نــــــــورمـــــاه
🟣 اگر پادشاهی از پادشاهان در میان مردم مملکتش طلا و نقره فراوان تقسیم کند، آیا این امر در نظر آنها
🟣
● سهراب سپهری میگفت: «هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است».
و با همهی این داشتهها، خداوند سبحان هیچ کس را فقیر و نَدار نیافریده، آنطور که حافظ میگفت: چرا گدا لاف سلطنت نزند، زمانی که ابر چون خیمه سایه افکنده و دشتهای پُر از گل، بزمگاه شده است؟
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایهی ابر است، بزمگه لبِ کشت
● او خدایی است که همه آنچه را (از نعمتها) در زمین وجود دارد، برای شما آفرید.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
گفت و گوی دو همجنس...!
● سعدی حکایت می آورد از پرچمی که در خطاب به پَرده که او نیز از جنس پارچه بود، گفت: من همیشه همراه با کسانی که بوی مطبوعی ندارند در سفر هستم و هیچ گاه از خدمت آسودگی ندارم؛ در حالی که تو ثابت و آرام در یکجا به دیوار آویخته و همیشه همراه زیبارویان هستی، ولی چرا عزت و احترام تو بیشتر است؟
پرده در پاسخ گفت: من از آن رو که سَر به آستان دارم(در یکجا ثابت و ساکنم) و مانند تو سَر به هوا نیستم، به این آسودگی رسیده ام. هر کس که بیهوده گردن افرازد، به زمین خواهد خورد.
گفت: من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم
هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
● در حکایت دیگری شهریار گفت و گوی منبر با چوبه دار را بازگو می کند که منبر در خطاب به دار می گوید: ما هر دو از جنس چوب هستیم با این تفاوت که من برای نصیحت و موعظه مردم ساخته شده ام و تو برای اینکه جان آنها را بستانی.
چوبه دار ابتدا سلام کرد و سپس پاسخ گفت: ما هر دو خادم شرع هستیم و همان شرعی که تو را برای موعظه و نصیحت ساخته است، من را نیز برای قصاص. و هر کجا که نصیحت تو کارساز نبود نوبت به دار مجازات می رسد.
اما چون منبر با این سخنان قانع نشد، دوباره بر دار عتاب کرد و در آخر که طاقت چوبه دار تمام شد، در پاسخ گفت: اگر منبر تو منبر بود، هرگز کار مردم به دار نمی رسید!
گفت: اگر منبر تو منبر بود
کار مردم نمیرسید به دار
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
قدم های کوچک...!
● عطار حکایت می آورد از پرنده ای که عزم رسیدن به خورشید را داشت و چون به خورشید نمی رسید می گفت: حتما به خورشید رسیده ام ولی از آن گذشتم!
کسی به آن پرنده گفت: راه را درست نمی بینی که گامی بیش برنداشته ای؟
چون نمیآمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
عاقلی گفتش که تو بس خفتهای
ره نمی بینی که گامی رفتهای
● پَشه ای با جثه کوچک خودش وقتی روی یال شیری قرار می گیرد، به گمان اینکه مزاحم شیر شده است از او طلب پوزش می کند و شیر به او می گوید: هر مقدار که دوست داری بمان که اگر به زبان نمی آمدی، اصلا نمی دانستم در کجا نشسته ای!
شیر گفت از این زمان تا هر زمان
هرکجایی هرچه میخواهی بمان
گرنه خود گفتی به یالم جستهای
من ندانستم کجا بنشستهای
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
هدایت شده از نــــــــورمـــــاه
🟣
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
● وقتی که با یک نیم نگاهی می توان مالک صد ها قلب شد، چرا خوبان در این امر قصور می کنند؟
صد مُلکِ دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
● امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من درشگفتم از مردمانی که بردگان را با اموال خود میخرند و آزادگان را با نیکی خود نمی خرند.
إِنِّي لَأَعْجَبُ مِنْ أَقْوَامٍ يَشْتَرُونَ الْمَمَالِيكَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ لَا يَشْتَرُونَ الْأَحْرَارَ بِمَعْرُوفِهِمْ
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
● رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله فرمود: اى فرزندان عبد المطلب، شما با اموال خود نمى توانيد مردم را متوجه خود كنيد، اينك با چهرۀ باز و خوشرويى آنها را به خود نزديك سازيد.
يَا بَنِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا اَلنَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَالْقَوْهُمْ بِطَلاَقَةِ اَلْوَجْهِ وَ حُسْنِ اَلْبِشْرِ
● همان که صائب میگفت:
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
نــــــــورمـــــاه
🟣 ● از عادت های انسان امروزی این است که وقتی به او گفته می شود چرا اینگونه رفتار می کنید؟ در پاسخ م
🟣
محمد غزالی در کیمیای سعادت می آورد:
وقتی به آنچه همیکردند ریا میکردند، و اکنون به آنچه نمیکنند، ریا همیکنند.
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah ________