- دلدادھ مٺحول -
- خاطره بازی*
کلاسهایی که در طول صبح تا غروب دانشگاه برگزار میشه، تایمهای قبل از شروع کلاس رو بچهها معمولاً یا میرن سالن مطالعه، یا برای ارائه تمرین میکنن، یا وبینارهای شخصی شرکت میکنن، یا میرن کافههای مختلف و انقلاب و...
به جز یه دونه کلاس که در طول هفته، تایم برگزاریش رو هفت صبح گذاشتن.
پا شدیم رفتیم سر کلاس دیدیم هنوز استاد نیومده، ما هم نه اخلاقمون به ارائه میکشه، نه کشش بیداریمون به سالن مطالعه. پس دسته جمعی رفتیم نشستیم گفتیم آقا لطفاً دوتا دونه املت با بربری و عیش و نوش به راه.
هیچی بامزهتر از یادآوری چهره آکادمیک آدمهایی که تا روز قبلش رفرنس اصلی مقالات رو تو جمع میخوندن و ماچا٫قهوه هم میزدن، و روز بعدش، هفت صبح لقمه املت رو دور ماهیتابه میچرخوندن نیست. =)))))))
ساعت دو شب تصمیم گرفتم پاشم یه قوری چایی دم کنم چون حجم درسی که باقی مونده با یه فنجون قهوه جمع نمیشه.
- دلدادھ مٺحول -
ساعت دو شب تصمیم گرفتم پاشم یه قوری چایی دم کنم چون حجم درسی که باقی مونده با یه فنجون قهوه جمع نمیش
این یه فنجون قهوه و بیسکوییت نارگیلی در کنارش غالباً واسه عکسهای حاوی مقادیری ادا کاربرد داره که گاهی آدم با یه کپشن پست کنه تو کانال، اگر نه شما بیای از نزدیک ببینی، یه نفر چهارزانو نشسته جلوی کتاباش و داره با یه دست جزوه مینویسه، با یه دست نبات حل میکنه تو چایی، با چشماشم خطهای کتاب رو دنبال میکنه. =)))))))
- دلدادھ مٺحول -
ساعت دو شب تصمیم گرفتم پاشم یه قوری چایی دم کنم چون حجم درسی که باقی مونده با یه فنجون قهوه جمع نمیش
اون قوری چایی هم جواب نداد بچهها. تغییر پلن میدیم به سمت تریاک. میزون میزونوم.
- دلدادھ مٺحول -
ء. اطمینان*
سپردم به دست خدا و گفتم من اولین باره که دارم تجربه میکنم، اما تو قرنهاس که داری نتیجه و عبرت آدمهارو در این مسیر میبینی...
"یکشنبه٫ بیست و پنجم آبان ماه"
زمان:
حجم:
73.2K
گوشیم رو گذاشتم روی ضبط و آروم گریه کردم برای شبهایی که از هیئت دورم و غمها بزرگترن از دستای من و زانویِ غم بغل گرفتهم...