eitaa logo
    ‌𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
18.6هزار دنبال‌کننده
96 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نامِ خدایی که ستاره‌ هارو آفرید او تبدیـل به ستارهـ شده. تبلـیغات : https://eitaa.com/astrodaily ‌ ⠀⢸⣦⡀⠀⠀⠀⠀⢀⡄ . . . ⠀⢸⣏⠻⣶⣤⡶⢾⡿ ⢠⣄⡀⢀⣴⠀ . ⠀⠀⣀⣼⠷⠀ ⠀⠁⢀⣿⠃⢀⣿⣿⣿⣇ ⠴⣾⣯⣅⣀⠀‌ ‌. ⢻⠒⠻⠿⣿⡿⠿⠓⠂ . ⠀⠀⠀⠉⢻⡇⣤⣾⣿⣷⣿⣿⣤
مشاهده در ایتا
دانلود
مون جمنای جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت کسی بود که واقعا از حرف زدن باهاش لذت می‌بردی. از مدرسه، دوستات، کسی که ازش خوشت میومد، یا حتی یه چیز کاملا اتفاقی که اون روز یاد گرفته بودی براش می‌گفتی و اون هم همیشه با ذوق و علاقه بهت گوش می‌داد. ⭑ شنونده خیلی خوبی بود. حتی بیرون از فضای مدرسه هم چیزهای زیادی ازش یاد می‌گرفتی، چون همیشه یه موضوعی برای حرف زدن، توضیح دادن یا خندیدن وجود داشت. ⭑ هرچی بزرگ‌تر شدی، رابطه‌تون بیشتر حالت رفاقتی پیدا کرد، چون دیگه فقط به چشم مامانت بهش نگاه نمی‌کردی و می‌تونستی مثل یه دوست هم باهاش ارتباط بگیری. ⭑ اون بهت یاد داد که گفت‌وگو باعث نزدیک‌تر شدن آدم‌ها میشه و هنوز هم وقتی کسی واقعا کنجکاوه بدونه تو چه فکری می‌کنی، چه حسی داری و چطور دنیا رو می‌بینی، احساس دوست داشته شدن می‌کنی. جنبه‌ی خشنش: ⭑ مامانت می‌تونست درباره تقریبا هر چیزی حرف بزنه، اما وقتی خودت ناراحت بودی، ممکن بود موضوع رو عوض کنه یا دوباره بحث رو به سمت خودش برگردونه. ⭑ توجهش هم می‌تونست خیلی نوسان داشته باشه ، یه روز می‌خواست همه‌چیز رو درباره زندگیت بدونه و روز بعد انگار از نظر ذهنی اصلا در دسترس نبود. ⭑ در دوران کودکی، ممکنه یاد گرفته باشی به جای اینکه واقعا با احساساتت بمونی و تجربه‌شون کنی، سعی کنی اون‌ها رو با منطق و تحلیل کردن درک کنی. ⭑ ممکنه دقیقا بدونی چرا یه احساس خاص داری، از کجا اومده و چه معنایی داره... اما اینکه واقعا اجازه بدی اون احساس رو تجربه کنی، بدون اینکه مدام با خودت منطقی‌اش کنی یا خودت رو قانع کنی که نباید این‌طوری احساس کنی، می‌تونه برات خیلی سخت‌تر باشه.
مون کنسر جنبه‌ی خوبش : ⭑ مامانت فقط با یه نگاه می‌فهمید چه حسی داری. لازم نبود بگی ناراحتی ، از روی حالت صورتت، لحن صدات یا حتی اینکه ساکت‌تر از همیشه بودی، متوجه میشد یه چیزی شده. ⭑ چیزهایی که آرومت می‌کرد، چیزهایی که می‌ترسوندت و حتی ریزترین جزئیات مربوط به تو رو به خاطر می‌سپرد. خیلی هم ازت محافظت می‌کرد و تو می‌دونستی کسیه که می‌تونی کنارش بیشترین احساس امنیت رو داشته باشی. ⭑ بهت اجازه می‌داد نیازمندِ بقیه باشی، گریه کنی، آسیب‌پذیر باشی و بعضی وقت‌ها بذاری یکی دیگه ازت مراقبت کنه. بهت یاد نداده بود که همیشه باید همه‌چیز رو تنهایی از پسش بربیای. جنبه‌ی خشنش: ⭑ احساسات مامانت ممکن بود اون‌قدر بخش بزرگی از فضای خونه رو تشکیل بده که تو مجبور بشی خودت رو کوچیک‌تر کنی تا حالش رو بهتر کنی یا ناراحت‌ترش نکنی. ⭑ اگه ناراحت بود، تو سعی می‌کردی خوشحالش کنی. اگه استرس داشت، حواست بود مشکل یا دردسر دیگه‌ای براش درست نکنی. ⭑ انرژی کنسر می‌تونه وابستگی عاطفی زیادی ایجاد کنه. برای همین، وقتی کم‌کم شروع کردی ازش مستقل بشی هم ممکن بود احساس گناه کنی ، مثلا وقتی بزرگ شدی، از خونه دور شدی، پارتنری رو انتخاب کردی که اون دوستش نداشت یا تصمیم گرفتی بعضی چیزهای زندگیت رو خصوصی‌تر نگه داری. ⭑ در نتیجه، ممکنه یاد گرفته باشی خودت رو مسئول حال روحی و عاطفی آدم‌هایی بدونی که دوستشون داری و برات سخت باشه تصمیمی بگیری که ممکنه باعث ناامیدی یا ناراحتی کسی که دوستش داری بشه.
مون لئو جنبه‌ی خوبش : ⭑ مامانت کاری می‌کرد که همیشه بدونی بهت افتخار می‌کنه. موفقیت‌ها و چیزهایی که توشون استعداد داشتی رو جشن می‌گرفت، تشویقت می‌کرد توانایی‌هات رو پرورش بدی و بهت این حس رو می‌داد که یه چیز خاص و منحصربه‌فرد توی وجودت هست. ⭑ اگه اجرا می‌کردی، چیزی خلق می‌کردی یا توی کاری برنده می‌شدی، حتما می‌خواست ببینتش. تمام و کمال بهت توجه می‌کرد و باعث می‌شد احساس کنی دیده و قدردانی میشی ، حتی با وجود نقص‌ها و ایرادهایی که داشتی. ⭑ یکی از قشنگ‌ترین بخش‌های رابطه‌تون این بود که مامانت تشویقت می‌کرد خودت رو محدود نکنی، فضای خودت رو داشته باشی و استعدادها و توانایی‌هات رو بیشتر رشد بدی. جنبه‌ی خشنش : ⭑ تایید و رضایت مامانت برات خیلی مهم بود، اما این تایید همیشه ثابت و قابل پیش‌بینی نبود. برای همین، مدام سعی می‌کردی همون نسخه‌ای از خودت باشی که بیشترین تایید و توجه رو ازش می‌گرفت. ⭑ سعی می‌کردی جلوی بقیه باعث بشی مامانت بهت افتخار کنه و تصویر خوبی ازش نشون بدی، و کم‌کم شروع کردی به انجام دادن چیزهایی که اون ازت انتظار داشت؛ حتی وقتی واقعا چیزی نبود که خودت می‌خواستی. ⭑ وقتی توجهش رو ازت می‌گرفت یا دیگه مثل قبل بهت توجه نمی‌کرد، مدام از خودت می‌پرسیدی: «من چه کار اشتباهی کردم؟» ⭑ برای همین ممکنه الان، در بزرگسالی، دریافت توجه و به رسمیت شناخته شدن برات موضوعی خیلی عاطفی و تاثیرگذار باشه. یه جایی در اعماق میل به تحسین شدن، هنوز اون کودک درونت داره میپرسه: «بالاخره به من افتخار میکنی؟»
بچه‌ها اگه جنبه‌ی اول براتون ریلیتبل نیست جنبه‌ی دوم رو بخونید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مون ویرگو جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت خیلی با دقت حواسش بهت بود و بخش زیادی از محبتش رو از طریق چیزهایی نشون میداد که شاید اون موقع حتی متوجهشون نمیشدی. ⭑ می‌دونست به چی نیاز داری و وقتی حالت خوب نبود، سریع متوجه میشد. کمک می‌کرد مشکلاتت رو حل کنی و قبل از اتفاق‌های مهم مطمئن می‌شد آمادگی لازم رو داری. ⭑ دوست داشت خودت هم بلد باشی درست از خودت مراقبت کنی، برای همین مهارت‌هایی بهت یاد داد که احتمالا هنوز هر روز ازشون استفاده می‌کنی. ⭑ وقتی چیزی خراب پیش می‌رفت، فقط نمیگفت درست میشه ، کمکت می‌کرد بفهمی واقعا چه کاری از دستت برمیاد و چطور می‌تونی شرایط رو بهتر کنی. ⭑ احتمالا بخش زیادی از توانمندی و بلد بودنِ از پس کارها بربیای رو با نگاه کردن به رفتارهای اون یاد گرفتی. جنبه‌ی خشنش: ⭑ مامانت ممکن بود بیش از حد انتقادگر یا مضطرب باشه و در نهایت تو هم یاد گرفته باشی همین رفتار رو با خودت داشته باشی. ⭑ هر اشتباه، هر چیزی که میشد بهترش کرد و هر اتفاق بدی که ممکن بود پیش بیاد، به چشمش میومد. برای همین ممکن بود از بچگی این حس رو داشته باشی که مدام داری اصلاح و تصحیح میشی. ⭑ البته این به این معنی نیست که مستقیما ازت انتقاد می‌کرد. گاهی ممکن بود ببینی خودش مدام ظاهرش رو زیر ذره‌بین می‌بره، درباره تک‌تک مسائل کوچیک نگران میشه یا حتی بعد از انجام دادن یه کار فوق‌العاده، بلافاصله شروع می‌کنه به فکر کردن درباره اینکه چطور می‌تونسته بهتر انجامش بده. ⭑ وقتی زنی که داری ازش یاد می‌گیری، خودش هیچ‌وقت از خودش راضی به نظر نمی‌رسه، خیلی راحت میشه که تو هم همون نگاه رو نسبت به خودت به ارث ببری.
