eitaa logo
نوراشاپ 🇮🇷🇵🇸
1.2هزار دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
5 فایل
🔆نورا شاپ🔆 ✅️فروش انواع ظروف چینی و آشپزخانه ✅️نمایندگی رسمی چینی زرین ✅️همراه با8سال سابقه فروش آنلاین😎 💠برای ارتباط با ما👇 🆔️ @mombeny {ارسال به سراسر ایران} ادمین تبادل @atefe_9 🔺️پیام سنجاق شده رو چک‌کن😉
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨🌹دریافت انرژی الهی🌹✨ خدایا دلهایمان را چون آب روشن⭐️ زندگیمان را چون گرمـای آتـش دل چسب وجودمان را چون مـاه آسمـان آرام ⭐️ و روزگارمان را چون نگاهت زیباکن شبتون بخیر .....💞 💞@mahdiavaran
•°🚙📮°• ❄️یک صلوات به نیت تعجیل در فرج بفرست ❄️ 💌♡ 📨@mahdiavaran
🤲🏻شادی عزیزان سفر کرده بلند صلوات 🤲🏻 🖤 اَللٰهُّمَ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ 🖤
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️رفیق به کوچیکی گناه نگاه نکن!! به بزرگی کسی نگاه کن که ازش نا فرمانی کردی...⚠️ 👌🏻 💠@mahdiavaran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اسماعیل که تا آن روز خمپاره ۶۰ شلیک نکرده بود، اولین شلیکش به خطا رفت. علی جی پی اس و قطب نما را در آورد، نقشه را پهن کرد و اندازه گرفت. زاویه، درجه، سمت و برد را تنظیم کرد. کارش که تمام شد، گلوله را گذاشت و شلیک کرد. گلوله دقیقاً خورد بالا سر تکفیری‌ها. عمار و اسماعیل که حسابی کیف کرده بودند، گفتند:« دمت گرم! بزن علی!» با تشویق هایی که کردند، علی چندتا شلیک دیگرش هم به هدف خورد. عمار گفت:« فعلاً بسه. من دارم میبینمشون. حیف، الان که دارن فرار میکنن، اگه یه اشتایر داشتیم، میتونستیم راحت بزنیمشون.» علی این را که شنید، از جایش پرید و گفت: « من الان میرم میارم.» عمار با تعجب پرسید:« اشتایر از کجا میخوای بیاری؟» علی جواب نداده، سوار موتور شد و رفت. اشتایر عقبه بود و باید شش کیلومتر برمی‌گشت. اشتایر سنگین بود، اما هیچ کدام از اینها مانع او نشد. مدتی نگذشته بود که با یک اشتایر برگشت. عمار گرامی می داد، علی و اسماعیل شلیک می‌کردند. آن روز هم توانستند از دشمن تلفات بگیرند. کارشان که تمام شد، عمار و علی ادای خمپاره زدن اسماعیل را درآوردند و کلی به او خندیدند. چند روز بود که عملیاتی به تیپ سیدالشهدا نداده بودند. صبح زود علی رفت سراغ اسماعیل « بیدار شو، بچه های فاتحین تو بلاس عملیات کردن.» اسماعیل به زور چشمهایش را باز کرد و گفت: «چی؟ عملیات؟» علی با همان هیجانش ادامه داد:« آمار گرفتم، الان بچه‌های فاتحین بلاس هستن.» اسماعیل بلند شد و در جایش نشست. کمی فکر کرد. علی نگاهش را به او دوخت و گفت« از دستمون میره ها!» اسماعیل که سرش درد می کرد برای عملیات، بلند شد و لباسهایش را پوشید. هر دو سلاحشان را برداشتند و با موتور خودشان را رساندند به روستای بلاس. درگیری شدید بود. در آن شلوغی، عمار را شناختند. خنده شان گرفت. عمار که سعی می‌کرد خنده‌اش را پنهان کند، گفت:« شما اینجا چیکار می کنید؟ کی خبرتون کرد؟» اسماعیل خندید «مرد حسابی، خودت اینجا چیکار می کنی؟ فرمانده که تو باشی، چه انتظاری از نیروها داری. علی خبر کرد. به تو کی خبر داد؟» _ یکی از بچه ها. هر سه درگیرشدند. تکفیری‌ها از هر جهت هجوم می آوردند. شهید_مدافع_حرم شهید_روح_الله_قربانی ________________________________ 🌸@mahdiavaran🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اسماعیل، علی را گم کرد. علی سلاح به دست جلو رفته بود. از هر طرف تیراندازی می شد. تا غروب درگیر بودند. اصلاً نمی‌توانست آرام بگیرد، حتی زمانی که عملیات نبود. یک شب که در مقر تل عزان بودند، میثم از پشت بی‌سیم حیدر را پیچ کرد و گفت که تیر بارش مشکل پیدا کرده. علی این را که شنید ،به حیدر گفت« ‌صبر کن منم باهات بیام. با بچه‌ها کار دارم.» وسایلش را برداشت و همراه یکی از نیروهای سوری اش سوار موتور شد. حیدر هم با ماشین پشت سر آنها راه افتاد. بلاس هنوز کامل آزاد نشده بود، باید چراغ خاموش مسافت را طی می‌کردند. اواسط راه بودند که نور لیزر چشمشان را زد. سرعتشان را کم کردند که یک دفعه به سمتشان تیراندازی شد. سریع از موتور پیاده شدند. حیدر هنوز پشت فرمان بود یک عده با اسلحه و چراغ قوه محاصره شان کردند. یکی از آنها داد زد:« بخوابید زمین، دراز بکشید! بچه ها مراقب باشید ماشین انتحاریه!» حیدر گفت:« نترسید برادرا، ما خودی هستیم داریم میریم صبحیه.» مشخص بود باور نکردند، هم چنان داد می زدند:« بخوابید زمین!» علی آرام رفت به سمت شان که یکی از آنها چند تا تیر زیر پایش زد. اوضاع را که اینجوری دید، بی سیم زد به مقر فرماندهی و گفت« ما رو تو جاده تل عزان گرفتن. صدای منو دارید؟» با اینکار علی، بیشتر عصبانی شدند و باز تیر اندازی کردند. حیدر گفت «علی حساس شون نکن. بخواب روی زمین.» اما علی همچنان ایستاده بود و با مقر تماس می گرفت. از این کارش آنقدر عصبانی شدند که به سمتش هجوم بردند. بی سیم را از دستش گرفتند و دست هایشان را بستند. پایشان را روی صورت علی و حیدر گذاشته بودند. صورتشان روبه‌روی هم بود و نمی‌توانستند جایی را ببینند. حیدر گفت:« بابا به امام رضا ما ایرانی هستیم.» کسی که او را می کشید، با عصبانیت گفت: « ای امام رضا بزنه تو کمرت! چقدرم خوب فارسی حرف میزنه.» شهید_مدافع_حرم شهید_روح_الله_قربانی __________________________________ 🌸@mahdiavaran🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا