رو سر بنه به بالین تنها مرا، رها کن
ترک منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
دردی است غیر مردن،کان را دوا نباشید
پس من چگونه گویم،کاین درد را دوا کن
جایی که یخ پارهها آویزانند و شکوفهها میرقصند، ولی در قلب من بهاری نیست تو بهار من بودی، تابستان من هم بی تو، همیشه زمستان است.
-فروغفرخزاد
تو بمان با او؛ ما میمانیم و چای،
و خانهای، که از خاطراتِ تو پر شده است.
-راوی ِمعمولی
فقط یک پنجره میخواست اما
به رویش، کوهی از دیوار بستند .
-فروغفرخزاد
دیر رسیدی،نامهای که برایت نوشته بودم سوخته شد، بیا و خاکسترهایش و خاکسترهایم مال تو.