مون لیبرا : جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت بهت یاد داد با بقیه با مهربونی و انصاف رفتار کنی. براش مهم بود یاد بگیری وقتی اشتباه کردی عذرخواهی کنی و بفهمی که احساسات طرف مقابل هم اهمیت دارن. ⭑ همچنین اهمیت زیادی به ساختن یه خونه زیبا و دلنشین می‌داد ، جایی که آدم‌ها بتونن توش خاطرات خوب بسازن. ⭑ تولدها، دورهمی‌ها و شام‌های خانوادگی، تعطیلات یا حتی رسم و رسوم کوچیک و ساده‌ای که باعث می‌شدن همه با هم در ارتباط بمونن، براش اهمیت زیادی داشتن. ⭑ ازش یاد گرفتی که رابطه‌ها نیاز به تلاش دارن و توجه کردن به احساسات و نیازهای دیگران باید یه اولویت باشه. جنبه‌ی خشنش: ⭑ مامانت ممکن بود بیش از حد بخواد همه با هم کنار بیان ، تا جایی که احساسات تو براش تبدیل به یه دردسر یا مزاحمت میشد. ⭑ یکی بهت آسیب می‌زد و بلافاصله ازت می‌خواستن طرف مقابل رو هم درک کنی. عصبانی بودی و اول باید آروم میشدی تا کسی حاضر بشه حرفت رو بشنوه. هنوز آماده بخشیدن نبودی، اما همه احساس می‌کردن اگه فقط ببخشی، حال همه بهتر میشه. ⭑ اینجا بود که ممکنه برای اولین بار یاد گرفته باشی احساساتت رو طوری بیان کنی که برای بقیه راحت‌تر قابل هضم باشه. ⭑ کم‌کم در سازش کردن، آروم کردن فضا و پیدا کردن دقیقا همون حرفی که باید بزنی، خیلی ماهر شدی. اما ممکنه یه جایی وسط این مسیر، بخش‌هایی از خود واقعیت رو از دست داده باشی.
مون اسکورپیو جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت بخش‌هایی از وجودت رو می‌فهمید که به هیچ‌کس دیگه‌ای اعتماد نداشتی باهاشون در میون بذاری. می‌تونستی یه موضوع خجالت‌آور، دردناک یا پیچیده رو براش تعریف کنی و مطمئن باشی که به خاطرش ناگهان نگاهش نسبت بهت عوض نمیشه. ⭑ بین شما یه حس وفاداری خیلی عمیق وجود داشت، مخصوصا وقتی زندگی سخت میشد و شرایط خوبی نداشت. ⭑ همچنین چیزهای زیادی درباره آدم‌ها ازش یاد گرفتی. از نزدیک می‌دیدی که چطور با دقت به چیزهایی توجه می‌کنه که گفته نمی‌شن و فقط از لحن، رفتار یا سکوت آدم‌ها میشه فهمید. جنبه ی خشنش : ⭑ از همون بچگی چیزهای خیلی بیشتری درباره احساسات مامانت می‌دونستی ، چیزهایی که یه بچه اصلا نباید مجبور باشه که ازشون باخبر باشه. ⭑ ممکن بود رازها، خیانت‌ها، دلخوری‌های عمیق، رابطه‌های پیچیده یا اتفاقاتی توی خانواده وجود داشته باشه که هیچکس درست و حسابی برات توضیحشون نداده باشه؛ اما حتی وقتی بچه بودی، باز هم می‌تونستی حسشون کنی. ⭑ برای همین خیلی زود یاد گرفتی به چیزی که پشت حرف‌های آدم‌هاست توجه کنی و فقط به چیزی که مستقیما بهت میگن اکتفا نکنی. ⭑ حالا هم ممکنه برات سخت باشه که حرف کسی رو همون‌طور که هست باور کنی و بدون اینکه دنبال معنی پنهان، تناقض یا منظور دیگه‌ای پشتش بگردی، صرفا حرفش رو در نظر بگیری.
مون سجتریس جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت تشویقت می‌کرد یاد بگیری، سفر کنی، با آدم‌های مختلف آشنا بشی و خودت کشف کنی که به چی باور داری و چه چیزهایی برات مهمه. ⭑ اون یکی از اولین آدم‌هایی بود که واقعا بهت باور داشت. اگه بهش می‌گفتی می‌خوای یه کار خیلی بزرگ انجام بدی، به جای اینکه محدودت کنه، شروع می‌کرد درباره این حرف زدن که چطور واقعا می‌تونی بهش برسی. ⭑ می‌خواست فرصت‌های بیشتری نسبت به چیزهایی که خودش داشته نصیبت بشه و همیشه تشویقت می‌کرد از آشیانه‌ت بیرون بیای، مستقل بشی و زندگی خودت رو بسازی. جنبه‌ی خشنش : ⭑ مامانت ممکن بود خیلی زودتر از چیزی که واقعا از نظر سنی و عاطفی آمادگی‌ش رو داشتی، انتظار داشته باشه بتونی به تنهایی از پس خودت بربیای. ⭑ بهت آزادی می‌داد، بهت اعتماد می‌کرد که خودت راهت رو پیدا کنی و وقتی زندگی سخت می‌شد، تشویقت می‌کرد نیمه پر لیوان رو ببینی. ⭑ اما بعضی وقت‌ها چیزی که لازم داشتی یه دلیل دیگه برای این نبود که «همه‌چیز بالاخره درست میشه». نیاز داشتی یکی اول از همه بفهمه و تایید کنه که همین الان درد داره. ⭑ همین می‌تونست باعث بشه احساس تنهایی کنی و در نهایت اون‌قدر مستقل بشی که بتونی تقریبا از پس هر چیزی به تنهایی بربیای.
مون کپریکورن جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت بهت یاد داد مسئولیت‌پذیری واقعا یعنی چی. کار می‌کرد، به قولش عمل می‌کرد، مشکلات رو مدیریت می‌کرد و مطمئن میشد هر چیزی که نیاز داشتی رو داشته باشی، حتی وقتی خودش درگیر شرایط سختی بود. ⭑ هرچی بزرگ‌تر میشی، احتمالا بیشتر می‌فهمی که چطور دوستت داشته ،  چون کم‌کم متوجه میشی چه تعداد از مشکلات رو ازت دور نگه داشته و اجازه نداده مجبور بشی باهاشون روبه‌رو بشی. ⭑ می‌خواست برای زندگی آماده باشی، برای همین بهت یاد داد چطور تصمیم‌های درست بگیری و در نهایت بتونی روی پای خودت بایستی. ⭑ شاید خیلی احساساتی یا اهل ابراز عاطفه نبوده باشه، اما وقتی یه چیزی واقعا اهمیت داشت، می‌دونستی که حضورش رو نشون میده و می‌تونی روش حساب کنی. جنبه‌ی خشنش: ⭑ ممکنه مادری داشتی که همه کارهایی که از یه مادر انتظار میره رو انجام میداد، اما با این حال، از نظر عاطفی احساس نزدیکی زیادی بهش نمی‌کردی. ⭑ حتی اعتراف کردن به این موضوع هم می‌تونه سخت باشه ، چون بالاخره اون کار می‌کرد، نیازهای زندگی رو تامین می‌کرد، از خودش می‌گذشت و همه‌چیز رو سرپا نگه می‌داشت. پس ممکنه با خودت بگی: «اصلا من از چی باید شکایت کنم؟» ⭑ اما بعضی وقت‌ها چیزی که لازم داشتی این نبود که یکی مشکلت رو حل کنه. دلت می‌خواست بغلت کنه و اجازه بده ناراحت باشی، بدون اینکه بلافاصله بهت بگه چطور باید مشکلت رو حل کنی. ⭑ حالا ممکنه تقریبا از پس هر چیزی به تنهایی بربیای، اما اینکه اجازه بدی یه نفر دیگه ازت مراقبت کنه، می‌تونه برات بیش از حد آسیب‌پذیرکننده باشه.
