eitaa logo
- دلدادھ مٺحول -
3.4هزار دنبال‌کننده
363 عکس
64 ویدیو
6 فایل
- از گرامافون ؛ زمزمه‌هایِ شجریان به گوش می‌رسه...
مشاهده در ایتا
دانلود
بساط دست‌فروش‌‌هایِ بازار پونزده خرداد؛ انقدر پر از جزئیاته که هر دفعه می‌بینمشون تا چند دقیقه می‌ایستم و با ذوق و دقّـت نگاهشون می‌کنم. تا ابد درود به جزئیات و رنگ‌ها!
- دلدادھ مٺحول -
بساط دست‌فروش‌‌هایِ بازار پونزده خرداد؛ انقدر پر از جزئیاته که هر دفعه می‌بینمشون تا چند دقیقه می‌ای
بهش گفتم غالبأ اکسسوری‌هایی که تو بساط اینا می‌تونی پیدا کنی رو، پشت ویترین معروف‌ترین مرکزخریدها و تیراژه‌‌هایِ برند هم نمیشه پیدا کرد. همینقدر شگفت‌انگیز و عجیب غریبن. کی می‌دونه؟ شاید از دنیاي جادو اومده باشن🪄
فَلَا تَعلَمُ نَفسُ مَا اُخفِیً لَهُم مِن قُرّهَ اَعیُن. هیچ‌کس نمی‌داند برایش چه قره‌العین‌هایی پنهان کرده‌ایم. سوره سجده-۱۷ قره‌العین: اشکی که از شوق در چشم حلقه می‌زند*
- دلدادھ مٺحول -
فَلَا تَعلَمُ نَفسُ مَا اُخفِیً لَهُم مِن قُرّهَ اَعیُن. هیچ‌کس نمی‌داند برایش چه قره‌العین‌هایی پ
خدایا من شک ندارم به قره‌العینی که تو رقم بزنی. به اشکی که دیگه از سر غم و خستگی نیست؛ به اشک ذوق. به اشک حاصل از لبخند. به قره‌العین...
چشم‌های زیبایی داشتی که برای به غم کشیده شدن، خیلی "حیف" بودن عزیزدلم.
از جام بلند میشم، گل روی میزم رو بو می‌کنم. میرم آب میخورم برمی‌گردم گل رو بو می‌کنم. کتاب‌هارو می‌چینم تو قفسه، گل رو بو می‌کنم. لباس‌هارو آویزون میکنم تو کمد، گل رو بو می‌کنم. بیشتر هدفم این بود که بزارمش جلوی چشمم و هرزگاهی نگاهش کنم، منتها انگار برعکس نتیجه داده و چشم و گوش و تمام حواس پنج گانه‌م سمتشه و تا شب احتمالأ قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه و تمام کارام بمونه روی زمین. خدا به دادم برسه که انگاری شب بیداری‌ی‌ی‌ درانتظارمه.
- دلدادھ مٺحول -
از جام بلند میشم، گل روی میزم رو بو می‌کنم. میرم آب میخورم برمی‌گردم گل رو بو می‌کنم. کتاب‌هارو می‌چ
بنظرم دلیل کاملاً قانع کننده‌ای می‌تونه باشه! کجا بودی که نیومدی؟ پیش گل‌م بودم. چرا غذا سوخت؟ حواسم به گل‌م بود. چه بوی خوبی میدی؟ بیست و چهار ساعته چسبیده بودم به گل‌م. چرا تماس رو جواب ندادی؟ وا. خب گل‌م دستم بود. همش‌ گل‌م. گل‌م. گل‌م.
- دلدادھ مٺحول -
بنظرم دلیل کاملاً قانع کننده‌ای می‌تونه باشه! کجا بودی که نیومدی؟ پیش گل‌م بودم. چرا غذا سوخت؟ حوا
کاش میشد معاشرت با گل‌هارو به جای معاشرت با انسان‌ها جایگزین کنیم. زنده، مهربون، خوش‌بو، بی‌آزار و مهم‌تر از همه موجوداتی غیر از آدمیزاد. نه به روابط آدمیزادی.
جلسه‌یِ درمان یا همون تراپی؛ شبیه به رینگ کُشتی می‌مونه. تو یه طرف رینگ با دست‌هایِ بسته ایستادی و یک طرف تمام اون تروماهایی که باید با جزئیات تعریفشون کنی و با به زبون آوردن هر کلمه، انگار یه مُشت می‌خوره به صورتت. در آخر کسی که خونی و شکسته با چشمایِ کبود از رینگ بیرون میاد، تویی. اما با این تفاوت که بازنده‌یِ مسابقه نیستی. لِه و شبیه جسدی سرد کِشون‌کِشون میای بیرون، اما بازنده نه. یادت نره که روان‌درمانگر، داورِ بازی نیست، مربی‌ته. یخ می‌زاره روی تک تک کبودی‌هات. تو خوب میشی، حتی اگه الان وسط رینگ افتادی، اگه الان داری زخماتو پانسمان می‌کنی و ازم می‌پرسی که مگه قطع میشه این خونریزی‌ها؟ آره عزیزم. قطع میشه بالاخره. یه روزی آخرین پانسمان رو میزاری و می‌بینی دیگه اثری از رد خون نیست. بهم اعتماد کن و بدون که طبیعیه این روند، تو خوب میشی عزیزم. تو، از این رینگ زنده بیرون میای...