7.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
شنیدین میگن اصفهانیا خسیسن... 😢
اینو ببینید 👆👆👆
#شهدا
#نشرخوبیها
#اصفهان
#سخاوت
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
🟢#داستان
👈 نتيجه توسل به حضرت زينب علیها السلام
مرحوم حجّة الاسلام سيدعلينقي فيض الاسلام داراي عمر بابركت بود و كتابهاي بسيار و ارزنده اي مثل ترجمه بر نهج البلاغه ، و صحيفه سجاديه و قرآن از خود به يارگار گذاشت .
از جمله كتابهاي او، كتابي است بنام ((خاتون دوسرا)) كه ترجمه كتاب ((سيدتناالمعصومة زينب الكبري )) علیه السلام مي باشد.
وي در مقدمه اين كتاب ، مطلبي را درباره انگيزه نگارش اين كتاب نوشت كه خلاصه اش اين است :
((به مرضي گرفتار شدم ، كه طول كشيد و مداواي پزشكان مؤ ثر نشد،
براي طلب شفا، همراه خانواده به كربلا رفتم ، و بيماريم بيشتر شد به نجف اشرف رفتم ،
همچنان بيماري مرا سخت در فشار قرار می داد ، تا اينكه روزي در نجف اشرف يكي از دوستان كه از زائران بود مرا با عده اي از علماء به خانه خود دعوت كرد،
به خانه او رفتيم ، در آن مجلس ، يكي از علما فرمود: پدرم مي گفت هر گاه حاجت و خواسته اي داري ، خداوند متعال را سه بار به نام حضرت زينب كبري سلام الله علیها بخوان كه بدون شك ، خداوند خواسته ات را روا مي سازد، من هم سه بار خداوند را به مقام زينب كبري سلام الله علیها خواندم و شفايم را از خداوند خواستم ، بعلاوه نذر كردم كه اگر سلامتي خود را باز يابم ، كتابي در شرح زندگي حضرت زينب علیه السلام بنويسم ،
سپاس خداي را كه پس از مدت كوتاهي شفا يافتم و سپس با يادآوري يكي از دخترانم به نذر خود وفا كرده و اين كتاب (خاتون دو سرا) را نوشتم .
مرحوم فيض السلام اين كتاب را شب يكشنبه 25 صفر 1395 هجري قمري شروع كرده و غروب روز جمعه 15 جمادي الاولي همانسال به پايان رساند.
به اين ترتيب با توسل به پيشگاه شيرزن كربلا حضرت زينب علیه السلام نتيجه گرفت و به نذر خود وفا كرد.
#خواندنی
📚داستان دوستان
#داستان بندگی
#زینب کبری سلام الله علیها
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#ششم_جمادی_الاول
#سریه_موته
#جعفر_طیار
#شهادت_حضرت_جعفر_طیار
.
ششم ماه جمادى الاول سال ۷ ه.ق مطابق با بیست و دوم شهریور ماه سال ۷ ه.ش حضرت جعفر بن ابیطالب مشهور به جعفر طیار (علیه السلام) ، برادر بزرگتر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ موته بشهادت رسیدند.
حضرت جعفر طیار (علیه السلام) بدستور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با عدهای از مسلمانان به حبشه هجرت فرموده و #نجاشی_پادشاه_حبشه را شیفتهء اسلام نمودند و عمرو بن عاص ملعون و دشمنان اسلام را مفتضح کردند.
درروز #فتح_خيبر نیز حضرت جعفر طیار به همراه همسرش #اسماء_بنت_عمیس و ديگر مسلمانان از حبشه بمدينه بازگشتند.
پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله) از آمدن آنان بسيار خوشحال شده و فرمودند: نمیدانم به كدام خوشحالتر باشم #به_فتح_خيبر_يا_به_آمدن_جعفر
منابع:
منتخب التواريخ: ص ۵۸.
وقايع المشهور: ص ۹۴.
#جنگ_موته
اين جنگ از آنجا آغاز شد كه #حارث_بن_امير_ازدى حامل نامهاى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه و آله) به هراکلیوس [هرقل] قيصر روم بود. اما #شرحبيل_بن_عمرو ملعون ، سردار لشكر روم در موته ، او را دستگير کرده و بشهادت رساند.
پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شدند و لشكرى به موته فرستادند.
آنحضرت سه امير به ترتيب بر لشكر قرار دادند ؛ #جعفر_بن_ابى_طالب ، #زيد_بن_حارثه ، #عبدالله_بن_رواحه و فرمودند هر کدام #شهید شد ، نفر بعدی #امیر باشد.
مسلمانان سه هزار نفر و کفار صد هزار نفر بودند.
#جناب_جعفر_طیار (علبه السلام) به ميدان آمد و بعد از مبارزهء دليرانهاى دو دست آن حضرت را قطع كردند. با اينكه جراحتهاى زيادى بر بدن داشت ، اما بواسطهء هيبت و شجاعتهاى آن حضرت ، كسى جرأت جدا كردن سر ایشان را نداشت. لذا دشمن دفعتاً حمله كرد و بدن آن حضرت را با نيزه از زمين بلند كردند.
هر سه امیر ، یکی پس از دیگری شهید شدند. در همان لحظه پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله) در مدينه بر فراز منبر در حقّ جعفر طیار (علیه السلام) دعا فرموده و برایش بسیار گریستند.
خداوند دو بال به آن بزرگوار عنايت فرمود كه با ملائكه در بهشت پرواز میكند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز از فراق برادر سالها غمگین بودند و میفرمودند:
"لَو كانَ لي بَعدَ رسولِ الله (صلی الله علیه و آله) ... عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً".
اگر عمویم حمزه و برادرم جعفر بودند ، من بزور بیعت نمیکردم.
"أَمّا حمزةُ فقُتلَ يومَ اُحدٍ و أَمّا جعفرٌ فقُتلَ يومَ مُوتَةَ و بقيتُ بینَ جِلْفَيْنِ جَافيَيْنِ ذَليلَيْنِ حَقيرَيْنِ عَاجزَيْنِ العباس ..."
اما حمزه (علیه السلام) در اُحُد و جعفر (علیه السلام) در موته شهید شدند ، من بودم بین دو عامی تندخوی بدبخت ناتوان خوار ... که یکی آنها #عباس_بن_عبدالمطلب بوده است.
منبع:
بحارالأنوار: ج ۲۹ ، ص ۴۶۸.
بحارالانوار: ج ۳۰ ، ص ۱۵.
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شب ناخوش منوتو! شیرزن ایرانی که ۳۳ سال در کانادا زندگی کرده اینگونه شبکه بهایی را ضربه فنی میکند!
🔺تلویزیونی که حتی تحمل شنیدن حرف مخالفین را ندارد و اینگونه مجری آن عصبی میشود و تماس را قطع میکند!
🔸آفرین به تو بانوی شیرزن ایرانی
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💠#داستان بسیار خواندنی
🔸ماجرای خواب مرحوم آیت الله هستهای اصفهانی :*
من خیلی دوست داشتم که در عزای حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام در مجلسی که موردنظر حضرت زهرا (س) است شرکت داشته باشم. لذا خیلی توسّل میکردم که به من بنمایاند کدام مجلس مورد توجّه ایشان است. خیلی به این موضوع پافشاری میکردم.
تا اینکه روزی حضرت را درخواب دیدم. از ایشان سؤال کردم که سیّدتی و مولاتی، اینهمه مجلس در عزای فرزند بزرگوار شما، سیّدالشّهداء علیه السلام وجود دارد، کدامیک از این مجالس مورد توجّه شماست؟
فرمودند: هر جاییکه پرچم عزای حسین ما خورده باشد ما آن مجلس را دوست داریم و به آن مجلس توجّه داریم.
من دوباره پرسیدم، چون غرض من آن بود مجلس خاص الخاصّی که در نظر است بدانم. لذا پرسیدم که یا سیّدتی و مولاتی، کدامیک از این مجالس بیشتر مورد توجّه شماست؟
مجدّداً فرمودند: هرجایی که پرچم عزای حسین ما خورده شود ما آنجا را دوست داریم به آن هم توجّه داریم.
سه باره پرسیدم: سیّدتی و مولاتی، کدامیک بیشتر مورد توجّه شماست؟
باز فرمودند: هرجا که پرچم عزای حسین ما خورده باشد ما آنجا را دوست داریم و به آنجا توجّه داریم.
امّا اینکه تو میپرسی - نام و آدرس یک مجلسی را دادند- و گفتند خود ما هم در این شرکت میکنیم، امّا هرجا که پرچم عزای حسین ما زده شود ما آنجا را دوست داریم و به آن توجّه داریم.
مرحوم آقای هستهای میگوید من وقتی ازخواب بیدار شدم آدرس آنجا را گرفتم، آن محل را نمیشناختم. رفتم و راهنمایی شدم. وقتی به آن محل وارد شدم، یک جوی آبی بود و خانمی سر جوی آب نشسته بود، داشت استکان میشست (هنوز آنموقع در تهران لولهکشی آب نبود).
نام آنشخص را که درخواب بمن گفته بودند سؤال کردم،
گفت: خودم هستم.
گفتم: آیا شما مجلس روضه دارید؟
گفت: بله داریم. نشان داد، انتهای یک کوچهٔ بن بستی یک پرچم سیاهی زده بودند،
این پرچم آنقدر کهنه شده بود که سیاهی آن به سفیدی میزد. معلوم بود سالیان متمادیست این پرچم عزا اینجا زده میشود.
گفتم: شما روضه خوان هم دارید؟
گفت: از کسی دعوت کرده بودیم، آمد وقتی دید کسی نیست ناراحت شد و رفت…
آقای هستهای یک سخنران معتبر بود، عالم بود، فروتنی کرد و گفت: اجازه میدهید من به اینجا بیایم برای شما روضه بخوانم؟
آن خانم استقبال کرد و گفت: بفرمایید.
گفت من وقتی وارد آن منزل شدم یک اتاق داشت، آنقدر آن منزل محقّر بود که من همانروز اوّل قصد قربت کردم که هیچ وجهی از آنجا نگیرم، فقط قربه الی الله بیایم و بروم.
معلوم بود کسیکه این روضه را گرفته فقیر است. یک صندوقخانهای داشت و چای هم میریخت از صندوقخانه میآورد، چند نفر از زنان همسایه هم میآمدند، گاهی یک بچّه میآمد چای را میآورد و میگذاشت.
آن زن فقیر هم داخل صندوقخانه مینشست و گریه میکرد، همزمان با صدای گریهٔ او صدای گریهٔ دیگری را هم میشنیدم. تا دهه تمام شد…
جمعیّت زیادی هم نمیآمدند، فقط چند نفر زنهایی بودند که گاهی کم و زیاد میشدند، ولی روضه، زنانه بود. من هم اصلاً نمیخواستم وجهی بگیرم،
لذا وقتی روز آخر از منبر آمدم عجله کردم که اصلاً من را صدا نزند بخواهد وجهی بدهد
دیدم آن زن در پشت سر من سرعت گرفت، مدام من را صدا میکرد.
گفتم: ممنون هستم، خیر شما قبول، از شما بما رسیده است. تا بمن رسید و گفت: نه، شما باید این وجه را بگیرید. باز من اصرار کردم و او هم اصرار کرد،
عاقبت بمن گفت: من از شما رِندتر هستم.
از این سخن او تعجّب کردم که یعنی چه من از شما رندتر هستم؟!
گفتم: منظور شما چیست؟
گفت: من یکسال بمنزل مردم میروم آنجا خدمتگزاری میکنم تا اینکه وجهی را فراهم کنم برای عزای سیّدالشّهداء علیه السلام صرف کنم. یکسال بمنزل مردم میروم و خدمتکاری میکنم، حالا شما میخواهید این پول را از من نگیرید؟ نمیشود!!
مرحوم آقای هستهای میگوید: من خیلی تعجّب کردم، فکر اینرا نمیکردم واقعاً کسی اینطور باشد. اصلاً عظمت این زن من را شکست که این زن چقدر باعظمت بود. اگر کسی یکسال بمنزل مردم برود و خدمتکاری کند، با همهٔ سختی که اینکار دارد، مبلغی را پسانداز کند تا صرف این وادی کند.
عظمت این زن من را شکست و من از او این وجه را گرفتم. وقتی گرفتم، گفتم: سؤالی از شما دارم،
گفت: بفرمایید.
گفتم: شما در صندوقخانه گریه میکردید من صدای گریهٔ دیگری هم از صندوقخانه میشنیدم، او که بود؟ عروس شماست؟ دختر شماست…؟
گفت: مگر درخواب بشما نگفتند خود ما هم میآییم درمجلس شرکت میکنیم؟
دیدم عجب زنی!!! حتّی ازخواب من هم خبر دارد. من خیلی مبهوت شده بودم.عجب مجالسی، که ما از آن خبر نداریم.
گفتم: خواهر، من سال آینده هم بیایم در اینجا روضه بخوانم؟
گفت: تشریف بیاورید.
سال بعد رفتم و دیدم فوت کرده است…
#خواندنی
#داستان
#عزاداری
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
9.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شفای بیمار ام اس
با عنایت آقا علی بن موسی الرضا (ع)
در شب میلاد حضرت زینب (س)
در بیمارستان شهید بهشتی کاشان
شرح نحوه شفا گرفتن بیمار توسط پدر ایشان
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💠#داستان
🔸برکت روزی حلال
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم.و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند.لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ،
تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت.
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ،
هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد.
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارندو مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند.هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.
چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این معنی روزی حلال است
الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان
و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
#خواندنی
#داستان بندگی
#نشرخوبیها
#لقمه حلال
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💠#داستان
🔸وقتی آتش دنیانمی سوزاند
سید محمد اشرف علوی مینویسد:
« در سفری به مصر، آهنگری را دیدم که با دست خود آهن گداخته را از کوره آهنگری بیرون میآورد و روی سندان میگذاشت و حرارت آهن به دست وی اثر نمیکرد.
با خود گفتم این شخص، مردی صالح است که آتش به دست او کارگر نیست.
ازاینرو، نزد آن مرد رفتم، سلام کردم و گفتم: «تو را به آن خدایی که این کرامت را به تو لطف کرده است، در حق من دعایی کن.»
مرد آهنگر که سخن مرا شنید، گفت: «ای برادر! من آنگونه نیستم که تو گمان کرده ای.»
گفتم: «ای برادر! این کاری که تو میکنی، جز از مردمان صالح سر نمیزند.»
گفت: « گوش کن تا داستان عجیبی را دراینباره برای تو شرح دهم.
روزی در همین دکان نشسته بودم که ناگاه زنی بسیار زیبا که تا آن روز کسی را به زیبایی او ندیده بودم، نزد من آمد و گفت: « برادر! چیزی داری که در راه خدا به من بدهی؟»
من که شیفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشی با من به خانه ام بیایی و خواسته مرا اجابت کنی، هرچه بخواهی به تو خواهم داد.»
زن با ناراحتی گفت: «به خدا سوگند، من زنی نیستم که تن به این کارها بدهم.»
گفتم: «پس برخیز و از پیش من برو.»
زن برخاست و رفت تا اینکه از چشم ناپدید شد.
پس از چندی دوباره نزد من آمد و گفت: «نیاز و تنگدستی، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار کرد.»
من برخاستم و دکان را بستم و وی را به خانه بردم. چون به خانه رسیدیم، گفت: «ای مرد! من کودکانی خردسال دارم که آنها را گرسنه در خانه گذاشته ام و بدینجا آمدهام. اگر چیزی به من بدهی تا برای آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت کرده ای.»
من از او پیمان گرفتم که باز گردد. سپس چند درهم به وی دادم. آن زن بیرون رفت و پس از ساعتی بازگشت.
من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.
زن گفت: «چرا چنین میکنی؟»
گفتم: «از ترس مردم.»
زن گفت: «پس چرا از خدای مردم نمیترسی؟»
گفتم: «خداوند، آمرزنده و مهربان است.»
این سخن را گفتم و به طرف او رفتم.دیدم که وی چون شاخه بیدی میلرزد و سیلاب اشک بر رخسارش روان است.
به او گفتم: «از چه وحشت داری و چرا اینگونه میلرزی؟ »
زن گفت: «از ترس خدای عزوجل.»
سپس ادامه داد: «ای مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداری و رهایم کنی، ضمانت میکنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت به آتش نسوزاند.»
من که وی را با آن حال دیدم و سخنانش را شنیدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «ای زن! این اموال را بردار و به دنبال کار خود برو که من تو را به خاطر خداوند متعال رها کردم.»
زن برخاست و رفت.
اندکی بعد به خواب رفتم و در خواب بانوی محترمی که تاجی از یاقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «ای مرد! خدا از جانب ما جزای خیرت دهد.»
پرسیدم: شما کیستید؟
فرمود: «من مادر همان زنی هستم که نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتی. خدا در دنیا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.»
پرسیدم: «آن زن از کدام خاندان بود؟»
فرمود: «از ذریه و نسل رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم).»
من که این سخن را شنیدم، خدای تعالی را شکر کردم که مرا موفق داشت و از گناه حفظم کرد و به یاد این آیه افتادم که خداوند میفرماید:
«إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» (احزاب: ۳۳)
خدا میخواهد هر پلیدی را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاک و منزه گرداند.»
سپس از خواب بیدار شدم و از آن روز تاکنون آتش دنیا مرا نمیسوزاند و امیدوارم آتش آخرت نیز مرا نسوزاند
📚فضائل السادات، ص ۲۴۰ و ۲۴۱ و کتاب «گناه گریزی» سیدحسین اسحاقی
#خواندنی
#داستان بندگی
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سبک زندگی اسلامی در مدارس چین!
خواب قیلوله
▪️گفته میشود با توجه به آثار بسیار مثبت خواب کوتاه در میانه روز بر سلامتی انسان، این موضوع در دستور کار مدارس چین قرار گرفته است. آنها حتی میز و نیمکت مناسب این کار را هم ساخته و در اختیار دانش آموزان قرار دادهاند.
▪️ پ ن: عجیب است که این دستورات در دین ما وجود دارد اما تا غرب و شرق به آن عمل نکند و برایش مقاله و کتاب ننویسد ما سراغ دین و فرهنگ خود نمیرویم!
متاسفانه الان سبک زندگی ما به گونه ای شده که بچه ها تا ساعت ۲ و ۳ بامداد بیدارند
#خواب_قیلوله
#سبک_زندگی
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
♻️ چگونگی محاسبه ایام حیض ♻️
💠 سوال:
چگونگی محاسبه ایام حیض را بیان فرمایید؟
✍🏻 پاسخ:
❇️ آیت الله خامنه ای: در محاسبه ایّام حیض، اگر شروع خونریزی ما بین غروب آفتاب تا طلوع آفتاب باشد، از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب روز بعد، یک روز حساب می شود نه بیست و چهار ساعت؛ امّا اگر شروع خونریزی ما بین طلوع آفتاب تا غروب شرعی باشد، از هر ساعتی که در بین روز شروع شده است تا روز بعد همان ساعت، یک روز محاسبه می گردد که در این جا یک روز آن، بیست و چهار ساعت حساب می شود.
❇️ مثلاً اگر ساعت ده صبح روز شنبه خون ببیند تا ده صبح روز یکشنبه یک روز شمارش میشود
------
استفتاء از سایت آیت الله خامنه ای
#احکام
#نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
@nashreborkhar
کانال نشرخوبیها
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️