مون آکواریس جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت اولین رفیق صمیمی زندگیت بود. لازم نبود علایق، باورها، استایل یا حتی برنامه‌ای که برای آینده‌ت داشتی با اون یکی باشه تا بهت احترام بذاره. می‌فهمید که تو یه آدم مستقل با شخصیت و مسیر خودتی و هرچی بزرگ‌تر شدی، این موضوع بیشتر خودش رو نشون می‌داد. ⭑ استقلال زیادی هم بهت میداد، چون بهت اعتماد داشت و می‌دونست خودت می‌تونی فکر کنی و تصمیم بگیری. به لطف اون، خیلی زود یاد گرفتی که برای دوست داشته شدن، لازم نیست خودت رو تبدیل به چیزی کنی که یه نفر دیگه می‌خواد. جنبه‌ی خشنش: ⭑ مامانت از نظر عاطفی یا فیزیکی حضور چندانی نداشت. به استقلالت احترام می‌ذاشت و فکر می‌کرد اگه چیزی لازم داشته باشی، خودت بهش میگی ، غافل از اینکه تو هنوز یه بچه بودی. ⭑ بعضی وقت‌ها دلت می‌خواست خودش متوجه بشه به چی نیاز داری، بدون اینکه مجبور باشی براش توضیح بدی. برای همین، کم‌کم خیلی خوب یاد گرفتی که مسائلت رو تنهایی هضم و مدیریت کنی. ⭑ حالا هم وقتی چیزی اذیتت می‌کنه، اولین واکنشت اینه که از نظر عاطفی فاصله بگیری و ناپدید بشی، یا خودت رو قانع کنی که برای حل کردن مشکلت به هیچ‌کس احتیاج نداری.
مون پایسیز جنبه‌ی خوبش: ⭑ مامانت کاری می‌کرد احساس کنی درکت می‌کنه، بدون اینکه مجبور باشی برای توضیح دادن احساست کلی حرف بزنی. می‌تونستی همزمان پر از احساسات مختلف باشی، حتی اگه بعضی‌هاشون با هم تناقض داشتن. ⭑ اجازه داشتی گریه کنی، رویاپردازی کنی، خلق کنی، حساس باشی و خودت باشی. با آغوش باز از تمام احساساتت استقبال می‌کرد و حتی وقتی چیزی از نظر منطقی براش قابل توضیح نبود، باز هم می‌تونست احساسی که پشتش بود رو درک کنه. ⭑ یه بخش خیلی دلسوز و همدل هم در وجودش بود و ازش یاد گرفتی که لطیف و حساس بودن چیزی نیست که لازم باشه بابتش خجالت بکشی. ⭑ بین شما یه ارتباط خیلی شهودی هم وجود داشت ، حتی اگه ازش دور بودی، ممکن بود بفهمه یه چیزی درست نیست. جنبه‌ی خشنش: ⭑ ممکن بود درد و ناراحتی مامانت رو بیشتر از هر فرد دیگه‌ای احساس کنی ، انگار اون درد اصلا مال تو بود. ⭑ وقتی ناراحت به خونه میومد، حال و هوای تو هم با حال اون تغییر می‌کرد. بعضی وقت‌ها حتی تو می‌شدی کسی که باید آرومش می‌کرد، در حالی که این تو بودی که قرار بود مورد حمایت و آرامش قرار بگیری. ⭑ به خاطر همین، ممکنه از سن خیلی کم به‌شدت همدل شده باشی و یاد گرفته باشی احساسات بقیه رو مثل اسفنج جذب کنی. ⭑ اما هرچی بزرگ‌تر شدی، لازم شد خیلی از این الگوها رو از خودت جدا کنی ، مخصوصا اینکه یاد بگیری هر احساسی که اطرافیانت دارن چیزی نیست که تو باید با خودت حملش کنی یا مسئول حل کردنش باشی.