‌کنیم تا درمسیر بهشتِ حق‌تعالی نیز همراه خانواده باشیم. ما ایرانی‌ها تحت تربیت اسلام، اصولا آدم‌های با خانواده‌ای هستیم. ✍️تاجیک ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌یکم گنجشک‌ها عاشق شکوفه‌اند. این را وقتی فهمیدم که درختچه‌ی آلوچه‌ی ایوان حیاط‌مان بهار نیامده غرق شکوفه بود. ولی موعد رسیدن‌شان، به هرکدام‌مان فقط ۷آلوچه رسید‌. چون حواسمان نبود که باید مراقب شکوفه‌هایش باشیم. هی توی حیاط برویم و بیاییم و گنجشک‌ها را کیش کنیم تا دست از سر شکوفه‌ها بردارند. با خیال راحت هرچه توانستند خوردند ازشان و نگذاشتند آلوچه شوند. نمی‌دانم شکوفه‌هایش چه مزه‌ای دارند که گنجشک‌ها دست از سرشان برنمی‌دارند. اما آلوچه‌هایش بهشتی‌ترین آلوچه‌هایی هستند که تا حالا خورده‌ام. وقتی می‌رسند مثل تازه عروس‌ها لپ‌هایشان گل می‌اندازد. پوست رویشان ترشِ ترش می‌شود و گوشت‌شان ملس. همین الان که دارم اینها را می‌نویسم دهانم آب افتاده از یادآوری مزه‌شان. امسال شکوفه‌هایش وقتی باز شدند، که هنوز گل نرگس‌های توی باغچه خشک نشده بودند. وقتی که حواسم پی هرچیزی بود الا آمدن بهار. نه اینکه پایم را از خانه بیرون نگذاشته باشم، یا پرده‌ها را بالا نداده باشم. اتفاقا این روزها از هر موقع دیگری بیشتر روز را توی خیابان می‌گذرانم. این روزها خیابان‌هایمان، شهرمان، کشورمان داشت شکوفه می‌داد. تازه داشت سبز می‌شد نوک شاخه‌هایش. کلاغ‌ها سال‌ها نشسته‌ بودند لب دیوار، منتظر فرصت؛ تا با آن نوک بد ترکیب‌شان حمله کنند. اینقدر برای گنجشک‌ها یک کلاغ و چهل کلاغ کردند از مزه‌ای شکوفه‌ها، تا دست آخر شیر شدند و با هم ریختند سر درخت‌ها. شکوفه‌های مثل خونْ سرخ‌، ریختند کف خیابان. همه‌ی شهر را خون برداشت. کلاغ‌ها از روی دیوار سُر خوردند که شکوفه‌ها را از کف زمین بردارند. باغبان آمد و پَرشان داد. شکوفه‌های خونی را یکی یکی با‌احترام از کف خیابان برداشت. شاخه‌های شکسته را مرهم گذاشت. به جوانه‌ها خبر آمدن بهار را داد. امسال دیدن شکوفه‌های آلوچه امید پاشید توی زندگی‌ام. دیگر امان نمی‌دهم به گنجشک‌ها که امیدم را ناامید کنند. هی می‌روم توی حیاط و می‌آیم و گنجشک‌ها را کیش می‌کنم‌ تا همه‌ی شان آلوچه شوند. ✍️راضیه رئیسیان ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌دوم مثل چند روز گذشته، گوشی به دست منتظر بودم که بچه ها آنلاین شوند و حاضری بزنند تا درس را شروع کنیم. اسم شاگردانم یکی یکی روی صفحه‌ی گوشی ظاهر می‌شد . "خانم اجازه؟ حاضر" "سلام خانم منم حاضرم" "حاضر🖐" " ....." "خانم حاضر " همه حاضری زدند به جز مهنیا. از بچه ها سراغش را گرفتم. کسی خبری از او نداشت. تکالیف یکی پس از دیگری ارسال می شد. اما من دلم پیش شاگردی بود که امروز حاضری نزد و تکلیفی نفرستاد. فردای آن روز وقتی شنیدم مهنیا، شاگرد عزیزم مانند دانش آموزان مینابی شهید شده است، فهمیدم که او به تکلیف الهی خود عمل کرده و در بهشت حاضری زده است. مهنیا جان برای همیشه نامت در دفتر بهشتیان ثبت شد..🖤🥀 مَهنیا اولین دانش آموز شهید زنجان ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌سوم برای شب مهمون داشتیم. مشغول سرخ‌کردن بادمجون‌ برای خورشت شام بودم که از مامان پرسیدم:《اینجوری که بوش میاد، امشب تجمع نمیریم حاج‌خانوم؟》با جدیت تمام جواب داد:《معلومه که میریم! اصلا شام رو برای همین زودتر می‌کشم که همه به تجمع برسند، مگه میشه نریم؟!》 یک "درود برشرفت" همیشگی به مامان گفتم و کارم را ادامه دادم. باران، از سرشب دوباره شروع به باریدن کرده بود و صدای باران بیشتر از قبل به گوش می‌رسید.سردرد میگرنی‌، تازه چندساعتی بود که دست از سرم برداشته بود و سردی هوا و ایستادن زیر باران، بهترین بهانه بود برای بازگشت شکوهمندانه‌اش! مامان که حالا با صدای باران، درباره رفتن یا نرفتن من به تجمع، دودل شده‌بود، گفت:《هوا سرده، بارون هم شدیده، به نظرم تو نیا؛ ما امشب به‌جای تو انجام وظیفه می‌کنیم!》 بالای منبر رفته‌بودم و داشتم مقاومت می‌کردم که: بچه‌های هوافضا تو سرما و گرما و خطر جنگنده و انفجار، دارند زحمت می‌کشند و ما اینجا داریم از باران و سرما حرف می‌زنیم! درحال رایزنی با مامان، برای گرفتن مجوز بودم که عمو به دادم رسید:《امشب حاج رمضان رو میارن، نمیشه نرفت! اگه بعدش سرماخوردی خودم میبرمت دکتر》 خلاصه اینکه راهی شدیم و چند دقیقه بعد از این مکالمه، به خیابان بعثت رسیده بودیم؛ باران شدت گرفته بود، چترها را بازکردیم و به سمت جمعیت حرکت کردیم‌. بی‌اغراق شلوغ‌تر‌ از شب‌های عادی بود! اغلب با چتر آمده‌بودند و عده‌ای هم بی‌توجه به اشک‌های آسمان، بی‌چتر ایستاده بودند و شعار می دادند: "حرف ما یک کلام، انتقام والسلام..." "ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند..." "این آخرین پیامه، مذاکره حرامه‌‌‌‌..." حاج‌آقا شاهرخی(امام‌جمعه خرم‌آباد) میکروفون را به دست گرفته‌بود و به احترام مردمِ زیرباران، حاضر به ایستادن زیر سایه چتر نمی‌شد! غرش آسمان بلندتر شد و باران شدت بیشتری گرفت؛ صادقانه بگویم به‌عنوان زاده سرزمین آب و آبشارها، این عجیب‌ترین و سنگین‌ترین بارانی بود که می‌دیدم! صدای جمعیت بالاگرفت: "برادر شهیدم راهت ادامه دارد.‌‌.‌." ترافیک چترها، مانع دیدن می‌شد اما شور جمعیت، رسیدن تابوت حاج رمضان به تجمع را نشان می‌داد‌. سرداری گمنام،جانباز و آزاده دفاع مقدس هشت‌ساله، حالا پس از سال‌ها مجاهدت، در جنگ اخیر در تهران به شهادت رسیده و اینک به زادگاه خویش و به شهر پدری برگشته بود اما این‌بار دیگر گمنام نبود و انگار همه سال‌ها بود او را می‌شناختند. باران شدید به سیلاب تبدیل شد، اما مگر باران و سیل جلودار این مردم بود؟! دیگر چتر هم توانایی مقابله با این باران را نداشت؛ نه تنها چادر و چفیه‌ بلکه کفش‌هایم هم خیس‌آب شده و عینکم برف‌پاک‌کن لازم شده‌بود! مردم، زیرباران و با همان لباس‌های خیس، پیکر شهید را تا بهشت همراهی می‌کردند. سیل که خیابان انقلاب را پرکرد، به جمعیت نگاه کردم و کلمات این شعر در ذهنم شروع به حرکت کردند: "ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم... ما جز پسر فاطمه ارباب نداریم... ما مست حسینیم... همه دیوانه‌ بین الحرمینیم... ما بند حسینیم... همه دیوانه و در بند حسینیم..." ✍️عارفه‌ ج‌رشنو ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌چهارم شب ۲۳ ماه مبارک رمضان، شب قدر سوم در میان اجتماع پرشور مردم ،مثل هرشب، مشغول خادمیِ کودکان و توزیع چوب شور برای بچه هایی بودم که حوصله شان سر می‌رود، تا مادران بتوانند کمی بدون دغدغه تر از برنامه اجتماع حماسی استفاده کنند.جمعیت کودکان ۴ برابر هر شب بود و حدود ۶۰۰ چوب شور توزیع شد. چون مشغول پخش خوراکی بودم، به برنامه ی قرآن به سر نرسیدم .سرما تمام وجودم را گرفته بود.از بعدافطارسرپا بودم،انگشتان دستم از سرمابی حس شده‌بود.خیلی خسته بودم حتی رمق قرآن بسر انفرادی هم نداشتم. برنامه تمام شد منتظر شدم خیابان باز شود تا به خونه برگردم. رسیدم خونه. ازینکه نتونستم قرآن بسر را انجام دهم مثل خوره اذیتم می‌کرد.از طرفی اصلا نا نداشتم. اما عزمم را جزم کردم و خیلی مختصر با خستگی فراوان یه قرآن به سرِ بخور و نمیر انجام دادم . همیشه در شبهای قدر لیست بلند بالایی از حاجت و دعا داشتم،اما برای اولین بارفقط ۲ دعا بعد قرآن بسر از خدا طلب کردم: فرج آن آقا،سلامتی این آقا. نگاه بساعت انداختم حدود ۲ بامداد بود.سحری هم درست نکرده بودم. سحری آماده شد و باخانواده با چشمانی پر از خمیازه میل کردم .اذان صبح شد. مثل بعضی ها،نماز صبح را به شوق خواب بعدش با سرعت نور خوندم😊 با خودم میگفتم به به عجب شب قدر بدرد بخوری😐 و اصلا از خودم راضی نبودم. در همین فکر و خیالها و سرزنش های درونی چشمانم کم کم گرم میشد ...درحال رفتن به خواب عمیق و اغما بودم که یادم افتاد امروز ،روز قدس است و حتی نرسیدم هیچ ایده ای برنامه ریزی کنم. خواب از سرم پرید
اسلحه ی مجازی ام را برداشتم، درگروه مدرسه،اطلاعیه تشکل‌ها را نوشتم. از بچه ها خواستم با لباس فرم بیان و محل قرار را باهاشون بستم. اما مگر دلم راضی میشد. فقط حضور؟!همین امسال که حساس تر از هر سالی است. هیچ ایده ی فرهنگی نداشته باشم؟؟!! تمام وجودم پر از خستگی و خواب بود. اما ذهنم را متمرکز میکردم تا ایده ای موثر و جریان ساز بذهنم برسد اماهیچی که هیچی با همان نگرانی ذهنی خوابم برد.ساعت را روی ۹ تنظیم کردم.اما۹و نیم بیدار شدم بسختی تمام. همه ی مغازه ها و خیابان‌های مسیر راهپیمایی هم بسته بود. محل قرارم با بچه ها مثل همیشه پل هوایی بود. از کوچه پس کوچه های فرعی خودم را به پل هوایی رساندم.ماشین را پارک کردم. ساعت یه ربع ۱۰ شد بچه ها کم کم آمدند با همان لباس فرم خاکستری شان این اولین سالی بود که هیچ ایده ی فرهنگی آماده نکرده بودم و تمام وجودم غم زده بود. کودکان مدرسه ابتدایی کوثر از مقابلم در حال رد شدن بودن یکهو یاد شهدای شجره طیبه میناب افتادم و نگاهم به پل هوایی جرقه ای در ذهنم زد که کوله پشتی ها را از پل هوایی آویز کنیم وقتی جمعیت زیاد از زیر تنها پل هوایی قدیمی عبور کنند جلوه ی بصری احساسی و حماسی منتقمانه ای خواهد داشت. بدوووو رفتم سمت مدیر مدرسه کوثر، ازشون خواهش کردم میشه کوله پشتی هایتان را به ما امانت بدهید. دختران قد ونیم قد ابتدایی، دوست داشتند خودشان کوله پشتی هایشان را بیاد شهدا در دست بگیرند. اما با اصرار و توضیح ایده ام .و اینکه ازینجا بیشتر اثر می‌گذارد.آن ها راضی شدند . حدود ۱۰ /۱۵کوله پشتی دستمون رو گرفت. خلاصه مثل شبیخون فرهنگیِ خیابانی سر راه این گلدخترا سبز شدیم و اموال شان را مصادره کردیم😊😄 به بچه ها گفتم دخترا اینا رو باید از پل آویز کنیم ..‌ اما نه نخ و طناب داشتیم نه قیچی نه چسب نه هیچی ... نزدیک پله های پل شدیم ... گاری های تره باری ها که همیشه زیر پل میوه و سبزی می‌فروختن چشمم را گرفت... کلی نخ پلاستیکی کهنه و قدیمی از آنها آویز بود برخی هم پوسیده بودند برخی خاکی و کثیف ... اما چاره ای نبود ... باید بحران را به فرصت تبدیل میکردیم. به بچه ها گفتم دخترا بسم الله... شبیخون فرهنگی دوم 😊 دخترا هم لبخندی زدن و یه خاااانووووم کشیده سر دادن، یعنی خانوم این نخهاکثیفه.گفتم دخترا بدویین که چاره نیست.اولین نخ را خودم جدا کردم،خیلی سفت و مرداتخ گره خورده بود،با ناخن و دندان و هر جور بود گره ها بازشد،رفتیم بالای پل ساعت ۱۰.۱۵ شده بود اصلا وقت نداشتیم. تند تند کوله ها را نخ بستیم و از نرده های بی رنگ و روی پل قدیمی آویزان کردیم.اماجای دستنوشته خالی بود.به دبیر هنر مدرسه که خطاط بود تماس گرفتم گفتم باسرعت برق بیااینجا که گیر کردیم. صندوق ماشین را باز کردم چند مقوا در صندوق داشتم که از موکب شبانه مونده بود. به خطاط گفتم بنویس: به کدامین گناه؟! و چند دستنوشته دیگر ... ساعت با سرعت می‌گذشت... دستنوشته ها روی پل چسباندیم. اما هنوز انگار نمک کار کم بود. دلم میخواست تم قرمز و خون خواهی به این اقدام بدم. یادم از دود رنگی افتاد ... کارت عابرم را دادم به یکی از دانش آموزان گفتم از هرجا میتونی برو پیدا کن.. دانش آموز حس می‌کرد باید این عملیات را فتح کند. دوان دوان بادوستش دنبال قنادی ای می‌گشت که باز باشد. بازبان روزه با سرعت برگشت .وقتی برگشت نفس نفس زنان نمی‌توانست حرف بزند. اما ذوقی در چشمانش موج میزد که معلوم بود دود رنگی قرمز را پیدا کرده و خریده است.... همه چی ردیف شد ... و جمعیت را می‌دیدم که به پل نزدیک میشن.... سریع به دانش آموزان رسانه گفتم دخترا در زاویه های مختلف باشید .... تا اشاره کردم دود قرمز را روشن کردم فیلم بگیرید... جمعیت راهپیمایان نزدیک و نزدیک تر شد حدود ۵متر از پل فاصله داشت وقتی چشمشان به کوله های آویز از پل افتاد نگاه تحسین برانگیزشان موید این بود که از این ایده استقبال کرده اند و و توقفی کوتاه داشتن تا ما دود را بزنیم .....فضا که کامل قرمز شد صدای شعارها بالاتر رفت ...
بچه هایی که بالای پل بودند ازذوقشان که یک کار اثر گذار کرده اند خیلی خوشحال بودند..‌ جمعیت که رد میشد با خودشان میگفتن چه فکر جالبی ... آخه این پل هواییِ اسقاطیِ بی رنگ و روی آهنین هیچ وقت در شهر مورد توجه نبود... الان به یک پایگاه فرهنگی پرمحتوا تبدیل شده بود... بعد عبور تمام راهپیمایان از زیر پل،به بچه ها گفتم شما برید توی جمعیت همراهی کنید. من باید اینجا منتظر باشم تا کوله ها را پس بدهم .چون دختران ابتدایی خیلی نگران بودند که توی جمعیت من را پیدا نکنند و کوله هایشان گم شود... در همین زمان که منتظرآنهابودم ... عکس و فیلم ها را برای برخی ادمین های مجازی ارسال کردم. کوله ها را پس دادم و تشکر کردم..دختران مدرسه کوثر هم خوشحال بودند که کوله ها رو بما تحویل دادند.... خیابان باز شد ... برگشتم خونه ... گوشی را باز کردم تا اخبار را چک‌ کنم... باورم نمیشد تمام کانالهای خبری شهرستانی استانی و کشوری در پیام‌رسان های مختلف خبر پل انتقام را کار کرده بودند.خستگی از تنم در شد... نه برای اینکه ما کاری کردیم ... برای اینکه جریان ساز شد ... بصورت تخمینی حساب کردم بالای ۱ میلیون و هفتصد هزار ممبر منتشر شده بود.فردای روز قدس با یکی از همکاران داشتیم درمورد برنامه هاس اجتماعات صحبت میکردیم.یهو وسط صحبت بی مقدمه داد زد فلانی بزن بزن شبکه خبر،ترسیدم گفتم نکنه اتفاق جدیدی افتاده ،گفتم چی شده؟!گفت همین الان تصویر پل انتقام را از شبکه خبر پخش کردند... خلاصه؛ *عملیاتِ فرهنگیِ نیم ساعته ی پلِ انتقام با دو شبیخونِ فرهنگی به پایان رسید...😊* ✍️مائده قمبرپور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
فناوری روایت
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح واکـــــآوی راهبــــــردی، تاریـــ
‌ از حضور و همراهی شما عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. در نشست بعدی که فردا ساعت ۱۶ برگزار می‌شه، مجددا میزبان شما خواهیم بود☺️ ‌‌
📜روایت چهل‌و‌پنجم - حوسحال و ساد و حندانم. هنوز ش را س تلفظ می‌کند و خ را ح. ۶ صبح، پدر صدایش می‌زند تا برای مدرسه آماده شود. خودش را به خواب می‌زند و ناز می‌کند: - دیگه مدرسه نمیرم. خوابم میاد. بابا نمکی می‌خندد و با انگشتانش گونه‌ی دختر را نرم فشار می‌دهد. دختر باز خوابش برده. مادر با تعجبی ساختگی می‌پرسد: - قلب من، دلیل زندگی من، چرا بیدار نمیشه؟ - می‌فرماید خوابم میاد. و همینطور ناز و اداست که دختر می‌فروشد و مادر و پدر به قیمت هرچه بالاتر می‌خرند. مثل هر روز و هر روز. دخترک با اخمی شیرین روپوش مدرسه را تن می‌کند. به مادر می‌گوید: - مقعنه‌م رو درست کن. عین و نون مقعنه را جابجا می‌گوید و بامزه می‌شود. - اخم نکن زشت میشی. دخترک شیاری عمیق‌تر بین ابروهایش می‌اندازد. در واقع به سبک خودش مبارزه می‌کند. پدر لقمه‌ای که مادر آماده کرده را در زیپ کیفش که مخصوص خوراکی‌هاست می‌گذارد. اسم این زیپ را گذاشته‌اند بوفه. برای مادر دست تکان می‌دهد و بوس می‌فرستد و می‌رود. زنگ دوم فارسی‌ست. مشغول نوشتن سرمشق ط می‌شوند. درس آخر است. ط مثل وطن. اسم خودش را تازه یاد گرفته بنویسد‌، فاطمه. روز جشن اسمش به هم‌کلاسی‌ها کتاب داستان ایلیا و حیفیا هدیه داد. کتابی درباره‌ی دشمنی دیرینه‌ی یهود با اسلام. روی صفحه‌ی اولش نوشت: به یاد عطر خاطره‌های طلایی مدرسه. همه حروف را با رنگ طلایی و ط هایش را زرشکی چاپ کرد. و حالا و امروز و اینجا، خاطره‌های طلایی مدرسه می‌رفت که سرخ‌رنگ شود. رنگ سرخ این‌بار در دست دختر نبود. خود دست دختر بود. قلمش مداد نبود‌، استخوان دستش بود. یک صدای عظیم و فوق تحمل. انفجار موشک در ارتفاع. جیغ و هیاهو و دویدن به هر طرف. چند لحظه بعد، صدای عظیم دوم. بدون جیغ و هیاهو و دویدن. شبیه خط صاف و بوق ممتد بعد از جان دادن‌. نه نیمکتی مانده بود و نه فاطمه. از او یک دست ماند و سه النگو. مرگ هیاهو می‌کرد و سکوت فریاد می‌زد. تمام رنگ‌ها رفته بودند و خاکستری مانده بود. رنگ آخر، زنگ آخر. خاکستر، تنها رنگی که وقتی همه سوختند و تمام شدند، او می‌ماند. بعد از همه‌ی آن مدادها و کیف‌ها و کاغذهای رنگی. و این شد خاطره‌های خونی مدرسه برای خانواده‌هایشان. آن دخترکان معصوم، رها و سبک به آسمان رسیدند و دست به کمر، رو به زمینیان گفتند: - زمین چقدر حقیر است ای خاکی‌ها. اگر زمین همین است ارزانی خودتان. نخواستیم بابا. باشد برای شمایی که اسیر آنید. شمایی که آن را زیادی جدی گرفتید. شمایی که رویای شب و تلاش روزتان چنگ زدن به این لاشه‌ی بدبوی دنیاست. شما چه می‌دانید بوی بهشت چطور است. نگاه نکنید که کفش و کیف و کتاب و دفتر و مداد و دست و پا و سر ما تکه‌تکه شده. این ظاهر است. ما خیلی زود رسیدیم، زودتر از شما. خیلی زودتر از شما فهمیدیم که دنیای بعضی‌ها چقدر بدبو است. اما بزرگ‌ترها! یادتان باشد که زندگی زیباست. ما عاشق زندگی بودیم. اما شیطان‌ها نمی‌گذارند که زندگی، شیرین و آرام جاری بشود. مثل یک چشمه‌ی پاک. ما فقط می‌خواستیم چند روزی در این رود زلال، آب‌تنی کنیم و خدا را برای بودنش شکر کنیم و برای همه چیز. مبادا در مقابل شیطان‌ها کم بیاورید‌. مبادا خیال کنید کنار آمدن با ظالم از ظلم او کم می‌کند. انتقام ما را بگیرید. نه به‌خاطر خود ما که حالا در بهترین جاییم. جایی که حتی در فکر و تخیل شما هم نمی‌آید. انتقام بگیرید به‌خاطر خدا. به‌خاطر همه‌ی آن‌هایی که جرمشان این بود که از خدا گفتند و کشته شدند. به‌خاطر خودتان. به‌خاطر آینده. به‌خاطر انسانیت. دنیا بیش از ساعتی بازی نبود. خیلی هم کمتر بود. جدی نگیرید. ✍ حامده علی‌پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌ششم شب، آشفته از وزش باد بود اما خیابان زنده بود. موجی از انسان‌ها که در زیر نورهای چراغ‌ها، چون رودی در جریان بودند. هیاهوی ملایمی از قدم‌ها و صداها فضا را پر کرده بود. در میان این سیل جمعیت، زنی گام برمی‌داشت؛ پرچم خوش‌رنگ ایران را بر شانه انداخته بود که با هر نسیم ملایم شبانه، موج برمی‌داشت و انگار بخشی از نور شهر بود. آن زن، با آن پرچم زیبا که بر دوشش جان گرفته بود، حس می‌کرد در حال حفظ مسیری است که تنها معنایش را خودش می‌دانست. او محکم‌تر پرچم را روی شانه حفظ کرد و قدم‌هایش را استوارتر برداشت. انگار این حرکت نمادین، عهدی بود میان او و رهبر شهیدش؛ عهدی برای حفظ یک یاد، یک حس، یا شاید یک امید در دل آن شب پرهیاهو. ✍️عذرا عسکری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت چهل‌و‌هفتم روایتی از تشیع پیکر شهیدسه ساله 🔻کم کم سردش شده بود ، لیوان چای را دستش دادم،عاشق چایی نبات بود. آن را نزدیک صورتش برد،  بخار چای روی عینکش نشست ، برگشت و نگاهم کرد ، به خاطر بخار آبی که روی شیشه های عینک مربعی شکل ظریفش نشسته بود چشمانش را نمی دیدم ، خنده ام گرفت ، او هم لبخند زد ؛ 🔻ناگهان لبخند از صورتش محو شد ، چای را روی زمین گذاشت ، دستانش را در جیب پالتواش فرو برد و به لیوان خیره شد ، از حالت صورتش ، از بی قراری اش ، از تغییرات ناگهانی احوالش می فهمیدم بی تاب است ، خودش اینجاست اما دلش جایی دیگر... گفتم : اگر می خواهی می توانی با من حرف بزنی، گفت: نه چیزی نیست؛راستش هست ولی قابل گفتن نیست، گاهی در زندگی اتفاقاتی می افتد که هیچ کس نمی تواند سنگ صبور آدم باشد. گفتم : فکر می کردم من برای تو با این هیچ کس یک توفیری دارم ، اگر منی که تو را دوست خود می دانم نتوانم در این مواقع محرم و مرهم دلت باشم پس به چه دردی می خورم... نگاهم کرد، این دفعه با بغض ، اشک در چشمانش حلقه زد ، نگاهش را چرخاند و به جمعیتی که هر لحظه بیشتر می شد خیره شد تا مبادا سرازیری ناگهانی اشکش غرورش را خدشه دار کند. 🔻همان طور که نگاهش را از من ربوده بود گفت : به یاد زمانی می افتم که شایعات را درباره او باور می کردم، رهبر شهید را می گفت. یادم می آید وقتی به او  تهمت دزدی ،دیکتاتوری... لبش را گزید ، سرش را پایین انداخت ، رو به من کرد این دفعه اشکش را از من قایم نکرد ، گفت :شرمنده ام! به نظرت مرا می بخشد؟ پشیمانی سودی دارد ؟ چهره اش موجی از شرم داشت، بغض نگذاشت حرفش را ادامه دهد که ناگهان صدایی از جمعیت بلندشد : آوردند... آوردند... شهید را آوردند... 🔻شهید سه ساله ای که بر اثر حملات موشکی به شهادت رسید بودو حالا روی دستان مردم غیور و شهید پرور بهبهان تشیع میشد. دیدم دوستم زار می زند، برای شهید بود؟یا میخواست سنگینی داغی که از پشیمانی در دلش مانده را به این بهانه خالی کند؟ اما نه!! با صدای بلند گفت : مادران! یادتان هست محرم دختران سه ساله تان را بغل می کردید و به هیئت می بردید؟ می گفتید :آوردمش ، سه ساله ام را آوردم نذر سه ساله حسین، بسم الله ... این گوی و این میدان ... حضرت رقیه نذر یکی از مادران را قبول کرده . شیون ها بلند شد. با تعجب نگاهش کردم ،این همان دختر بود؟ همان دختری که فکر می کردم من نسبت به او به امام زمان واهل بیت نزدیک ترم ؟ درپیمودن راه عشق چه سرعتی گرفته بود، یک شبه روضه خوان شده بود... گریه هایش میان شیون زنان گم شد. 🔻به تابوت سه ساله نگاه کردم ناگهان به یاد مادرش افتادم،می گفتند به دلیل جراحات ناشی حمله در بیمارستان است و خبر از طفل خردسال خود ندارد ، هنوز فکر می‌کند میتواند اولین روز مدرسه رفتن او را ببیند ، نوجوان شدنش را ببیند ، دانشگاه رفتنش را و عروس شدنش را ببیند ، نمی‌دانست دخترکش هم‌اکنون از آسمان نظاره گر اوست... وقتی از کنارم رد شد غم سنگینی را احساس کردم ، از تابوت می آمد ، می دیدمش ، می بوییدمش ، حسش می کردم، با سلول سلول این بدنی که در زندان دنیا گیر افتاده... 🔻در چشم به هم زدنی زمان برایم متوقف شد ، عقربه‌ی زمان به ایستادن بسنده نکرد ، وارونه چرخید ، چرخید و چرخید... مرابرد به هزار و خورده ای سال پیش ،درخرابه‌ای درشام ، کودکی را دیدم که بی‌تاب با‌با‌یش بود صورتش ورم کرده بود ، پاهای کوچکش پر از زخم و تاول بود مقابلش تشتی بود که فکر می‌کرد غذاست. رو عمه کرد: من که غذا نمیخواهم من بابایم را میخواهم ، مردی که از صورتش آتش خشم و نفرت می‌بارید پارچه ی روی تشت را کنار زد. دخترک مبهوت ماند ... لحظاتی بعد دیگر بی‌تاب نبود‌،غصه نمیخورد ،درد نمی‌کشید اصلا نفس نمی‌کشید... عمه‌ماند و امانتی از برادر که باید بی غسل و کفن دفنش میکرد. نه شمعی داشت که روی قبرش بگذارد ، نه فرصتی که کنار مزارش بماند و گریه کند ، نه کسی که به او تسلیت بگوید. با تنه ای که خوردم به خودم آمدم ، دیگر از خرابه خبری نبود ، از تشیع مظلومانه و شبانه ، از دفن بی غسل و کفن... 🔻اینجا ایران بود، شاید باز هم به تاسی از امام شهیدمان حسین علیه السلام داغ سه ساله ببینیم اما بی غسل ؟بی کفن ؟ بی تشیع؟... وای بر ما !! هرگز!! با خود گفتم : این همه افکار از کجا آمد ، این ها را فقط در روضه ها برای خود مجسم میکردم مگر کسی روضه خوانده بود که باز یاد آوری شد؟ آری!دختر سه ساله خوانده بود ، نه با زبان ... او خودش روضه ی مجسم بود ✍️سیده معصومه پارسی پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