eitaa logo
‌𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
22 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
–𝘖𝘯 𝘢𝘯𝘥 𝘰𝘯 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘮𝘦𝘢𝘯𝘵 𝘵𝘰 𝘴𝘵𝘰𝘱.
مشاهده در ایتا
دانلود
‌𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
اگر کسی از من بپرسد احمقانه‌ترین چیزی که تا امروز درباره‌ی پدرم فهمیده‌ام چه بوده، احتمالا انتظار دارد جوابم یکی از این‌ها باشد: اینکه آپولو زمانی به خاطر یک پیشگویی تقریبا تمام المپ را به هم ریخته بود. اینکه یک بار به من گفته بود «پیشگویی فقط وقتی دردسرساز می‌شود که مردم بیش از حد جدی‌اش بگیرند» و همان روز خودش سه ساعت درباره‌ی یک فال چای بحث کرده بود. یا شاید حتی اینکه ایزد خورشید، یک بار در وسط یک کنسرت موسیقی با لباس مسابقه‌ی دهه‌ی هشتادی ظاهر شده بود و اصرار داشت که "این از نظر تاریخی کاملا دقیق است." اما مشکل مهم تر از این ها بود؛ پدر من تمام این مدت از یک ماسک موی دوازده در یک استفاده می‌کرد. چون مسئله فقط یک ماسک مو نیست. مسئله این است که آپولو، خدای خورشید، موسیقی، شعر، تیراندازی، پزشکی، بیماری، پیشگویی و چندین چیز دیگر که خودش احتمالا تا فردا صبح به لیستشان اضافه می‌کند، یک راز بسیار مهم را از دختر خودش پنهان کرده بود. راز این بود که چرا موهایش آن‌قدر غیرمنطقی خوب به نظر می‌رسند. برای یک انسان عادی، مو فقط مو است. برای من؟ خب، موهای من ظاهرا بخشی از میراث الهی خانواده محسوب می‌شدند. حداقل این چیزی بود که آرچی چاپل با آن اعتمادبه‌نفس مسخره‌اش ادعا می‌کرد و من، به‌عنوان دختری که احتمالا بیش از حد به ظاهر موهایش حساس بود، تصمیم گرفته بودم برای یک بار هم که شده حرف یک هرمس‌زاده را جدی نگیرم. این تصمیم حدود سه دقیقه دوام آورد. همه‌چیز از یک بعدازظهر کاملا معمولی شروع شد؛ عصری که در آن من کنار یکی از میزهای کمپ نشسته بودم و داشتم همزمان سعی می‌کردم یک قطعه‌ی موسیقی را از روی نت‌هایش تشخیص بدهم و همچین بدون اینکه هر پنج ثانیه یک بار حواسم پرت شود سعی می‌کردم کمانم را تمیز کنم. سعی می‌کردم. این بخش مهم است. چون "تمیز کردن کمان" در واقع شامل این بود که یک دستمال را در دست گرفته بودم، پنج دقیقه به کمان خیره شده بودم و در تمام این مدت... خب... مشکل این بود که من از آن افرادی نیستم که بتوانند واقعا روی یک چیز تمرکز کنند. ذهن من بیشتر شبیه یک اتاق پر از بچه‌هایی است که هرکدام یک بلندگو دستشان گرفته‌اند و هم‌زمان داد می‌زنند. یکی می‌گفت: این نت اشتباهه. یکی دیگر: امشب تمرین تیراندازی داری. و یکی: چرا آرچی این‌قدر ساکته؟ و یکی دیگر تر، که احتمالا باید از همه بیشتر نادیده گرفته می‌شد، مدام می‌گفت: موهات امروز چرا این‌طوریه؟ من دقیقا داشتم به همان صدای آخر و اینکه برای چند دقیقه‌ی نادر، هیچ‌کس چیزی منفجر نکرده بود، کسی با شمشیر دنبال کسی نمی‌دوید و آرچی هم ظاهرا در محدوده‌ی دید من نبود، فکر می‌کردم که آرچی از راه رسید. البته "از راه رسیدن" برای آرچی تعریف نسبتا محترمانه‌ای بود. او بیشتر شبیه کسی بود که از یک جای کاملا نامعلوم به این دنیا پرتاب شده باشد. موهای قرمزش مثل همیشه هیچ علاقه‌ای به همکاری با قوانین جاذبه نداشتند و آن بال‌های کوچکی که پشت گوش‌هایش داشت، زیر نور عصر برق می‌زدند. یک لیوان لیموناد هم دستش بود که من به‌طور مشکوکی مطمئن بودم مال خودش نیست و مال من است. او با آن لبخندی که باید میترسیدی به من آن بطری دوازده در یک مسخره را نشان داد و گفت: «تو پیاده‌روی دیشبم که اتفاقی خارج از کمپ بود راز موهای آپولو را پیدا کردم.» من نمی‌دانم کدام انسان یا نیمه‌خدا یا موجود فوق‌العاده‌ای به خودش اجازه داده بود چنین ادعایی را روی یک بطری چاپ کند، اما از همان لحظه‌ای که اسم آپولو را روی آن دیدم، احساس کردم یک نفر باید پاسخ‌گو باشد، و آن یک نفر ترجیحا خود آپولو باشد. و این دقیقا همان جایی بود که مشکل شروع شد. چون اگر پدر شما یک خدای المپی باشد، پیدا کردنش کار ساده‌ای نیست؛ مخصوصا وقتی آن خدا تصمیم گرفته باشد در طول سال‌ها، رابطه‌ی پدر و دختری‌تان را با ترکیبی از پیام‌های مبهم، حضورهای ناگهانی، شوخی‌های بی‌موقع و نشانه‌هایی که هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند از آن‌ها سر دربیاورد، مدیریت کند. آپولو از آن پدرهایی نبود که بتوانی به او زنگ بزنی. اولا چون من گوشی نداشتم؛ ناسلامتی یک دورگه بودم و آخرین چیزی که لازم داشتم این بود که یک تکه فلز و شیشه را روشن کنم، بعد به هر هیولای بدبختی که آن اطراف بود اعلام کنم: «سلام! من اینجام، لطفا بیاید من را بخورید.» و لئو والدز، بهترین دوست من، هنوز در ساختن چیزی که بتواند این مشکل را حل کند موفق نشده بود. دوما چون حتی اگر داشتم، احتمالا او جواب نمی‌داد و سوما چون احتمالا اگر جواب می‌داد، چیزی شبیه این می‌گفت: «سلام دخترم! الان وسط یک مسابقه‌ی ارابه‌رانی خورشیدی‌ با دیونیسوس‌ام، می‌تونی بعدا زنگ بزنی؟» و بعد تا سه ماه ناپدید می‌شد. بنابراین، وقتی آرچی آن بطری را جلوی من گذاشت، منطقی‌ترین کاری که می‌توانستم انجام بدهم این بود که آن را بردارم، چند بار بچرخانم و مطمئن شوم که چشم‌هایم هنوز درست کار می‌کنند.
که متاسفانه درست کار می‌کردند. من با قلبی سنگین که بر‌علیه ش جنایتی بزرگ انجام شده بود به آرچی نگاه کردم. «...این همه وقت اینو می‌زد و به من نمی‌گفت؟» آرچی لبخندش را پنهان نکرد، حتی تلاشی برای پنهان کردنش نکرد. +ظاهرا. _ظاهرا؟ +خب من که با موهاش زندگی نمی‌کنم. من باید با آپولو حرف می‌زدم، اما یک مشکل دیگر از هزار مشکل این بود که آپولو از آن پدرهایی نبود که یک روز بیاید کنار کابین هفت بنشیند، دستش را روی شانه‌ات بگذارد و بگوید: «دخترم، بیا درباره‌ی احساساتمان صحبت کنیم!» نه خیر! ناسلامتی او آپولو است! آپولو اگر قرار بود درباره‌ی احساساتش حرف بزند، اول یک هایکو درباره‌شان می‌نوشت، بعد خودش آن را با گیتار اجرا می‌کرد، بعد به مدت بیست دقیقه درباره‌ی این صحبت می‌کرد که چرا صدای گیتارش از صدای هر ساز دیگری زیباتر است و در آخر هم یادش می‌افتاد که اصلا قرار بوده درباره‌ی احساسات حرف بزند. ولی با تمام این‌ها... پدرم بود و این قسمت ماجرا همیشه عجیب‌تر از چیزی بود که دوست داشتم اعتراف کنم. من بارها از دستش عصبانی شده بودم، بارها به خاطر تصمیم‌هایش غر زده بودم و بارها فکر کرده بودم اگر یک بار دیگر با آن اعتمادبه‌نفس مسخره جلوی من ظاهر شود، احتمالا با تیر به سمتش شلیک می‌کنم. البته تیرهایم به او نمی‌رسیدند چون او آپولو بود، این یکی از معدود مزایای داشتن پدر خدا بود؛ اینکه اگر یک روز واقعا تصمیم می‌گرفتی به خاطر اعصاب خردکن بودنش با تیر بزنی به او، نهایتا می‌توانست با یک لبخند مسخره کنار برود و بگوید: «تلاش خوبی بود، کوچولو.» و همین بیشتر عصبانی‌ام می‌کرد. حالا همان پدر، بدون اینکه چیزی به من بگوید، ماسک مو استفاده می‌کرد. در آخر سرم را تکان دادم و به آرچی نگاه کردم «من باید با بابام حرف بزنم.» آرچی ابرویش را بالا برد. +آپولو؟ _نه، زئوس. خب معلومه که آپولو نابغه!!! آرچی به من یادآوری کرد که آپولو اینجا نیست و پرسید پس چطور میخواهم با او حرف بزنم و این سؤال، متأسفانه، جواب بسیار ساده‌ای داشت. رفتم جلوی کابین هفت و دستانم را دور دهانم گذاشتم. «آپولو!» این همین چیزی بود که آرچی به آن می‌گفت عربده های من و واقعیت این بود که عربده‌ی من از آن چیزهایی بود که در کمپ به شکل عجیبی تبدیل به افسانه شده بود -و بله، این‌را نئو و آرچی با هم تبدیل به افسانه کردند.- یک بار آرچی گفته بود صدای من باعث شده قاب عکس روی دیوار بلرزد، البته من به او گفتم آن دفعه تقصیر ویل سولیس، برادرم، بود. یک بار گفته بود بعد از یکی از فریادهایم گوشش تا ده دقیقه زنگ می‌زد و یک بار هم، در حالی که هنوز دستش را روی گوشش گذاشته بود، قسم خورده بود صدای من بیشتر شبیه زلزله‌ی هفت ریشتر بوده تا صدای انسان؛ من هنوز معتقدم آن آخرین مورد کمی اغراق‌آمیز بود. ما یک مشکل دیگر داشتیم؛ مشکل اینجا بود که در کمپ، وقتی می‌خواستی با یکی از خدایان صحبت کنی، معمولا نمی‌توانستی خیلی راحت بگویی: «ببخشید، من پدرم رو کار دارم.» خدایان برنامه داشتند، خدایان مشغله داشتند، خدایان معمولا در