نو+جوان
📖 یکییکدانه خانه
🌷درباره شهید رضا حبشیان
🌟 کتاب هدیههای آسمانی اگر معلمها قول بدهند از آن امتحان نگیرند، خیلی کتاب شیرینی است.
🎒کلاس دوم اولین سالی است که این کتاب، کنار بقیه کتابها میرود در کولهپشتی بچهها. تویش پر از داستانهای پیامبران است. البته داستان همه پیامبران را هم ندارد؛ مثلاً داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل را ندارد. بچههای کلاس دومی خیلی باید صبر کنند تا به این داستان برسند. آخر برای کلاس دومیها که روحشان مثل جثهشان ظریف است و به تقهای میشکند، داستان سنگینی است؛ داستانی که زندگی کوتاه رضا بیشباهت به آن نیست. رضا یکییکدانه خانه بود و پدر و مادرش او را بعد از سالیان سال دعا و رازونیاز از امام رضا علیهالسلام هدیه گرفته بودند.
🎁 رضا خیلی خوب میدانست هدیه چیست؛ چون موضوع درس اول کتاب جدیدش هم همین بود. برای همین تا مادربزرگش، مامان مریم، از او پرسید از کربلا چه هدیهای برایت بیاورم، سریع جواب داده بود لباس علیاصغر و مشک عباس. تمام عاشورا را با همان سربند علیاصغر و مشک عباس به بچهها آب میداد. آنقدر با اسپیکر طوسی-قرمز کوچکش مداحی گذاشت و هیئتهای مختلف رفت تا بالاخره خانوادهاش را راضی کرد عید به کربلا بروند.
✈️ رضا گذرنامه نداشت. باید سریعتر کارهای گذرنامه او را انجام میدادند تا بتوانند به سفری که مدتها آرزوی رضا بود بروند. زیارت امام حسین علیهالسلام و حضرت عباس علیهالسلام؛ حضرت عباسی که رضا تمام محرم را برایش سنگ تمام گذاشته بود.
✨ مادرش گفته بود کمی گلاب داخل مشک عباس بریزد تا آبی که به بچهها میدهد، بوی خوب بگیرد؛ چون خودش آلرژی داشت نسبت به بوها حساس بود؛ برای همین زمانی که انفجار تمام میناب را لرزاند، مادرش میترسید که رضا از بوی خاک و دود بیهوش شود. اما خبر نداشت خیلی زودتر از اینکه این فکرها به ذهنش برسد، گذرنامه رضا رسیده و قبل از رسیدن عید، از همان مدرسه کربلایی شده.
👟آنقدر عباس و مشک عباسش را دوست داشت که آخر باعجله دستش را کنار یک لنگه از کفش ورزشی نارنجیاش که برای زنگ ورزش پوشیده بود جا گذاشت و بدون آنها به دیدار حضرت عباس رفت.
🪽 رضا خوب میدانست بعضی از هدیههای آسمانی، هدیههای خدایی نیستند. برای همین اگر خانم معلم از کتاب تازهشان امتحان میگرفت، او مینوشت همان موشکهایی که شبیهشان را روی طرح کولهپشتیاش دیده بود، هدیه آمریکایی بودند، نه خدایی. رضا هنوز هشت سالش هم نشده بود؛ اما مثل امام هشتم که گاهی برایش نامه مینوشت، مهربان و رئوف بود و هدیه دادن را دوست داشت. شاید برای همین بود که آخرسر بزرگترین هدیهاش را به کشورش داد؛ خودش را و همین شد که برای همیشه در دل همه ما ماند.
✍️ «حسنا حقشناس» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
#شما_بفرمایید | تقدیم به شما🖤
🖊بشری نجفی علمی، رتبه ۳۵ کنکور انسانی
ولی من الان باید یه نامه می نوشتم رتبه ام رو تقدیم می کردم به شما آقاجانم
کجایی عزیز دلم
به خاطر شما رفتم انسانی
به خاطر شما تو تموم سختی ها کم نیاوردم
به خاطر شما تلاش کردم و بعد از هر شکست از جا بلند شدم
آقای من
به عشق دیدار دانشجویی با شما بود که وقتی اصلن حوصله درس نداشتم سر کیف و کتابم میرفتم
وقتی جنگ دوازده روزه شد چون شما گفتید *با قوت به زندگی ادامه دهید* زیر بمبارون تا صبح درس میخوندم وقتی همه ول کرده بودن
آقا جانم
وقتی ۹ اسفند با اون صدای انفجار نحس آغاز شد گفتم _خیالم راحته که آقا هست و منم هرکار بتونم میکنم و با قدرت درس میخونم_
اما سحر روز بعد
تلخ ترین روز زندگیم بود
عزیز جانم
روزی که خبر شهادتتون رو گفتن تنها روزی بود که درس نخوندم
عاشورای من بود
تمام امید و آرزوی من بودی
تمام انگیزه و رویاهام با شما آغاز و انجام میگرفت
نبودنتون داغیه که هیچ وقت سرد نمیشه و من هنوز بعد از ۷ ماه وقتی از شما میگم و می نویسم سینه ام سنگین میشه و بغض گلوم رو فشار میده
اما آقاجان
بعد از شما که خیلی به ما سخت گذشت دلمون رو برای پسرتون گرم نگه داشتیم
حالا این نتیجه را تقدیم میکنم به شما امام مجتبی خامنهای ❤️
گرچه خیلی کوچک و ناچیزه اما تلاش من حقیر توی دبیرستان و سال سخت جنگ بوده
انشاءالله که مورد رضایت شما باشه و از این به بعد هم در مسیر خدمت به شما باشم💚
در نهایت از خدا تعجیل در فرج امام حاضر و ناظر مان را طلب میکنم تا انشاءالله در زیر سایه حکومت ایشان در راستای اعتلای تمدن اسلامی و جهان توحیدی گام برداریم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
➕ #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
✌🏻 ble.ir/join/GVP4fSXQCC
نو+جوان
#شما_بفرمایید | تقدیم به شما🖤 🖊بشری نجفی علمی، رتبه ۳۵ کنکور انسانی ولی من الان باید یه نامه می نو
خداقوت ویــــژه به تموم رفقای کنکوری! 😎
اون لحظهای که رتبهات رو دیدی، چه حس و حالی داشتی؟
برامون از اون لحظات بگو👇
📬 @alo_Nojavan
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سختیها میگذرن؛ ولی آینده واس ماست ✨🇮🇷
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
هدایت شده از قند پارسی با امین فارسی
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شعری از #امیری_فیروزکوهی با صدای آقا
شبابِ عمر به دانش گذشت و شِیب به جهل
کتابِ عمرِ مرا فصل و باب پیش و پس است
📎 ماجرایِ جالبِ آشنایی و دوستی آقا با امیری فیروزکوهی و شعر امیری برای آقا را در ادامه بخوانید.
با کاروان شعر ⬇️↙️
☕️ @ghandparsiii
ایران، هم تمدنِ بزرگه، هم کشور مستقل
خب معلومه که جلوش وایمیسن! 😏
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
وزیر خارجه آمریکا برای داستانبافی تاریخی تا آتن رفت، بهش بگید بیاد این کانال 👇 رو هم ببینه تا بفهمه #کت_تن_کیه 😎😅
هدایت شده از کت تن کیه؟
نو+جوان
📖 پا جای پای حیدر
🌷درباره شهید حیدر صالحی
🎈بهمنماه بود. بوی باران و بادکنکهای رنگی، فضای مدرسه را برای جشن دهه فجر آذین بسته بود.
🪅 بچهها در سالن نشسته بودند و با خندههای ریزریز و چشمانی که از خوشحالی برق میزد، با برنامههای جشن همراهی میکردند. نوبت به بازی رسید. پدرها باید چشمبسته، پسرشان را پیدا میکردند. نوبت به پدرِ حیدر رسید. اسم فرزندش را که صدا زدند، ناخودآگاه لبخند زد. خداوند با کلی نذرونیاز، این پسر را بعد از دو دختر به خانوادهشان بخشیده بود. او هم با امیرالمؤمنین عهد کرده بود که نامش را حیدر بگذارد.
🥺 وقتی پسرک در ماه رجب به دنیا آمد، دیگر همه یقین کردند که وجودش، هدیهای از جانب مولا علی علیهالسلام است و با افتخار، نذرشان را بهجا آوردند. حالا حیدرش منتظر ایستاده بود تا برود و از بین بچهها پیدایش کند. پدر، چشمبند زد و یکییکی دست بچهها را در دستش گرفت. اولی ... دومی ...سومی ...! صف بچهها داشت به آخر میرسید و پدر نگران بود که نکند به اشتباه افتاده و بچهاش را نشناخته؟ به نفر بعدی که رسید و دست کوچکش را در دست گرفت، نبضش تندتر زد. همانجا بود که فهمید گمشدهاش را پیدا کرده ...
💔 نهم اسفند، دیگر خبری از بادکنک و کاغذهای رنگی نبود! حوالی ظهر، سکوتِ آسمانِ همیشه آبی میناب، با غرّش موشکهای آمریکایی شکسته شد. هدف حمله، مراکز نظامی نبودند. اخبار میگفت موشکها به یک ساختمان آموزشی اصابت کرده. مدرسه ابتدایی دخترانه «شجره طیبه» در طبقه دوم و مدرسه ابتدایی پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس» در طبقه اول ...
🌧 دوباره پدر داشت در مدرسه دنبال پسرش میگشت؛ بهدنبال حیدر خردسالی که دیگر شهید جنگ رمضان محسوب میشد و پدر بعدها فهمید که نحوه شهادتش هم شبیه مولایش علی علیهالسلام بوده است. بقیه پدرها هم آمده بودند و داشتند خاک، آجرهای شکسته و قطعات آهنی را برای پیدا کردن جگرگوشههاشان زیرورو میکردند. داشت باران میبارید ...
✍️ «مهدیه مقصودی» نویسنده این قسمت از مجموعه قصه #نیمکت_های_خالی بچههای میناب است؛ نیمکتهایی که قرار نیست فراموششان کنیم.
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
🌱 شعری از #امیری_فیروزکوهی با صدای آقا شبابِ عمر به دانش گذشت و شِیب به جهل کتابِ عمرِ مرا فصل و با
شعری که آقای شهید از #امیری_فیروزکوهی خوندن رو دیدی؟
بیا ببین این شاعر که بود و چه کرد 👇 #قند_پارسی بیشتر هم گفته برات