𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_30
با خستگی و کلافگی گفتم
- خدا نکنه، واقعا نمیدونم چرا اینطوری شدم
همزمان که داشت از کنار تخت پا میشد، گفت
+ یکم صبر کن الان میام
سرمو به معنی اوکی تکون دادم
فقط چشمام و بسته بودم
که یکم بعد با لگن خیلی کوچولویی که توش یکم آب هست،
و با یه دستمال واسه روی پیشونیم نزدیک شد
دستمال و با آبِ تو لگن خیس کرد
یکم از آبشو گرفت و گذاشت روی سرم..
نیم نگاهی به صورتش کردم
- زحمت شد واست، ببخشید
کلافه و عصبی گفت
+ زحمت چیه اخه، تو جون بخوا
لبخند زدم
- ممنون که هستی
اونم با لبخند بهم خیره شد
بعد یه ربع دستمال و برداشت
دستش و گذاشت روی سرم
+ هوف هنوز داغی
دستمال و آب زد و دوباره گذاشت روی پیشونیم
+ ایشالا تا شب بهتر میشی
هومی کردم
- امیدوارم بشم
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_31
یهو انگار یه چیزی اومد تو مغزش
که بشکن زد
+ راستی
نگاهش کردم
- جان؟
سریع گفت
+ به مامانت خبر دادی تب داری؟
دستمو به نشونه نه تکون دادم
- نه ولش کن،
نگران میشه بعد میخواد بیاد اینجا راهش دوره
+ بعدا بفهمه عصبی نمیشه بنظرت؟
یکم صبر کردم بعد گفتم
- فکر اونجاشو میکنم حالا
سرشو تکون داد
+ اوم باشه..
بعد این حرفش سریع لب زد
+ چیز، به بابات چی؟ نمیگی به اونم
با تعجب گفتم
- نه اون بدتر نگران میشه
من فقط تورو داشتم، تونستم به تو بگم
+ فدات شم من همیشه واسه تو وقت دارم
لبخند زدم و یکم بعد خیلی ضعف داشتم
دیگه نفسای آخرم بود از گشنگی
- الهه
سریع اومد تو اتاقم
+ جان چیشد
با چشمای مظلوم گفتم
- گشنمه، میشه یه چیز خیلی ساده درست کنی بدی بخورم؟
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_31 یهو انگار یه چیزی اومد تو مغزش که بشکن زد + راستی نگاهش کردم - جان؟ س
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶-
• نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـیخـونَـم 🎯📜 ↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fg3leox&btn=میشنوم:)!
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶- • نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـی
نظر بدید تا پارت بعدی و بدم
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_31 یهو انگار یه چیزی اومد تو مغزش که بشکن زد + راستی نگاهش کردم - جان؟ س
عیجانن✨
عالی بود پارت بعدی پلیزز🦦
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
نظر بدید تا پارت بعدی و بدم
واقعا هیچی ؟
بعد انتظار پارت دادن دارین
اینجوری مجبورم پایان بزنم خبب(:
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙
𓂃 #Part_32
یکم فکر کرد
+ تخم مرغ آب پز میخوری؟
سر تکون دادم
- اره بی زحمت بزار درست شه که بخورم
+ اوک، نیم ساعت یا چهل دقیقه دیگه آمادهست
از اتاق رفت
پتو رو کشیدم روی خودم
سردم بود
الهه که اومد چشامو باز کردم
یکم تو خودم جمع شدم
- وای سرده
+ پنجره های پذیرایی بازه، برم ببندمشون؟
- وای برو
من میگم دارم از سرما میترکم برای چیه
پس بگو پنجره بازه
رفت بستشون
دوباره چشام و بستم و یکم استراحت کردم
این ما بینا الهه دستمال روی سرم و از اول خیس میکرد و میذاشت روی پیشونیم
بعد نیم ساعت با کاسه ی تخم مرغ آب پز اومد
نیم خیز شدم روی تخت
- دستت درد نکنه، توم تو زحمت افتادی حسابی
+ اشکالی نداره بابا دنیا دو روزه باید قدر همدیگه رو بدونیم عشقم
با لبخند نگاهش کردم و شروع کردم به خوردن تخم مرغ
+ چطوره خوبه؟
سر تکون دادم
- اوهوم عالیع
سرشو کج کرد مظلوم نگام کرد
لب زد
+ امیدوارم زودتر خوب بشی
بلاخره این تخم مرغ هم تموم کردم
- ایشالا
طرف و سمتش گرفتم
- بیا، ممنون ازت
ظرف و گرفت و همونطور که داشت از اتاق خارج میشد گفت
+ نوش جان
« منتظر پارت بعدی باشین🫶🏻 »
𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙🕯️
𓍢ִ໋✨֒ 𝗢𝗹𝗱 𝗟𝗼𝘃𝗲💙 𓂃 #Part_32 یکم فکر کرد + تخم مرغ آب پز میخوری؟ سر تکون دادم - اره بی زحمت بزار درس
-پـٰارتِ جَـدیـد، تَـقـدیـم بـه چِـشـمهـٰایِ اِنـتِـظـٰار!🪄🩶-
• نَـظَـراتِـتـون رو بـٰا عِـشـق مـیخـونَـم 🎯📜 ↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fg3leox&btn=میشنوم:)!