یک لحظه در المپ بودند، لحظه‌ی بعد در یک جلسه‌ی مهم، و پنج دقیقه بعد ممکن بود تصمیم بگیرند به شکل یک عقاب از بالای سرت رد شوند و هیچ توضیحی هم ندهند و آپولو از همه بدتر بود. پدرم اصولا توانایی عجیبی در تبدیل کردن یک اتفاق ساده به اجرای زنده داشت. اگر یک بار از او می‌پرسیدی «امروز حالت خوبه؟» احتمال داشت پانزده دقیقه درباره‌ی اینکه چرا نور خورشید امروز از نظر هنری با روزهای دیگر تفاوت دارد حرف بزند. اگر می‌گفتی «صدات بلنده»، احتمالا توضیح می‌داد که صدای او ذاتا برای سالن‌های بزرگ طراحی شده. اگر می‌گفتی «این لباس زیادی زرده»، احتمالا به تو یادآوری می‌کرد که او خورشید است و از یک خدای خورشید انتظار داری چه رنگی بپوشد؟ و اگر به او می‌گفتی «چرا موهات این‌قدر خوبه؟» احتمالا جواب می‌داد: «چون من آپولو هستم.» که، متأسفانه، جواب کاملا قابل قبولی بود. اما حالا؟ من یک مدرک داشتم. آرچی با رضایت درحالی که مراقب بود شنوایی اش را از دست ندهد، سر تکان داد. در همان لحظه، جک رووان، برادر دیگر من از کابین آپولو که انگار کاملا از اینکه من مجددا دارم از حنجره‌ی خودم استفاده می‌کنم ناراضی بود، گفت: «آپولو نمی‌تونه هر وقت اسمش رو آوردیم ظاهر بشه.» آرچی به جک نگاه کرد:«مطمئنی؟» و در همان لحظه که جک چشم هایش را به صورتی که اگر می‌خواستم تقلید کنم بسیار برایم دردناک بود، چرخاند و رفت.
دقیقه ای بعد، او واقعا ظاهر شد. مثل همیشه، در ظاهری بود که برای یک انسان بیش از حد جذاب و برای یک انسان معمولی بیش از حد غیرعادی بود. موهای طلایی‌اش زیر نور عصر تقریبا روشن‌تر از حد طبیعی به نظر می‌رسیدند. تی‌شرتی ساده پوشیده بود و یک کت سبک روی شانه‌اش انداخته بود؛ عینک آفتابی‌اش را روی سرش گذاشته بود و قیافه‌اش دقیقا شبیه کسی بود که به‌جای اینکه از آسمان فرود آمده باشد، همین چند دقیقه پیش از یک تعطیلات تابستانی خیلی گران‌قیمت برگشته است. اما چشم‌هایش... چشم‌هایش همان چیزی بودند که نمی‌شد با ظاهر انسانی پنهانشان کرد. اولین چیزی که گفت این بود که: «دلم برات تنگ شده بود.» چیزی درونم تکان خورد، اما سریع جلویش را گرفتم؛ چون اینجا من با یک ماسک‌مو طرف بودم که من تمام عمرم فکر می‌کردم موهای پدرم به این دلیل آن‌قدر عجیب و غیرمنطقی خوب هستند که خب... آپولو است. خدای خورشید، طبیعی است. نور از موهایش بیرون می‌زند، وقتی راه می‌رود، موهایش با باد تکان می‌خورند و وقتی عصبانی می‌شود، یک پرتو خورشیدی هم برای جلوه‌ی بیشتر پشت سرش ظاهر می‌شود. این‌ها بخشی از بسته‌ی "پدر من آپولوست!" بودند. اما او تقلب کرده بود، این یک خیانت بود. +تو همین چند وقت پیش بودی. _برای یک خدا، چند وقت پیش تعریف گسترده‌ای داره. نگاه آپولو به آرچی که همچنان داشت به این صحنه نگاه می‌کرد و یک دستش در جیبش به عینک آفتابی اش بود -چون شاید آب و هوا را چک کرده بود و هشدار فوران نور دختر و پدر برایش آمده بود- افتاد. _تو. آرچی لبخند زد و با افتخار دست تکان داد. +من. _تو اینجا چه کار می‌کنی؟ +زندگی. _با لیموناد مسروقه؟ آرچی به لیوانش نگاهی شبیه به «چرا همه اینو می‌فهمن؟» کرد و آپولو انگار که ذهنش را خوانده باشد بلند گفت: «چون من برادری دارم که خدای دزدی هست و سابقه بلندی هم داره آرچیبالد و همین الان یادم اومد چرا از هرمس خواستم تو رو تحت نظر بگیره.» آرچی دستش را روی سینه‌اش گذاشت، احتمالا چون که این تیری مستقیم در قلبش از طرف ایزدی بود که اعتقاد داشت مورد حمایت‌ اوست. +من هم دلم برایت تنگ شده بود، عمو آپولو. _من عموی تو نیستم. +در قلبم هستی. صدایم را صاف کردم و به بطری در دستم اشاره کردم، آپولو لبخندی درخشان نثار م کرد. «خب، وقتی یک برند می‌خواد محصولی برای موهای طلایی بسازه، چه کسی بهتر از من؟» چشم هایم را ریز کردم «فانی هایی که عقلی در سرشون باقی نمونده باشه.» آپولو با ناراحتی ساختگی، که بسیار حرفه‌ای آن را واقعی نشان می‌داد، دستش را روی قلبش گذاشت. «این حرف‌ها رو از دختر خودم می‌شنوم؟» سرم را به نشانه تایید تکان دادم و او آهی بلند و دردناک کشید. «خیلی بی‌رحمانه‌ست.» اما دوباره لبخندی شیطنت آمیز و نورانی تر از دفعه قبل زد که باعث شد آرچی با حرکتی نمایشی عینک آفتابی خودش را بزند. آپولو طوری که انگار من او را نمی‌شناسم شروع کرد توضیح دادن: «رو، من آپولو هستم؛ خدای خورشید.» من سعی کردم به او یادآور شوم که تمام این ها را می‌دانم اما او یک انگشت بر روی لب هایم گذاشت تا ساکتم کند و ادامه داد: +موسیقی، شعر. زیبایی برای من مهمه! موهای فوق‌العاده!!! _ و تو غیرقابل تحملی! +ولی موهام فوق‌العاده‌ان!!! گوشه لبم بالا رفت، حقیقت داشت و واقعا نمی‌توانستم مخالفت کنم، لبخند او نیز با دیدن این صحنه بیشتر شد. «راستی...» سریع مخالفت کردم اما او ابرو بالا انداخت. +هنوز چیزی نگفتم. _می‌دونم قراره درباره‌ی موهام حرف بزنی. +فقط می‌خواستم بگم— دوباره حرفش را قطع کردم اما او آخرسر حرفش را زد: «خیلی شبیه من شدی.» می‌بینید؟ متاسفانه یا خوشبختانه او خیلی خیلی خوب می‌داند چطور قند در دل من آب کند. این تعریف بود؟ برای من، بله. برای او هم؟ بله. چند قدم نزدیک‌تر آمد و کنار میز نشست. برای اولین بار، آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانستم جزئیات چهره‌اش را ببینم؛ چیزهایی که در ظاهر انسانی‌اش معمولی به نظر می‌رسیدند، اما اگر کمی بیشتر نگاه می‌کردی، می‌فهمیدی چیزی درباره‌ی او طبیعی نیست. پوستش بیش از حد بی‌نقص بود، موهایش بیش از حد طلایی و نور، انگار حتی وقتی خورشید مستقیم روی او نبود، باز هم راهی برای ماندن روی شانه‌هایش پیدا می‌کرد. آپولو بطری را برداشت. +می‌خوای بدونی دوازده کاربردش چیه؟ _نه. اما او ادامه داد؛ اگر ادامه نمی‌داد تعجب میکردم. «یکی‌ش برای موهای آسیب‌دیده‌ست، یکی‌ش برای درخشندگی، یکی‌ش برای—» به آپولو هشدار دادم که اگر ادامه دهد ممکن است ناگهان کنترلم از روی حنجره‌ام را از دست دهم و دوباره فریاد بزنم، تاکید هم کردم که به هیچ وجه تهدید نیست. «من که از عربده‌های تو نمی‌ترسم.» آرچی خیلی آهسته گفت: «من می‌ترسم.»
