باز هم همان ساعتهای لعنتی بیجواب. خودکار توی دستم میچرخد، سرم گیج میرود و کلمات توی سرم به خواب رفتهاند. میگویند باید رها کرد، باید از آدمهایی که سالها در جانت ریشه کردهاند خداحافظی کرد؛ اما من، من اصلاً خداحافظی را نمیخواهم.
تو برای من آن کتاب ناتمامی هستی که نویسندهاش که خودم باشم از ترس بیمقدار بودن عشقش، هرگز جرات نکرد پایانش را بنویسد. ما درست جایی که باید به هم میرسیدیم، خودمان را گم کردیم. خاطرات را به یادت بیاور!
طناب عشق من همانجا پاره شد. من با تمام زخمهایم، با همان منی که گاهی از خودش متنفر است منتظر بودم که تو دوباره پیدایم کنی؛ اما تو گریختی. از من، از تمام دیوانگیهایی که فقط تو بلد بودی چطور آرامشان کنی.
میدانم که میدانستی من نمیتوانم بندهای این بندبازی را پاره کنم. من هنوز هم همان آدم آشفتهای هستم که برای هیچ، برای سایهٔ تو، برای زندگی در خیالاتش، ساعتها مینویسد.
در سایهای خود را رها کردم ،در سایه بیاعتبار عشق ،در سایه فرار خوشبختی ،در سایه ناپایداری ها .
_فروغ فرخزاد
آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست ، و کس رازش نخواند
چنگ شد در دستِ هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند .
_فروغ فرخزاد
اکنون به نظر می رسد صبور تر شده ام
اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
_سمفونی مردگان