لــبـیکیانـاصـح
#گنجینه_مخفی_در_اطلس #پارت_43 --: مطمئن بشن که یه وقت مال شما نبوده و الا کار کمی دشوار میشه همین +:
#گنجینه_مخفی_دراطلس
#پارت_44
...:عمو جووووون الآن شما میگی با نجی چیکار کنیم؟؟؟😮
هیچ عزیزم
هیچی
باز یه کاری کنیم ک نه سیخ بسوره نه کباب...🤦♂️🤦♂️😐
فاطمه:چیکا کنیم خووو..🤦♀️
هیچی بزنگیم آمبولانس بیاد و اینو ببره
بعدش ک کارمون تموم شد
میریم پیشش
شیفم شد؟؟؟؟🙅♂️
فاطمه:آره آره🤦♀️😑
سلمان سلمان مقداد::سلمان بگوشم....😧
چی شد
چی خبری دونسی؟؟؟؟🤦♂️
هیچی دونسدم ک الآن اون جواهری ک بچه ها دیدن تقلبی بوده🤦♂️🤐
خوبه
خدارو شکر
خیر پیش
امیدوارم ادامه عملیات بخیر بگذره
خیلی ممنون فرمانده👮♂️👮♂️
فاطمه:عمو جوون
چی چی شد؟
هیچی عمو جون الآن بهم گفدن ک خدارو شکر این عملیات تا اینجا بخیر گذشت ولیییییییییییییییییی...
فاطمه:ولییییییییییییییی چی ؟
هیچی عمو نپرسیدم چیکار کنیم سارقا رو بگیریم یا نه؟آخه آخه این سرقتشون بخیر گذشته سرقتای دیگشون چی؟؟
فاطمه:آره هااااااااااااااااااااا
راس میگی عمو جونم
زودی بیسیم بزن و پبپرس....
بیسیم بیسبم سلمان:مقداد بگوشم
این سارقا رو چیکار کنیم تا گندای دیکگشون بالا نیومده؟؟
مقداد:راس میگی باز بگیریمشون...
نرجس:ه ه ه ه ه ه ه ه ه .... آخ بدنم آخ
فاطه:😳😳😳😳مگ تو نمرده بودی؟؟؟
نرجس:نه...
ولی نمیدونم الآن کجام
فاطمه:🌹😍وایییییییییی خدارو شکر نرجس
زنده ای؟؟
راسی نجی چی شد ک یهو بی هوش شدی؟؟؟
نرجس: هیچی راسیتش یاد اشکان افتادم....😢😢😭😭
فاطمه:اشکان؟😳😳😳😳😳😳😳
نرجس:آره😞همونی ک دوسش داشم ولی خوناده مخالفت کردن😔😔😔😔
فاطمه:آهان🥺🥺🥺🥺🥺😢چقد حیففففففففففففففففف...هوفففف.
نرجس:آره😔😔😫
فاطمه:حالا گریه نکن مصلحت بوده....👌🌹
نرجس :راس میگی مصلحت الله....
خوب حالا جریان چیه؟؟؟؟
فاطمه:جریان؟؟
نرجس:آره خوب جریان ....😐😐😐😐😐😑
فاطمه آهان هیچی..... باید دس به یکی بشیم و سارقا رو بگیریم....
نرجس:ساررقااااآآآآآآآآآ...!!
فاطمه:آره...چیزی یادت نمیاددد؟
پاک خنگ شدیااااااااااااا🤦♀️
نرجس:خوب چیکار کنم بعد بیهوشی یکی دو ساعتی ادامه پیدا میکنه این خنگی....!
فاطمه:آهان پس به زودی میفهمی جریانو بذا بعد..
نرجس:چی چی بذا بعد....
فاطمه:خوب بذار هر وقت یادت اومد میگم خو...!
نرجس باشه باشه...
#ادامه_دارد
#گنجینه_مخفی_در_اطلس
#محمدرضا_بدخشان