آپولو طوری که انگار آرچی بزرگ ترین اشتباه دنیا را کرده باشد به او گفت: «رودانته هیچ‌وقت صدای بلندی نداره.» من به او خیره شدم. «دفعات قبل آرچی گفت سه دقیقه گوش چپش نمی‌شنیده.» آرچی تصحیح کرد «پنج دقیقه بود.» آپولو شانه بالا انداخت و دوباره به من نگاه کرد و پرسید در‌آخر دلم برایش تنگ شده است یا نه، خب معلوم است که شده است!!! می‌بینید؟ او واقعا می‌داند چگونه قند در دل من آب کند. «هر وقت دلت برای من تنگ شد، لازم نیست دنبال نشونه‌های عجیب بگردی.» نگاهش کردم و پرسیدم: «چون خودت میای؟» لبخند زد و سرش را تکان داد: «چون من همیشه جایی توی چیزهایی که دوست داری هستم.» به پهنای صورتم متقابلا لبخند زدم و بعد، درست وقتی انتظار داشتم ناپدید شود، نور اطرافش برای یک لحظه شدیدتر شد؛ مثل وقتی که خورشید از پشت یک ابر بیرون می‌آید. چند ثانیه بعد، دیگر آنجا نبود. فقط یک پر کلاغ، از نوع طلایی، و کوچک روی میز افتاده بود. و من همان لحظه دوباره به این نتیجه رسیدم که این مرد، با تمام قدرت‌های ایزدی و تمام توانایی‌های غیرقابل توضیحش، یک استعداد خیلی خطرناک دیگر هم دارد؛ بلد است درست همان لحظه‌ای که می‌خواهی از دستش عصبانی باشی، یک جمله بگوید که تمام نقشه‌ات را خراب کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به آن‌که زیر همان مِهر‌فلکی که من بزرگ شدم، بزرگ شد.
تولد هم‌خونِ طلایی من مبارک!!! ☀️
‌𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
به آن‌که زیر همان مِهر‌فلکی که من بزرگ شدم، بزرگ شد.
یک سال دیگه هم گذشت و تو هنوز زنده‌ای، هنوز تحملم می‌کنی و هنوز به دلایل نامعلومی تصمیم نگرفتی منو با یه بالش خفه کنی؛ صادقانه من اینو خودش یه دستاورد خیلی بزرگ می‌دونم. ولی جدا از همه‌ی شوخی‌هام، خیلی خوشحالم؛ نه فقط چون برادری و نه فقط چون یکی از آدمایی هستی که می‌دونم هر وقت همه‌چی زیادی شلوغ شد، می‌تونم کنارت بشینم و لازم نباشه حتما چیزی بگم (که البته اکثر اوقات مجبورم می‌کنی حرف بزنم.) امیدوارم امسال کمتر بخوای همه‌چیزو خودت تحمل کنی، کمتر وانمود کنی "چیزی نیست" وقتی اتفاقا خیلی چیزها هست و بیشتر فرصت داشته باشی کارایی رو انجام بدی که واقعا خوشحالت می‌کنن. و امیدوارم هرچقدر هم دنیا تصمیم بگیره اعصابمون رو خورد کنه، یه جایی بین تمام این شلوغی‌ها هنوز چیزایی پیدا کنیم که ارزش خندیدن داشته باشن. مثلا من! من خیلی ارزش خندیدن دارم جک!!! البته می‌دونم این یکی بیشتر باعث سردردته تا خوشحالی، ولی خب تولدته، نمی‌تونم همه‌ی آرزوهات رو برآورده کنم که؛ اصلا برای خودم آرزو می‌کنم چون که چرا که نه؟! =] تولدت مبارک جک. مرسی که برادرمی و مرسی که هنوز وقتی من یه تصمیم کاملا احمقانه می‌گیرم، حداقل پنج ثانیه قبل از اینکه همراهیم کنی بهم می‌گی "رود، این کار احمقانه‌ست." امیدوارم امسال برای تو مهربون‌تر باشه و اگه نبود؟ خب، خودمون یه کاریش می‌کنیم. مثل همیشه. -رودانته