𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
نظر بدید تا پارت بعدی و بدم
واقعا هیچی ؟
بعد انتظار پارت دادن دارین
اینجوری مجبورم پایان بزنم خبب(:
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_32
یکم فکر کرد
+ تخم مرغ آب پز میخوری؟
سر تکون دادم
- اره بی زحمت بزار درست شه که بخورم
+ اوک، نیم ساعت یا چهل دقیقه دیگه آمادهست
از اتاق رفت
پتو رو کشیدم روی خودم
سردم بود
الهه که اومد چشامو باز کردم
یکم تو خودم جمع شدم
- وای سرده
+ پنجره های پذیرایی بازه، برم ببندمشون؟
- وای برو
من میگم دارم از سرما میترکم برای چیه
پس بگو پنجره بازه
رفت بستشون
دوباره چشام و بستم و یکم استراحت کردم
این ما بینا الهه دستمال روی سرم و از اول خیس میکرد و میذاشت روی پیشونیم
بعد نیم ساعت با کاسه ی تخم مرغ آب پز اومد
نیم خیز شدم روی تخت
- دستت درد نکنه، توم تو زحمت افتادی حسابی
+ اشکالی نداره بابا دنیا دو روزه باید قدر همدیگه رو بدونیم عشقم
با لبخند نگاهش کردم و شروع کردم به خوردن تخم مرغ
+ چطوره خوبه؟
سر تکون دادم
- اوهوم عالیع
سرشو کج کرد مظلوم نگام کرد
لب زد
+ امیدوارم زودتر خوب بشی
بلاخره این تخم مرغ هم تموم کردم
- ایشالا
طرف و سمتش گرفتم
- بیا، ممنون ازت
ظرف و گرفت و همونطور که داشت از اتاق خارج میشد گفت
+ نوش جان
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_32 یکم فکر کرد + تخم مرغ آب پز میخوری؟ سر تکون دادم - اره بی زحمت بزار درس
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶-
• نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـیخـونَـم 🎯📜 ↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fg3leox&btn=میشنوم:)!
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_33
یکم دیگه دراز کشیدم
الهه اومد دست گذاشت روی پیشونیم
+ یکم بهتره تبت، از داغیش کمتر شده
چشمام و روهم فشردم
- خب خوبه
تا شب کامل خوبم
با لحن آروم گفت
+ امیدوارم
-
ساعت تقریبا ۹ شب بود
داغیِ تبم کلا رفته بود
الهه باید میرفت همینجوریش مامانش کلی نگران شده
از اتاق بیرون زدم
دست گذاشتم روی شونهی الهه
- ببین من خوبِ خوبم! الهه توام برو مامانت کلی تا الان نگرانت شده
سرشو کج کرد
+ عشقم تو فک میکنی خوبی، اگه چند ساعت دیگه خدایی نکرده بازم تب کنی چیکار کنم؟
با لحن قشنگی گفتم
- نگران نباش چیزیم نمیشه، همچین سابقه ای نداشتم..
با لبخند سر تکون داد
+ مطمئن باشم؟؟
دستمو از روی شونهش برداشتم
- اره جون تو عالیم
سمت بیرون از خونه رفت تا کفش بپوشه
+ خب پس باشه کاری نداری عزیزم؟
با خجالت لب زدم
- نه، خیلی زحمت کشیدی برام ممنونتم
دستشو رو به من دراز کرد تا خدافظی کنیم
+ کاری نکردم قربونت!
مراقب خودت باش هانا جونم
با لبخندی که دندونام معلوم باشه گفتم
- چشم خدافظ
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_34
تا رفت درو بستم
یه چیز سفارش دادم بیاد بخورم حوصله شام درست کردن نداشتم
تا شام و خوردم کارامو کردم
یکم رفتم تو گوشی اکسپلور بگردم
بعد گوشی و گذاشتم کنار
روتین قبل خوابمو انجام دادم
و خودمو روی تخت پهن کردم
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
دلم میخواست بخوام
ولی دانشگاهِ کوفتی نمیذاشت
آماده شدم و دو لقمه صبحونه خوردم
با اسنپ به سمت دانشگاه حرکت کردم
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم
رفتم تو حیاط، همه با ذوق و شوق بودن
و من چی؟
با صورتی که باد داره و چشمایی پُف دار اومدم
به کلاس رسیدم..
روی صندلی همیشگی نشستم
الهه و اون پسره آرسام زودتر از من اومده بودن انگار
بینشون نشستم
نگاهم و دادم به سمت الهه
- سلاممم، چه خبر عزیزم؟
با خوشحالی نگام کرد
+ سلااام دورت بگردم، حالت بهتره؟ تب نداری دیگه؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم
بغلم کرد و گفت
+ خداروشکر
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »