2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | هدف زندگیتون چیه؟
😇 حالا که وقت انتخاب رشته شده، اینو دوباره ببین...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#درصحنه | آری گرفت هرچه، زمهر رضا گرفت
⭐️ از چیدن ستارههای المپیاد نجوم تا خادمی خورشید
➕مثبت ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
ble.ir/join/GVP4fSXQCC
نو+جوان
📖 #خواندنی | نذر ناتمام
🌷 درباره شهید نیایش صالحی
💠 جمعهشب بود و عطر کیک شکلاتی دستپخت مادر، داشت اشتهای کل خانواده را قلقلک میداد. دخترک با خوشحالی داخل آشپزخانه سرک کشید و به مادرش گفت: «بالاخره نتیجه زحمتامون حاضر شد؟» چشمان معصومش خندیدند و ادامه داد: «حیف که دیروقته و مسواک زدم وگرنه همهشو خودم میخوردم! سهم منو نگه دارید تا فردا که از مدرسه برگردم.» صبح زود باید بیدار میشد و حالا وقت خوابش رسیده بود.
✨ نه سال و چند ماه بیشتر نداشت؛ دانشآموز کلاس چهارم دبستان بود و تهتغاری خانهای که گرمای حضورش در آن، از آفتابِ جنوب هم گرمتر بود. اخیراً داشت جزء سیام قرآن کریم را حفظ میکرد؛ آنقدر به اینکار علاقه داشت که انگار آیههای کوتاهِ جزء آخر، همبازی و ستارههای آسمان شبش بودند.
😇 نیایش، بابایی بود. وقتی پدر از سرِ کار برمیگشت و خانه بود، دخترک هیچجا نمیرفت. میماند، میچسبید به پدرش، بازی میکرد و از ته دل میخندید. تمام دنیایش در آن ساعتها خلاصه میشد! فقط یک چیز بود که حتی از ماندن پیش بابا هم برایش مهمتر بود: کلاسهای مهدویت و قرآنش که در هر شرایطی میرفت. هرموقع پدرش خانه بود به او میگفت: «بابا جایی نریا ... منتظرم بمون تا برگردم.» و میدوید بهسمت حسینیهای که در همه مراسمهایش پابهپای مادر، خادمی کرده بود.
🥹 یکی از همین روزها که نیایش با ذوقوشوق تمام بهسمت کلاس مهدویت پرواز کرده بود، مربی چیزی گفت که ذهن معصوم و مهربان دخترک را به خودش مشغول کرد: «برای سهشنبه هفته آینده، هرکس که دوست داره میتونه به نیت سلامتی امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف یه نذری کوچیک بده.» و نیایش، همانجا تصمیم گرفته بود که با کمک خانواده، غذای نذری بپزد و میان دوستانش پخش کنند. به خانه که برگشت، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر هم که از علاقه بیحد دخترش به اهلبیت علیهمالسلام و دست و دلبازی او خبر داشت، بدون هیچ مخالفتی هزینه خرید موادغذایی لازم را به دخترک داد.
❤️🩹 پول در دستهای کوچکش بود و هزار نقشه در سرش؛ اینکه چه بخرد، چطور غذا را بپزند، چگونه بستهبندی کنند و ... اما فرصت نشد! فردا شنبه بود؛ نهم اسفندماه. مدرسه شجره طیبه میناب، مثل همیشه پر از صدای خنده و دویدن بچهها بود؛ صدای خندههایی که حوال ظهر در میان غرّشِ اصابت موشکهای تاماهاوک آمریکایی به مدرسه و زیر آوار آن برای همیشه خاموش شد.
🍃 نیایشی که برای آیندهاش، رویای چشمپزشک شدن در سر داشت؛ چشمهای زیبایش را با شهادت بست و دیگر هیچوقت از مدرسه برنگشت. سهم کیکش هنوز به امیدِ برگشتن دخترک، توی یخچال مانده بود ...
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | رهبرمون هر چی بگه همونه✊
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی
1️⃣ قسمت اول _ بخش اول
👀 دانیال نگاهی به ساعت گوشی موبایلش انداخت. زیرلب گفت: «ای بابا! بازهم بهخاطر ساختوساز خیابونها همهچیز رو به هم ریختن!» ساعت هشت و چهل دقیقه بود. تا رفتن بچهها به کلاس فقط بیست دقیقه فرصت داشت. بعد از یک ربع ایستادن، هنوز خبری از اتوبوس شمارۀ ۳۳۴ نبود.
🚌 چشمش به صفحۀ دیجیتال زمان رسیدن اتوبوسها افتاد. جلوی همۀ شمارهها فقط خط تیره دیده میشد. همینکه سرش را برگرداند، یک مینیاتوبوس جلویش ایستاد و چند نفر پیاده شدند. شمارۀ ۳۳۴ را با ماژیک روی یک کاغذ نوشته و به شیشۀ ماشین چسبانده بودند. لبخند روی لبش نشست. پایش را از که پلهها بالا گذاشت، یکی از بچههای مدرسه را با پیراهن سفید و کراوات سورمهای ته اتوبوس دید. نگاهشان به هم گره خورد.
😇 دانیال لبخندی زد و از دور سلام کرد. پسرسفیدرو با عینک تهاستکانی گرد بعد از چند ثانیه مکث، بدون اینکه لبخندی روی لبش بنشیند، سرش را تکان داد و صورتش را سمت پنجره کنارش برگرداند. دانیال روی صندلی روبهروی پسر نشست. با چشم مغازههای سمت چپ را دنبال کرد. بعد از گذر از چند خیابان، نگاهش به تابلوی بزرگ مدرسه افتاد؛ تابلویی سفیدرنگ که با خط طلایی بزرگ رویش نوشته شده بود:
🏫 INTERNATIONAL NEW SCHOOL OF GEORGIA
⏰ نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز پنج دقیقه تا پایان برنامۀ صبحگاه مدرسه باقی مانده بود. اتوبوس جلوی ایستگاه نگه داشت. دانیال و پسر همزمان از جا بلند و پیاده شدند. صدای مبهم صحبتهای مدیر شنیده میشد. پسر، بدون اینکه چیزی بگوید، از گوشۀ پیادهرو شروع به قدم زدن کرد. دانیال توجهی نکرد. از کنارش رد شد و خیابان آسفالت باریک و شیبدار را بهسمت پایین دوید. دیوارهای مدرسه همه رنگ سفید شده بودند. یکیدرمیان روی هرکدام، نقاشی آثار تاریخی و مشاهیر گرجستان دیده میشد.
🍃 بعد از گذشتن از دیوارهای سفید، به در ورودی نزدیک شد و نفسزنان وارد مدرسه شد. تعدادی از والدین دورتادور حیاط روی نیمکتها نشسته بودند. برخی ایستاده از دور بچهها را در صف تماشا میکردند. با وجود پیراهنهای سفید و شلوارهای سورمهای یکدست، تشخیص دادن بچهها از همدیگر آسان نبود. دانیال صفها را یکییکی رد کرد. بالأخره از روسری سورمهایِ ریم، صف کلاس دهم را پیدا کرد. انتهای صف ایستاد، سرش را کمی جلو برد و آرام سلام کرد.
😌 ریم، مثل هر سال، شومیز سفید و دامن بلند پوشیده بود. عادت داشت همیشه رنگ کتانی و پیراهنش را هماهنگ کند. با شنیدن صدای دانیال از جا پرید، رویش را برگرداند و با تعجب گفت:
«سلام علیکم.»
⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #درس_اخلاق_آقا | برای موندن خلق شدیم...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
♨️ تیتر سایت نو+جوان
💌 فرمانده کل قوا بهمناسبت هفته انتظامی از شجاعت و فداکاری این نیروهای زحمتکش تقدیر کردند
💪 ستون آسایش ایران
➕ پلیس قویتر و هوشمندتر میشود
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌐 Nojavan.Khamenei.ir
نو+جوان
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی 1️⃣ قسمت اول _ بخش اول 👀 دانیال نگاهی به ساعت گوشی موبایلش انداخت.
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی
1️⃣ قسمت اول _ بخش دوم
😁 آرکان زد زیر خنده و گفت:
«بچه بزرگ شده. چی کارش داری؟!»
صدای خندۀ هر دو بلند شد. دانیال بلند گفت: «بزرگ شدی، پسر!»
لوکا، با شلوار گشاد سورمهای و پیراهن لَخت سفید و دستمال گردن آبی با ستارههای زرد، مثل پنگوئن آرام و خندهکنان به بچهها رسید.
😤 صدای آرکان بلند شد:
«دِ بجنب! همه رفتن! الآن مجبور میشی مثل سالهای قبل سر صندلی ردیف اول دعوا راه بندازی.»
و همینکه چشمش به گردن لوکا افتاد، خندید و گفت:
«هنوز هم این دستمال گردن رو میبندی؟»
😇 لوکا سرش را بالا گرفت و با دست به پرچم اتحادیۀ اروپا، کنار پرچم گرجستان در گوشۀ حیاط، اشاره کرد و گفت:
«فاصلۀ ما و اروپا همینقدر نزدیکه. مطمئنم بعد از دبیرستان خیلی راحت بدون ویزا میتونم وارد یه دانشگاه اروپایی بشم!»
آرکان خندید و گفت: «امیدوارم!»
ریم نگاهی به ساعتش انداخت و روبه بچهها گفت: «من دیگه میرم.»
🚶 و جلوتراز بقیه به راه افتاد. پسرها به خودشان آمدند و بعد از کمی خوشوبش، در مسیر اصلی ورودی کلاسها کنار درختان کاج، شروع به قدم زدن کردند. به ورودی ساختمان شمارۀ یک روستاولی ۲ که رسیدند، لوکا بلند گفت:
«راستی! فکر کنم یه بچهسوسول جدید هم اومده. روز ثبتنام با مامان و باباش دیدمش.»
دانیال پقی زیر خنده زد و پرسید:
«با یه بار دیدن چطوری فهمیدی سوسوله؟»
😏 لوکا صدایش را نازک کرد، چشمهایش را بست، لبش را کجوکوله کرد و گفت:
«پسره کراواتش رو شیک و محکم بسته بود. وقتی اسمش رو پرسیدم، اول ساکت شد، بعد هم بهزور ’دیوید‘ از توی حلقش پرید بیرون.»
⏳ منتظر ادامه این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | انتظار یعنی آماده باش!
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei