eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
526 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
💔 @noursa59
کی‌ گفته‌ غریبی ؟ خودم‌ نوکرتم آقای‌ کریم‌ ِما.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پسرِ فاطمه..❤️‍🩹 #سلام_امام_زمانم✋🏻 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج🕊 @noursa59
ای امام مهربانم.. این روزها دل ما هم مثل دلِ تو شکسته است؛ شهادت جدّت پیامبر (ص)، امام حسن (ع) و امام رضا (ع). سه غم بزرگ، در یک دلِ منتظر..🥀 ما که در فراق تو میسوزیم، غم این روزها را با تو شریک میشویم. تسلیت به محضر امام زمان (عج) و همه‌ی شیعیان🖤
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید خانواده خزائی شروع میکنیم و سهمی از کا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد بلباسی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . @noursa59
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا.. من از اون بچه ها نیستمااا یه ذره ولم کنی میرم خودمو زمین میزنم بیچاره میکنم‌ آقا من زورامو زدم شما عوضم کنید.. 🕯 @noursa59
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهید صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت۱۰ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خو
پارت11 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 سه شب من اونجا ، توی همون خوابگاه گذشت . بعد سه شب موندن تصمیم گرفتیم یه خونه کوچیک که نزدیک دانشگاه باشه اجاره کنیم که راحت تر باشیم . از طریق یکی از دوستای بابام یه خونه بهمون معرفی شد . وقتی که رفتیم و خونه رو دیدیم دو تامون راضی شدیم اونجا رو برای یک سال رهن کنیم . خونه ی خیلی نقلی و کوچیکی بود، یعنی بزرگتر از اون به درد مون نمی خورد ؛ اخه دوتا دانشجو که فقط میخوان درس بخون وبخوابن خونه بزرگ به چه کار اونها میاد؟ بعدشم ما فقط واسه خواب میریم خونه . کل روز رو یا تو کارگاه هستیم یا دنبال درس و رفع اشکال و سوال پرسیدن از استادها مون ! به هر حال جای خونه مون خیلی خوب بود چون همسایه های خون گرم و مهربونی داشت . از وقتی فهمیده بودن ما دانشجو هستیم و اینجا کسی رو نداریم هر کمکی از دست شون بر میومد دریغ نمیکردن .
پارت12 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 بهتر از اون ، از خونه تا دانشگاه سه تا ایستگاه اتوبوس بیشتر نبود . گذشت و گذشت تا روز اول دانشگاه مون رسید ؛ وقتی وارد کلاس شدم صندلی یکی مونده به آخری رو انتخاب کردم که تا آخر سال همونجا بشینم . توی همون روز اول خودم رو خیلی خوب به استاد دانشگاه مون نشون دادم و به استاد مون و بچه های کلاس که بعضی هاشون یکی دوسال ازمن بزرگتر بودن فهموندم که منو دست کم نگیرن . با اینکه از کل کلاس کوچیکترم ولی عقل من میتونه بزرگتر باشه . از فردای اون روز همیشه درس های فردا مون رو جلو جلو می خوندم و پاورپوینت اون رو برای فرداش آماده می کردم و رو فلش می ریختم و به همراه لپ تاپم همیشه همراهم می بردم . طوری شده بود که استاد مون هرروز می گفت : خانم شمس میاین برای کنفرانس ؟