eitaa logo
نو+جوان
47.2هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
348 فایل
🌐 رسانه اختصاصی نوجوانان و دانش آموزان سایت Khamenei.ir 📭 ارتباط با نو+جوان @Alo_Nojavan ✅ سایت👇 🔗 Nojavan.Khamenei.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 سال ۱۴۰۴ سال عظمت ملت ایران 👊 بارها اراده‌مون رو به رخ کشیدیم 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
813.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 آقا از امام زمان و خدا چه درخواستی داشتن؟ ➕ پاسخ رهبرمون تو پیام نوروزی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌 ‌| 💌 دوست نو+جوان‌: خانم علیزاده تو این ویدئو از اثر جمله آقای شهیدمون تو زندگیش می‌گه ⁉️ تو هم بگو که کدوم ویژگی آقا برات از همه جذاب‌تره 👇🏻 https://shad.ir/safir_nojavan ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی ✌🏻 https://shad.ir/Mosbat_Ma
📝 چهار نکته مهم پیام نوروزی آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، رهبر انقلاب اسلامی 1️⃣ یک سال و سه جنگ 2️⃣ کاروان نور 3️⃣ خدا نزدیک‌مون کرد 4️⃣ از شما آموختم 👌 نسخه مناسب برای اشتراک در شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
زندگی را با قوت ادامه بدهید!.pdf
حجم: 3.3M
📱 نسخه مطالعه موبایلی «زندگی را با قوت ادامه بدهید!» ✍️ روایت روزها و لحظه‌های بعد از او 👌 مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
| زندگی را با قوت ادامه بدهید! 🥹 روایت روزها و لحظه‌های بعد از او ✍️ مریم رحیمی‌پور 🤔 صبح روز نهم اسفند کجا بودی؟ وسط کلاسِ ادبیات هفتم، در ماه‌های پایانی ۲۹ سالگی؛ وقتی بچه‌ها بعد از کش‌وقوس‌های فراوان می‌خواستند درس شهید رجایی را ارائه بدهند. بین خریدن جهیزیه، قبل از کلاس به همسرم پیام داده بودم: «این میز ناهارخوری قشنگه؟» و خیلی معمولی جواب داده بود، مثل همۀ روزهای دیگر. من هم گفته بودم: «بعد کلاس سفارش می‌دم.» یک فهرست بی‌پایان از کارهایی که قبل از پایان اسفند باید انجام بدهم در ذهنم بود و نقشۀ خانه‌مان که تازه گرفته بودیم در خیالم کامل می‌شد. 🌱 بچه‌ها آماده بودند تا زندگی‌نامۀ شهید رجایی را ارائه بدهند. من انتهای کلاس نشسته بودم و همسرم در جواب پیامم برای سفارش میز ناهارخوری گفت: «فعلاً نخر، بذار ببینیم امروز چی می‌شه.» فکر کردم دوباره یکی از مسائل روزمره است؛ مثلاً اینکه امروز دیرتر از سرکار می‌آید یا ترافیک است و هزارتا چیز دیگر، اما یک احتمال ضعیف در ذهنم می‌گفت: «نکنه جنگ شده؟» 😢 و جنگ شده بود. پیام کانال خبری می‌گفت چند موشک به خیابان جمهوری تهران برخورد کرده و من اینجا سر کلاس بودم. خیلی دورتر از خیابان جمهوری و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. پس همان کاری را کردم که سال‌های قبل بعد از ارائۀ این درس کرده بودم. برای بچه‌های ارائه‌دهنده نمره گذاشتم، پای تخته رفتم و از بچه‌ها پرسیدم «می‌تونین رئیس‌جمهورهای ایران رو به ترتیب بگید؟» بین نوشتن اسم رئیس‌جمهورهای پای تخته یک نفر گفت: «چرا همۀ رئیس‌جمهورهامون شهید شدن؟» و من گفتم: «فقط دوتاشون» و کسی در اعماقِ اعماقِ ذهنم با کنار هم گذاشتن «موشک»، «خیابان جمهوری» و «سومین رییس‌جمهور» گفت: «نکنه حالا سه‌ تا شده باشد؟» و من صدایش را خفه کردم. 🌷 این را قبلاً هم تجربه کرده بودم: هر بار برای از دست دادن یکی از عزیزان. وقتی اتفاق رخ داده، احساس متفاوتی داری. آن بی‌قراری و دعا کردن مداوم، تبدیل به یک آرامش محزون می‌شود. انگار حتی دیگر نمی‌توانی دعا کنی. کسی دست روی قلبت می‌گذارد و می‌گوید تمام شد. آن روز وقتی در شلوغی شهر، به خانه برگشتم همین احساس را داشتم. بعد از اینکه بچه‌های مدرسه، کم‌کم به خانه‌شان رفتند. بعد از اینکه «خیبر خیبر یا صهیون»، «بوم‌بوم تل‌آویو» و «سورۀ فتح» خواندند، می‌دانستم که آن اتفاقِ نباید رخ داده است... ✨ 🔻 برای خواندن متن کامل به سایت یا نو+جوان مراجعه کنید👇 🌐 nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=26225