ناتانائیل.
یه عروسک هست جوجهست رو سرش گل دارههه و من هرموقع اونو میدیدم اینجوری بودمم کهه شلشحسلسحسلسحسد چقدر
اولین بار تو پاساژ آرمان مشهد دیدمش :))).
من و عسل ۸ صبح در حالی که رو صندلی های پارک نشستیم و غیبت میکنیم و زمین و زمانو مسخره میکنیم :
مامانبزرگم زنگ زده میگه ساکتو ببند که بعد از اذان اومدیم دنبالت دیر نکنی.( در حالی که من قرار نیست برم)
روانشناسی معکوس :
من و فاطمه و آقای مغازه دار درحالی که سعی داریم ۷۰ رو تقسیم بر ۴ کنیم( واقعا انقدر خسته بودیم مغزمون کار نمیکرد ).
بچه ها بهش گفتم چقدر صدات عوض شدههه😭
و الان دارم فکر میکنممم کهه صداش عوض نشده و این منممم که ۳ سال صداشو نشنیده بودم ؟
بابابزرگم صدام کرد به یه یارو پیام بدمم و اسم فامیل یارو واقعا علی بی غم بود. صدای تو مغزم :