نو+جوان
🔭 دور؛ اما نزدیک! 😍 آمادهای که #ایران_جان رو سربلند کنی؟ 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan
🔭 دور؛ اما نزدیک!
😍 آینده تو دستای خودتهها... آمادهای؟
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | بدون درس خوندن نمیشه!
شروع سال تحصیلی و یادآوری یک انگیزه ❤️
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
🏆 با خدا تا پیروزی
😇 پیروزیم چون خدا راهش رو نشونمون میده
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
⭐️ سه سال ستاره جهان
#اخبار_افتخار
💪🏻 تیم المپیاد نجوممون تونستن ۵ مدال طلا و همینطور سومین قهرمانی جهان رو بدست بیارن😎
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 ble.ir/join/GVP4fSXQCC
😎 بَر خود بیفزای
🏔️ از فضای مدرسه برای رشد خودت استفاده کن
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
📖 #خواندنی | بامعرفت شبیه عباس
🌷 درباره شهید محمدصدرا زارعیپور
💠 بهمحض اینکه از مغازه نقرهفروشی بیرون آمدند، انگشتر را دستش کرد. با اصرار از خانواده خواسته بود برایش انگشتری بخرند که همیشه دستش کند و هرچه پدر و مادرش گفته بودند که: «محمدصدرا! تو هنوز خیلی سنت کمه ...» به خرجش نرفته بود. بههرحال تک فرزند بود و نورچشم خانوادهاش.
🏃 به روستایشان که رسیدند، دواندوان رفت پیش دوستانش و مشغول بازی شد. موقعی که خواستند استراحت کنند، به دوستانش گفت: «راستی بچهها ... من از امسال میرم میناب. توی مدرسه رهپویان شهدای خلیج فارس ثبتنام کردم.» آه از نهاد بچههای روستا بلند شد. قرار بود همبازی عصرهای تابستانشان برود شهر و دلشان حسابی برایش تنگ میشد. پسرک ادامه داد: «ولی قول میدم هرموقع که از مدرسه بیام خونه حتما میام پیشتون که با هم بازی کنیم.»
✨ هنوز ششماه هم از رفتنش به مدرسه جدید نگذشته بود. تازه قرار بود تکخوان گروه سرود انتخاب شود که صبح روز نهم اسفند، موشکهای تاماهاوک آمریکایی مدرسه رهپویان را به تلی از خاک بدل کردند.
حجم تخریب و آوار بهقدری بالا بود که محمدصدرا را از روی انگشترش شناسایی کردند و پیکرش را در روستای خودشان، سندرک، دفن کردند.
💔 حالا مزار کوچک او پاتوق دوستانش شده و همه برای بازی کردن و درس خواندن، آنجا جمع میشوند. بالای مزارش، عکسی از او به چشم میخورد که یک چفیه عراقی روی شانهاش انداخته، دستش را با همان انگشترش روی سینه گذاشته و با نهایت ادب دارد روبه بارگاه حضرت ابالفضلالعباس علیهالسلام سلام میدهد. حتماً درس معرفت را از قمر بنیهاشم آموخته بود که آخر، سر قولش ماند و برگشت پیش دوستانش.
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
📣 خبر داری که از فردا قراره تو نو+جوان یک داستان دنبالهدار داشته باشیم؟
🤗 حالا بگو دوست داری اولین داستان درباره چی باشه؟
نو+جوان
📖 #خواندنی | وقتی وقت تنگ است
🌷 درباره شهید محمدمهدی جنگیچی
♨️ روتختی مرد عنکبوتی، کیسهبوکس لاکپشتهای نینجا، راکت تنیس، توپ سفید-آبی و کلاهکاسکت، هیچکدام باعث نمیشد بیننده گیج شود و نفهمد که او به مَشک آویزان شده بین دو کنج دیوار بیشتر از همه وسایل اتاق ارادت داشت. احتمالاً نیتش قوی شدن مانند صاحب همان مَشک بوده که هر وسیله ورزشیای در اتاقش پیدا میشد.
✅ اگر بچهها حتی یککمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، میشود گفت درست است که محمدمهدی خودش عباس نبود، اما احتمالاً داشتن پدری به نام «عباس» باعث افتخارش بود. احتمالاً اگر قرائت قرآن را ادامه میداد و در مسابقات بینالمللی برنده میشد، قبل از اینکه لوح تقدیرش کنار چندین لوح تقدیر قبلی قرار بگیرد، لوح و جایزه را با هم به حرم حضرت عباس هدیه میکرد. البته احتمالاً فرصت نمیشد. آخر سرش خیلی شلوغ بود. آنقدر زمانش کوتاه بود که حتی فرصت نکرد لباسهای نویی را که برای عید خریده بودند، بپوشد و مادرش با آنها از او عکس بگیرد. فرصت نکرد در پارک روبهروی خانهشان که حالا بهخاطر حضور همیشگی او بیشتر شبیه به زیارتگاه شده است، بهقدریکه دوست داشت بازی کند. آنقدر عجله داشت که حتی فرصت نکرد از آبخوری مدرسه که بهخاطر آن از کلاس خارج شده بود یک دل سیر آب بخورد.
🥹 معلوم نیست حواسش جمع نبوده یا باز هم زمان، فرصت کافی به او نداده است که حتی موقع رفتن، پاهایش را جا گذاشت و بدون آنها پر کشید. زمان واقعاً تنگ بود. آنقدر تنگ که نرسید خودش را هنگام انفجار به کلاس برساند. در عوض موج انفجار چنان او را بالا برد که فرصت نشد درد کتف دررفتهاش را احساس کند.
😞 بعد از او شاید بابا عباسش دیگر فرصت نکند صبح خیلی زود تمام آردها را خمیر کند و نان تازه دست مردم بدهد. شاید فرصت نشود قبل از خواب چندین بار به محمدمهدی شببهخیر بگوید و او با جواب «شب نهبهخیر» برای دیدن دوباره بابا عباس بهانهتراشی کند. بهجای همه اینها بعد از او، باباعباس و مامانِ محمدمهدی حسابی فرصت پیرشدن پیدا کردند. مامان محمدمهدی هر روز فرصت کافی دارد که دعا کند تارهای سفیدِ روی صورت باباعباس بهخاطر آرد باشد، نه رنگ پیری. حالا مامان محمدمهدی فرصت میکند تا خود صبح کنار دمپاییهای جفت شده او بنشیند، آنها را بغل کند و همانطور بخوابد.
❤️🩹 در کنار همهی اینها، بعد از رفتنش فرصت شد که خوب کولهپشتی ترکشخوردهاش را بگردند. هیچ اثری از پهپاد و موشک در آن نبود. هرچه بود مداد و خودکار و ترس دشمن بود.
✨ اگر بچهها حتی یککمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، میدانند که دنیای احتمالات دنیای جالبی است اما دنیای قطعیات جالبتر است. چرا که به طور حتم، جهان مطمئن است او با رفتنش، وقت را برای دشمن تنگ کرده است و فرصت باقیماندن را از او میگیرد.
✍️ «حسنا حقشناس» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | هدف زندگیتون چیه؟
😇 حالا که وقت انتخاب رشته شده، اینو دوباره ببین...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#درصحنه | آری گرفت هرچه، زمهر رضا گرفت
⭐️ از چیدن ستارههای المپیاد نجوم تا خادمی خورشید
➕مثبت ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
ble.ir/join/GVP4fSXQCC