نو+جوان
📖 #خواندنی | بامعرفت شبیه عباس
🌷 درباره شهید محمدصدرا زارعیپور
💠 بهمحض اینکه از مغازه نقرهفروشی بیرون آمدند، انگشتر را دستش کرد. با اصرار از خانواده خواسته بود برایش انگشتری بخرند که همیشه دستش کند و هرچه پدر و مادرش گفته بودند که: «محمدصدرا! تو هنوز خیلی سنت کمه ...» به خرجش نرفته بود. بههرحال تک فرزند بود و نورچشم خانوادهاش.
🏃 به روستایشان که رسیدند، دواندوان رفت پیش دوستانش و مشغول بازی شد. موقعی که خواستند استراحت کنند، به دوستانش گفت: «راستی بچهها ... من از امسال میرم میناب. توی مدرسه رهپویان شهدای خلیج فارس ثبتنام کردم.» آه از نهاد بچههای روستا بلند شد. قرار بود همبازی عصرهای تابستانشان برود شهر و دلشان حسابی برایش تنگ میشد. پسرک ادامه داد: «ولی قول میدم هرموقع که از مدرسه بیام خونه حتما میام پیشتون که با هم بازی کنیم.»
✨ هنوز ششماه هم از رفتنش به مدرسه جدید نگذشته بود. تازه قرار بود تکخوان گروه سرود انتخاب شود که صبح روز نهم اسفند، موشکهای تاماهاوک آمریکایی مدرسه رهپویان را به تلی از خاک بدل کردند.
حجم تخریب و آوار بهقدری بالا بود که محمدصدرا را از روی انگشترش شناسایی کردند و پیکرش را در روستای خودشان، سندرک، دفن کردند.
💔 حالا مزار کوچک او پاتوق دوستانش شده و همه برای بازی کردن و درس خواندن، آنجا جمع میشوند. بالای مزارش، عکسی از او به چشم میخورد که یک چفیه عراقی روی شانهاش انداخته، دستش را با همان انگشترش روی سینه گذاشته و با نهایت ادب دارد روبه بارگاه حضرت ابالفضلالعباس علیهالسلام سلام میدهد. حتماً درس معرفت را از قمر بنیهاشم آموخته بود که آخر، سر قولش ماند و برگشت پیش دوستانش.
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
📣 خبر داری که از فردا قراره تو نو+جوان یک داستان دنبالهدار داشته باشیم؟
🤗 حالا بگو دوست داری اولین داستان درباره چی باشه؟
نو+جوان
📖 #خواندنی | وقتی وقت تنگ است
🌷 درباره شهید محمدمهدی جنگیچی
♨️ روتختی مرد عنکبوتی، کیسهبوکس لاکپشتهای نینجا، راکت تنیس، توپ سفید-آبی و کلاهکاسکت، هیچکدام باعث نمیشد بیننده گیج شود و نفهمد که او به مَشک آویزان شده بین دو کنج دیوار بیشتر از همه وسایل اتاق ارادت داشت. احتمالاً نیتش قوی شدن مانند صاحب همان مَشک بوده که هر وسیله ورزشیای در اتاقش پیدا میشد.
✅ اگر بچهها حتی یککمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، میشود گفت درست است که محمدمهدی خودش عباس نبود، اما احتمالاً داشتن پدری به نام «عباس» باعث افتخارش بود. احتمالاً اگر قرائت قرآن را ادامه میداد و در مسابقات بینالمللی برنده میشد، قبل از اینکه لوح تقدیرش کنار چندین لوح تقدیر قبلی قرار بگیرد، لوح و جایزه را با هم به حرم حضرت عباس هدیه میکرد. البته احتمالاً فرصت نمیشد. آخر سرش خیلی شلوغ بود. آنقدر زمانش کوتاه بود که حتی فرصت نکرد لباسهای نویی را که برای عید خریده بودند، بپوشد و مادرش با آنها از او عکس بگیرد. فرصت نکرد در پارک روبهروی خانهشان که حالا بهخاطر حضور همیشگی او بیشتر شبیه به زیارتگاه شده است، بهقدریکه دوست داشت بازی کند. آنقدر عجله داشت که حتی فرصت نکرد از آبخوری مدرسه که بهخاطر آن از کلاس خارج شده بود یک دل سیر آب بخورد.
🥹 معلوم نیست حواسش جمع نبوده یا باز هم زمان، فرصت کافی به او نداده است که حتی موقع رفتن، پاهایش را جا گذاشت و بدون آنها پر کشید. زمان واقعاً تنگ بود. آنقدر تنگ که نرسید خودش را هنگام انفجار به کلاس برساند. در عوض موج انفجار چنان او را بالا برد که فرصت نشد درد کتف دررفتهاش را احساس کند.
😞 بعد از او شاید بابا عباسش دیگر فرصت نکند صبح خیلی زود تمام آردها را خمیر کند و نان تازه دست مردم بدهد. شاید فرصت نشود قبل از خواب چندین بار به محمدمهدی شببهخیر بگوید و او با جواب «شب نهبهخیر» برای دیدن دوباره بابا عباس بهانهتراشی کند. بهجای همه اینها بعد از او، باباعباس و مامانِ محمدمهدی حسابی فرصت پیرشدن پیدا کردند. مامان محمدمهدی هر روز فرصت کافی دارد که دعا کند تارهای سفیدِ روی صورت باباعباس بهخاطر آرد باشد، نه رنگ پیری. حالا مامان محمدمهدی فرصت میکند تا خود صبح کنار دمپاییهای جفت شده او بنشیند، آنها را بغل کند و همانطور بخوابد.
❤️🩹 در کنار همهی اینها، بعد از رفتنش فرصت شد که خوب کولهپشتی ترکشخوردهاش را بگردند. هیچ اثری از پهپاد و موشک در آن نبود. هرچه بود مداد و خودکار و ترس دشمن بود.
✨ اگر بچهها حتی یککمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، میدانند که دنیای احتمالات دنیای جالبی است اما دنیای قطعیات جالبتر است. چرا که به طور حتم، جهان مطمئن است او با رفتنش، وقت را برای دشمن تنگ کرده است و فرصت باقیماندن را از او میگیرد.
✍️ «حسنا حقشناس» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | هدف زندگیتون چیه؟
😇 حالا که وقت انتخاب رشته شده، اینو دوباره ببین...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#درصحنه | آری گرفت هرچه، زمهر رضا گرفت
⭐️ از چیدن ستارههای المپیاد نجوم تا خادمی خورشید
➕مثبت ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
ble.ir/join/GVP4fSXQCC
نو+جوان
📖 #خواندنی | نذر ناتمام
🌷 درباره شهید نیایش صالحی
💠 جمعهشب بود و عطر کیک شکلاتی دستپخت مادر، داشت اشتهای کل خانواده را قلقلک میداد. دخترک با خوشحالی داخل آشپزخانه سرک کشید و به مادرش گفت: «بالاخره نتیجه زحمتامون حاضر شد؟» چشمان معصومش خندیدند و ادامه داد: «حیف که دیروقته و مسواک زدم وگرنه همهشو خودم میخوردم! سهم منو نگه دارید تا فردا که از مدرسه برگردم.» صبح زود باید بیدار میشد و حالا وقت خوابش رسیده بود.
✨ نه سال و چند ماه بیشتر نداشت؛ دانشآموز کلاس چهارم دبستان بود و تهتغاری خانهای که گرمای حضورش در آن، از آفتابِ جنوب هم گرمتر بود. اخیراً داشت جزء سیام قرآن کریم را حفظ میکرد؛ آنقدر به اینکار علاقه داشت که انگار آیههای کوتاهِ جزء آخر، همبازی و ستارههای آسمان شبش بودند.
😇 نیایش، بابایی بود. وقتی پدر از سرِ کار برمیگشت و خانه بود، دخترک هیچجا نمیرفت. میماند، میچسبید به پدرش، بازی میکرد و از ته دل میخندید. تمام دنیایش در آن ساعتها خلاصه میشد! فقط یک چیز بود که حتی از ماندن پیش بابا هم برایش مهمتر بود: کلاسهای مهدویت و قرآنش که در هر شرایطی میرفت. هرموقع پدرش خانه بود به او میگفت: «بابا جایی نریا ... منتظرم بمون تا برگردم.» و میدوید بهسمت حسینیهای که در همه مراسمهایش پابهپای مادر، خادمی کرده بود.
🥹 یکی از همین روزها که نیایش با ذوقوشوق تمام بهسمت کلاس مهدویت پرواز کرده بود، مربی چیزی گفت که ذهن معصوم و مهربان دخترک را به خودش مشغول کرد: «برای سهشنبه هفته آینده، هرکس که دوست داره میتونه به نیت سلامتی امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف یه نذری کوچیک بده.» و نیایش، همانجا تصمیم گرفته بود که با کمک خانواده، غذای نذری بپزد و میان دوستانش پخش کنند. به خانه که برگشت، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر هم که از علاقه بیحد دخترش به اهلبیت علیهمالسلام و دست و دلبازی او خبر داشت، بدون هیچ مخالفتی هزینه خرید موادغذایی لازم را به دخترک داد.
