2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #تماشایی | انتظار یعنی آماده باش!
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
📖 #خواندنی | دلشورهای که بیدلیل نبود
🌷 درباره شهید ستایش علیحسینی
💤 صدای آواز جیرجیرکهای حیاط مثل یک لالایی، اهالی خانه را به خواب عمیقی فرو برده بود. بازیگوشی نسیم و پنجره نیمهباز، پرده را به رقص درآورده بود و گاهوبیگاه رگههایی از نور ماه را در فضای خانه پخش میکرد.
💞 مادر که مثل همیشه تازه کارهای خانه را تمام کرده بود ملحفه روی بچهها را بالاتر کشید و بهسمت رختخواب رفت. آن شب هم مثل شبهای دیگر، دلتنگِ دختر کوچکش بود. پناه برد به خاطراتشان!
🥹 به سوره توحیدی که خودش به ستایش یاد داده بود و هر شب قبل از خواب زمزمه میکرد. به جزء ۲۹ و ۳۰ قرآن که دخترک بهتازگی حفظشان کرده بود و با صدای کودکانهاش به زیبایی میخواندشان. یاد روضه حضرت رقیهای افتاد که در مسیر پیادهروی اربعین زیر گوش ستایش زمزمه کرده بود و با هم گریه کرده بودند. یاد شیطنتهای کودکانهاش که انگار نبض زندگی را در جایجای خانه به جریان در میآورد.
❤️🩹 دوباره آخرین ساعتهای حضور ستایش در خانه را با خود مرور کرد. با هم سحری خورده بودند، نماز را به پدر اقتدا کرده بودند و بعد از کمی استراحت، با عجله سوار ماشین پدر شده بود که به مدرسه برود. لباسهای مدرسهاش را برخلاف همیشه که خودش اتو میکرد، این بار مادر اتو زده بود و خیلی به تنش نشسته بود. نگاه خندان مادر به پاهایش گره خورد: از شدت عجله دمپایی پوشیده بود! دواندوان بهسمت خانه برگشت، کفشهایش را پوشید، بوسهای برای مادر فرستاد و رفت. وقتی مادر بعد از بدرقه به اتاق ستایش برگشته بود، وسایل و اسباببازیهای دخترک که مرتب در گوشهای چیده شده بودند، توجهش را جلب کرد.
🏴 اینکه ستایشِ ۹ساله پارچهای سیاه رنگ روی همه وسایلش کشیده بود دلش را لرزاند! کارهایش عجیب شده بود. یک هفته قبل هم به مادر گفته بود که شنبه هفته بعد با دوستانش به دیدار رهبری میروند. وقتی که مادر با معلم مدرسهشان تماس گرفته بود، آنها هم تعجب کرده بودند و گفته بودند که همچین خبری نیست.
🍃 مجموع تمام این اتفاقات، از همان اول صبحِ نهم اسفند، دلشورهای را مهمان دل مادر کرده بود. حوالی ظهر صدای مهیب انفجار موشکهای آمریکایی در مدرسه شجره طیبه میناب، دلشوره مادر را به یقین تبدیل کرده بود. فهمید که دیگر هیچوقت دخترکش را نخواهد دید ...
🌙 نور ماه، صورت خیس از اشک مادر را روشن کرد: «بعد از اون روضه حضرت رقیه سلاماللهعلیها وقتی بهم گفتی دعا کن منم شهید بشم، چطوری تونستم خودم رو راضی کنم که بگم «انشاالله»؟ چرا وقتی دم به دقیقه میگفتی «خامنهای لب تر کند، جان را فدایش میکنیم» من جدی نمیگرفتم؟ عیبی نداره مامان! تو با زبون روزه به آرزوت رسیدی و حالا آرزوی من شده دیدنت تو خواب ... حداقل بیا به خوابم مامانی ...»
🥺 پلکهای خیس مادر کمکم بسته میشد. ستایشِ کوچکش داشت گونهاش را در خواب میبوسید ...
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شما دستتون بازه... 🌷
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
📖 یکییکدانه خانه
🌷درباره شهید رضا حبشیان
🌟 کتاب هدیههای آسمانی اگر معلمها قول بدهند از آن امتحان نگیرند، خیلی کتاب شیرینی است.
🎒کلاس دوم اولین سالی است که این کتاب، کنار بقیه کتابها میرود در کولهپشتی بچهها. تویش پر از داستانهای پیامبران است. البته داستان همه پیامبران را هم ندارد؛ مثلاً داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل را ندارد. بچههای کلاس دومی خیلی باید صبر کنند تا به این داستان برسند. آخر برای کلاس دومیها که روحشان مثل جثهشان ظریف است و به تقهای میشکند، داستان سنگینی است؛ داستانی که زندگی کوتاه رضا بیشباهت به آن نیست. رضا یکییکدانه خانه بود و پدر و مادرش او را بعد از سالیان سال دعا و رازونیاز از امام رضا علیهالسلام هدیه گرفته بودند.
🎁 رضا خیلی خوب میدانست هدیه چیست؛ چون موضوع درس اول کتاب جدیدش هم همین بود. برای همین تا مادربزرگش، مامان مریم، از او پرسید از کربلا چه هدیهای برایت بیاورم، سریع جواب داده بود لباس علیاصغر و مشک عباس. تمام عاشورا را با همان سربند علیاصغر و مشک عباس به بچهها آب میداد. آنقدر با اسپیکر طوسی-قرمز کوچکش مداحی گذاشت و هیئتهای مختلف رفت تا بالاخره خانوادهاش را راضی کرد عید به کربلا بروند.
✈️ رضا گذرنامه نداشت. باید سریعتر کارهای گذرنامه او را انجام میدادند تا بتوانند به سفری که مدتها آرزوی رضا بود بروند. زیارت امام حسین علیهالسلام و حضرت عباس علیهالسلام؛ حضرت عباسی که رضا تمام محرم را برایش سنگ تمام گذاشته بود.
✨ مادرش گفته بود کمی گلاب داخل مشک عباس بریزد تا آبی که به بچهها میدهد، بوی خوب بگیرد؛ چون خودش آلرژی داشت نسبت به بوها حساس بود؛ برای همین زمانی که انفجار تمام میناب را لرزاند، مادرش میترسید که رضا از بوی خاک و دود بیهوش شود. اما خبر نداشت خیلی زودتر از اینکه این فکرها به ذهنش برسد، گذرنامه رضا رسیده و قبل از رسیدن عید، از همان مدرسه کربلایی شده.
👟آنقدر عباس و مشک عباسش را دوست داشت که آخر باعجله دستش را کنار یک لنگه از کفش ورزشی نارنجیاش که برای زنگ ورزش پوشیده بود جا گذاشت و بدون آنها به دیدار حضرت عباس رفت.
🪽 رضا خوب میدانست بعضی از هدیههای آسمانی، هدیههای خدایی نیستند. برای همین اگر خانم معلم از کتاب تازهشان امتحان میگرفت، او مینوشت همان موشکهایی که شبیهشان را روی طرح کولهپشتیاش دیده بود، هدیه آمریکایی بودند، نه خدایی. رضا هنوز هشت سالش هم نشده بود؛ اما مثل امام هشتم که گاهی برایش نامه مینوشت، مهربان و رئوف بود و هدیه دادن را دوست داشت. شاید برای همین بود که آخرسر بزرگترین هدیهاش را به کشورش داد؛ خودش را و همین شد که برای همیشه در دل همه ما ماند.
✍️ «حسنا حقشناس» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
#شما_بفرمایید | تقدیم به شما🖤
🖊بشری نجفی علمی، رتبه ۳۵ کنکور انسانی
ولی من الان باید یه نامه می نوشتم رتبه ام رو تقدیم می کردم به شما آقاجانم
کجایی عزیز دلم
به خاطر شما رفتم انسانی
به خاطر شما تو تموم سختی ها کم نیاوردم
به خاطر شما تلاش کردم و بعد از هر شکست از جا بلند شدم
آقای من
به عشق دیدار دانشجویی با شما بود که وقتی اصلن حوصله درس نداشتم سر کیف و کتابم میرفتم
وقتی جنگ دوازده روزه شد چون شما گفتید *با قوت به زندگی ادامه دهید* زیر بمبارون تا صبح درس میخوندم وقتی همه ول کرده بودن
آقا جانم
وقتی ۹ اسفند با اون صدای انفجار نحس آغاز شد گفتم _خیالم راحته که آقا هست و منم هرکار بتونم میکنم و با قدرت درس میخونم_
اما سحر روز بعد
تلخ ترین روز زندگیم بود
عزیز جانم
روزی که خبر شهادتتون رو گفتن تنها روزی بود که درس نخوندم
عاشورای من بود
تمام امید و آرزوی من بودی
تمام انگیزه و رویاهام با شما آغاز و انجام میگرفت
نبودنتون داغیه که هیچ وقت سرد نمیشه و من هنوز بعد از ۷ ماه وقتی از شما میگم و می نویسم سینه ام سنگین میشه و بغض گلوم رو فشار میده
اما آقاجان
بعد از شما که خیلی به ما سخت گذشت دلمون رو برای پسرتون گرم نگه داشتیم
حالا این نتیجه را تقدیم میکنم به شما امام مجتبی خامنهای ❤️
گرچه خیلی کوچک و ناچیزه اما تلاش من حقیر توی دبیرستان و سال سخت جنگ بوده
انشاءالله که مورد رضایت شما باشه و از این به بعد هم در مسیر خدمت به شما باشم💚
در نهایت از خدا تعجیل در فرج امام حاضر و ناظر مان را طلب میکنم تا انشاءالله در زیر سایه حکومت ایشان در راستای اعتلای تمدن اسلامی و جهان توحیدی گام برداریم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 ble.ir/join/GVP4fSXQCC
نو+جوان
#شما_بفرمایید | تقدیم به شما🖤 🖊بشری نجفی علمی، رتبه ۳۵ کنکور انسانی ولی من الان باید یه نامه می نو
خداقوت ویــــژه به تموم رفقای کنکوری! 😎
اون لحظهای که رتبهات رو دیدی، چه حس و حالی داشتی؟
برامون از اون لحظات بگو👇
📬 @alo_Nojavan
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سختیها میگذرن؛ ولی آینده واس ماست ✨🇮🇷
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
هدایت شده از قند پارسی با امین فارسی
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شعری از #امیری_فیروزکوهی با صدای آقا
شبابِ عمر به دانش گذشت و شِیب به جهل
کتابِ عمرِ مرا فصل و باب پیش و پس است
📎 ماجرایِ جالبِ آشنایی و دوستی آقا با امیری فیروزکوهی و شعر امیری برای آقا را در ادامه بخوانید.
با کاروان شعر ⬇️↙️
☕️ @ghandparsiii
ایران، هم تمدنِ بزرگه، هم کشور مستقل
خب معلومه که جلوش وایمیسن! 😏
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
وزیر خارجه آمریکا برای داستانبافی تاریخی تا آتن رفت، بهش بگید بیاد این کانال 👇 رو هم ببینه تا بفهمه #کت_تن_کیه 😎😅