eitaa logo
نقطه.
115 دنبال‌کننده
142 عکس
42 ویدیو
2 فایل
مُحِب نقطه گاهی اوقات ویرگول قوم و خویش علامت سوال اگر کاری داشتی: @injanebb
مشاهده در ایتا
دانلود
راستی میخواهم مطلب مهمی را بگویمت.. تصدقت شوم‌ پیشتر گفته بودم شرط فرقت از هم،به قدر سه چهار کلوم در گلو مانده است. ولی چندی است ملتفت شدم که از ان کلوم ها مهم تر، احساسات پژمرده کننده ایست که مَثَل نره‌دیوهایی سایه نحسشان را از بخت این بشر دوپا بر نمیدارند حالا که ماهم به بیماری دوست داشتنت مبتلا شدیم پیوسته مارا از حالت باخبر بزار.‌.‌نه..اصلا من را هم ببر زیر ان سایه ها.. سایه آن نره غول‌های بی‌ناموس هرچقدر غم‌بار باشد در برابر غم دور شدن از تو به کاهی میماند.. خاکسار کویت بیست بهمن سال چهارصد و چهار شمسی
هدایت شده از حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که من کجا دفن می‌شوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم می‌چرخد چشمم به درختی می‌افتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن‌ زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف می‌کردم. می‌روم سمت قبرها. از برگ‌های خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها مانده‌اند. شاید اگر کسی را داشتند شاخه‌های درخت این همه پایین نمی‌آمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. می‌روم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری می‌افتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها می‌مانم؟ به مهدی می‌گویم که " به‌نظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچه‌ها باهامون می‌آن؟" می‌خندد و می‌گوید: " معلومه که نه! به‌نظرت تهرانو ول می‌کنن؟ مگه من کردم؟" جمله‌اش شبیه سکه‌ای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط می‌اندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را این‌بار از بچه‌هایم تجربه می‌کنم؟ پس من کجا آرام می‌گیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچه‌هاست؟ آن روز که قرار شد بروم تهران هیچ‌وقت به سرگشتگی بعدش فکر نمی‌کردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جاده‌ای توی دل کوه‌ها. بچه‌دار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیده‌تر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش می‌افتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصه‌ی تکه‌تکه شدن است. تکه‌هایی از تو توی وطن اولت، تکه‌هایی توی جاده، تکه‌هایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچ‌وقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد می‌گیری که به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو وطنت کش بیایی. تعلق‌هایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانه‌ات. دیگر راحت روی هر خاکی می‌خوابی و سایه هر درختی را می‌پذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی. تازه از شمال برگشته‌ایم. پسرها زانوها را بغل گرفته‌اند و اشک از گوشه چشمانشان می‌چکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکین‌شان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگ‌های توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشده‌اند. می‌دانم که یاد می‌گیرند. باز هم به جواب مهدی فکر می‌کنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی می‌کند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکه‌ام... @hofreee
قضیه فقط جاده و راه نیست.قصه‌ی تکه تکه شدن است.تکه هایی از تو توی وطن اولت تکه هایی توی جاده، تکه هایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچ وقت کامل نخواهی بود...
سلام. امسال قرار بود برایم سال اراده مقاومتی اقدام و عمل باشد ولی من هنوز میترسم.هرچقدر هم فاصله تک تک سلول های آدم زیاد باشد، ترس از اشتباه، ترس از مشغول شدن به چیز نا به جا،باعث میشود انگیزه های ادم سست شود و اول راهی خسته.. امروز مجدد با بیلکار کلاس داشتیم موقع تایپ کردن جزوه برای ما حین کلاس هر کلمه ای که کیبوردش(کیبورد داغانش) اشتباه مینوشت باز برمیگشت و تصحیح اش میکرد نه این چیز عجیبی نیست این عجیبش میکند که انگار برای پرانتز باز کردن در جمله ای که تایپ میکند، درست نوشتن کلمه ای که کیبورد اشتباه نوشته انهم در جمله ای که میدانم بیشتر از صدبار است ان را توضیح داده اشتیاق داشت.حداقل چیزی شبیه به اشتیاق... کاش ذره ای از دیسیپلین این ادم را خدا در من هم میگذاشت..ماشالله بهش.. او اما ترس خرش را نمیگیرد؟که ایا همین وقت را نمیتوانست در نیاز دیگر بگذارد؟ که اگر مرگ سراغش امد حسرت نداشته باشد؟ (البته مطمئنم که همه ما حسرت هایی را انتخاب میکنیم که داشته باشیم‌ برای آن روز.همان پشیمانی آگاهانه که قبلا درموردش گفتم درمورد خودم هزار و یک پشیمانی اگاهانه وجود دارد.حسرت های انتخابی..) عمل کردن، به هزار و یک کار دیگر، نه گفتن است در حالی که بی عملی _ نه گفتن به همه چیز_ حداقل توضیح لازم ندارد.. هرچقدر این جمله فلسفی باشد انتخاب هیچ کس نیست انتخاب من هم.. پس باید رنج اینکه احساس کنم از هزار جا صدایم میزنند ،دو نه صد دلی و..بپذیرم.. هوفففف... یک عکس در پروفایل های بیلکار هست که خیلی خالی از ترس است.. حداقل توانسته آن مدلی ژست بگیرد شاید هم من این مدلی میبینم.. در آخر میخواهم تن به دنیای زیبا نادر ابراهیمی بدهم و این متنش را تکمله متنم کنم(البته با تصحیح و ویرایش من): «در زندگی، لحظه‌هایی هست(همه لحظه ها) که تو میان دو بد، دو نادلخواه، محکوم به انتخابی؛ چرا که بدتر از هر دوی این انتخاب‌ها، در تعلیق ماندن است و انتخاب نکردن. زمان یعنی حرکت. حرکت، بنیادی‌ترین محکومیتِ انسان است. ماندن به این بهانه که از همه سو راه‌ها پرمخاطره و ناهموار و خوف‌انگیز است،(و آن راه نا معقول به نظر میرسد)، بدترین راه را انتخاب کردن است. به شما می‌گویم، آقایان! شهامت یعنی در موقعیت قرار گرفتن و انتخاب کردن. و نه یعنی همیشه خوب و درست را انتخاب کردن. ما عقل کل نیستیم. ما اشتباه می‌کنیم. ما کج می‌رویم. ما پشیمان می‌شویم. از ترسِ اشتباه کردن و کج رفتن و پشیمان شدن، زمان را تباہ کردن جرم است. انسان تنها جانداری است که برای پشیمان شدن، گریستن، جبران کردن و باز به راه افتادن آفریده شده است. این حق انسان نیست که اشتباه کند، این محکومیت اوست..
یه عالمه گریه به روضه ات بدهکارم..
نقطه.
سلام. امسال قرار بود برایم سال اراده مقاومتی اقدام و عمل باشد ولی من هنوز میترسم.هرچقدر هم فاصله تک
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست گنه به ارث رسیده است از پدر ما را خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل که این دریچه به جنت مقابل افتادست علاج نیش ملامت نمی توانم کرد مرا که سینه ز پیکان حصار فولادست به طوق فاخته دارد علاقه خلخال فسانه ای است که سرو از تعلق آزادست بلاست وصل چو دل بیقرار می افتد ز قرب شعله نصیب سپند فریادست توان به خامشی از عمر کام دل برداشت کمند آهوی رم کرده، خواب صیادست چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟ به خون گرم تپیدن سزای فرهادست سماع طایر بسمل بلند می گوید که صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را دلش خوش است که داد سخنوری دادست