❤️🩹 پول در دستهای کوچکش بود و هزار نقشه در سرش؛ اینکه چه بخرد، چطور غذا را بپزند، چگونه بستهبندی کنند و ... اما فرصت نشد! فردا شنبه بود؛ نهم اسفندماه. مدرسه شجره طیبه میناب، مثل همیشه پر از صدای خنده و دویدن بچهها بود؛ صدای خندههایی که حوال ظهر در میان غرّشِ اصابت موشکهای تاماهاوک آمریکایی به مدرسه و زیر آوار آن برای همیشه خاموش شد.
🍃 نیایشی که برای آیندهاش، رویای چشمپزشک شدن در سر داشت؛ چشمهای زیبایش را با شهادت بست و دیگر هیچوقت از مدرسه برنگشت. سهم کیکش هنوز به امیدِ برگشتن دخترک، توی یخچال مانده بود ...
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | رهبرمون هر چی بگه همونه✊
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی
1️⃣ قسمت اول _ بخش اول
👀 دانیال نگاهی به ساعت گوشی موبایلش انداخت. زیرلب گفت: «ای بابا! بازهم بهخاطر ساختوساز خیابونها همهچیز رو به هم ریختن!» ساعت هشت و چهل دقیقه بود. تا رفتن بچهها به کلاس فقط بیست دقیقه فرصت داشت. بعد از یک ربع ایستادن، هنوز خبری از اتوبوس شمارۀ ۳۳۴ نبود.
🚌 چشمش به صفحۀ دیجیتال زمان رسیدن اتوبوسها افتاد. جلوی همۀ شمارهها فقط خط تیره دیده میشد. همینکه سرش را برگرداند، یک مینیاتوبوس جلویش ایستاد و چند نفر پیاده شدند. شمارۀ ۳۳۴ را با ماژیک روی یک کاغذ نوشته و به شیشۀ ماشین چسبانده بودند. لبخند روی لبش نشست. پایش را از که پلهها بالا گذاشت، یکی از بچههای مدرسه را با پیراهن سفید و کراوات سورمهای ته اتوبوس دید. نگاهشان به هم گره خورد.
😇 دانیال لبخندی زد و از دور سلام کرد. پسرسفیدرو با عینک تهاستکانی گرد بعد از چند ثانیه مکث، بدون اینکه لبخندی روی لبش بنشیند، سرش را تکان داد و صورتش را سمت پنجره کنارش برگرداند. دانیال روی صندلی روبهروی پسر نشست. با چشم مغازههای سمت چپ را دنبال کرد. بعد از گذر از چند خیابان، نگاهش به تابلوی بزرگ مدرسه افتاد؛ تابلویی سفیدرنگ که با خط طلایی بزرگ رویش نوشته شده بود:
🏫 INTERNATIONAL NEW SCHOOL OF GEORGIA
⏰ نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز پنج دقیقه تا پایان برنامۀ صبحگاه مدرسه باقی مانده بود. اتوبوس جلوی ایستگاه نگه داشت. دانیال و پسر همزمان از جا بلند و پیاده شدند. صدای مبهم صحبتهای مدیر شنیده میشد. پسر، بدون اینکه چیزی بگوید، از گوشۀ پیادهرو شروع به قدم زدن کرد. دانیال توجهی نکرد. از کنارش رد شد و خیابان آسفالت باریک و شیبدار را بهسمت پایین دوید. دیوارهای مدرسه همه رنگ سفید شده بودند. یکیدرمیان روی هرکدام، نقاشی آثار تاریخی و مشاهیر گرجستان دیده میشد.
🍃 بعد از گذشتن از دیوارهای سفید، به در ورودی نزدیک شد و نفسزنان وارد مدرسه شد. تعدادی از والدین دورتادور حیاط روی نیمکتها نشسته بودند. برخی ایستاده از دور بچهها را در صف تماشا میکردند. با وجود پیراهنهای سفید و شلوارهای سورمهای یکدست، تشخیص دادن بچهها از همدیگر آسان نبود. دانیال صفها را یکییکی رد کرد. بالأخره از روسری سورمهایِ ریم، صف کلاس دهم را پیدا کرد. انتهای صف ایستاد، سرش را کمی جلو برد و آرام سلام کرد.
😌 ریم، مثل هر سال، شومیز سفید و دامن بلند پوشیده بود. عادت داشت همیشه رنگ کتانی و پیراهنش را هماهنگ کند. با شنیدن صدای دانیال از جا پرید، رویش را برگرداند و با تعجب گفت:
«سلام علیکم.»
⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #درس_اخلاق_آقا | برای موندن خلق شدیم...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei