نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پسرِ فاطمه..❤️🩹 #سلام_امام_زمانم✋🏻 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج🕊 @noursa59
ای امام مهربانم..
این روزها دل ما هم مثل دلِ تو شکسته است؛
شهادت جدّت پیامبر (ص)،
امام حسن (ع)
و امام رضا (ع).
سه غم بزرگ، در یک دلِ منتظر..🥀
ما که در فراق تو میسوزیم،
غم این روزها را با تو شریک میشویم.
تسلیت به محضر امام زمان (عج) و همهی شیعیان🖤
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید خانواده خزائی شروع میکنیم و سهمی از کا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد بلباسی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا..
من از اون بچه ها نیستمااا
یه ذره ولم کنی میرم خودمو زمین میزنم بیچاره میکنم
آقا من زورامو زدم شما عوضم کنید..
#روضه_کوتاه🕯
#با_حال_مناسب_تماشا_کنید
@noursa59
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى
الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ
وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ
وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى
الصِّدّیقِ الشَّهید
صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً
مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً
کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ
#چهارشنبه_های_امام_رضایی✨
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت۱۰ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خو
پارت11
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
سه شب من اونجا ، توی همون خوابگاه گذشت .
بعد سه شب موندن تصمیم گرفتیم یه خونه کوچیک که نزدیک دانشگاه باشه اجاره کنیم که راحت تر باشیم .
از طریق یکی از دوستای بابام یه خونه بهمون معرفی شد .
وقتی که رفتیم و خونه رو دیدیم دو تامون راضی شدیم اونجا رو برای یک سال رهن کنیم .
خونه ی خیلی نقلی و کوچیکی بود، یعنی بزرگتر از اون به درد مون نمی خورد ؛
اخه دوتا دانشجو که فقط میخوان درس بخون وبخوابن خونه بزرگ به چه کار اونها میاد؟
بعدشم ما فقط واسه خواب میریم خونه .
کل روز رو یا تو کارگاه هستیم یا دنبال درس و رفع اشکال و سوال پرسیدن از استادها مون !
به هر حال جای خونه مون خیلی خوب بود چون همسایه های خون گرم و مهربونی داشت .
از وقتی فهمیده بودن ما دانشجو هستیم و اینجا کسی رو نداریم هر کمکی از دست شون بر میومد دریغ نمیکردن .
پارت12
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بهتر از اون ، از خونه تا دانشگاه سه تا ایستگاه اتوبوس بیشتر نبود .
گذشت و گذشت تا روز اول دانشگاه مون رسید ؛
وقتی وارد کلاس شدم صندلی یکی مونده به آخری رو انتخاب کردم که تا آخر سال همونجا بشینم .
توی همون روز اول خودم رو خیلی خوب به استاد دانشگاه مون نشون دادم و به استاد مون و بچه های کلاس که بعضی هاشون یکی دوسال ازمن بزرگتر بودن فهموندم که منو دست کم نگیرن .
با اینکه از کل کلاس کوچیکترم ولی عقل من میتونه بزرگتر باشه .
از فردای اون روز همیشه درس های فردا مون رو جلو جلو می خوندم
و پاورپوینت اون رو برای فرداش آماده می کردم و رو فلش می ریختم و به همراه لپ تاپم همیشه همراهم می بردم .
طوری شده بود که استاد مون هرروز
می گفت : خانم شمس میاین برای کنفرانس ؟
پارت13
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
و منی که همیشه آماده بودم .
انقدر این آمادگی واسه یه سری از پسرای کلاسمون سخت بود که یه روز صبرشون سراومد و تو راه برگشت جلو راه منو دخترخالم وایسادن .
یه اکیپ سه نفره بودن که یه سر دسته هم به انتخاب خودشون داشتند اسمش مانی اسدی بود .
اسدی اومد جلوم گفت:
به به !! خانوم درسخون حال شما احوالات ؟!
گفتم : آقای اسدی شما دوباره شروع کردی چرا ول نمی کنی هر روز که سر کلاس با یه چند تا از بچه ای دیگه وسط کنفرانس های من وقفه می انداختی و مسخره می کردی حالا هم که اینطوری .
خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
من فعلا نیومدم برای دعوا کردن الانم خیلی محترمانه دارم بهت می گم اگه یه بار دیگه ببینم خواستی چاپلوسی و درس خون بازی در بیاری من میدونم و تو خود دانی !!
پارت14
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم که نمیخواستم نشون بدم که تسلیم میشم خنده ی تمسخر آمیزی کردم و
گفتم :
یعنی چی ؟ یعنی نباید درس بخونم ؟ وااااااا چه جالب . شما خودتون درس نمی خونین دلیل بر این نمیشه که بقیه هم درس نخونن . من دلم میخواد درس بخونم به کسی هم ربطی نداره . ببینم میخواین چیکار کنین...
با تعجب گفت : هیچی بهت نگفتیم پررو شدی هااااا. راهت رو بکش و برو بچه جون ... یه کلام بگو چشم و خودتو راحت کن . مامان بابات از بچگی چشم گفتن رو بهت یاد ندادن ؟
منم که طاقت اینو نداشتم که به مامان و بابام توهین میکنه گفتم :
چرا اتفاقا یاد دادن ولی اینم گفتن که اگه یکی زور میگه چشم نگو .
پارت15
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
الانم بعضیا دارن زور میگن ، منم چشم نمیگم .
من دلم میخواد درس بخونم اگه مشکل دارید تقصیر من نیس تقصیر خودتونه ...
از قیافه اش معلوم بود حسابی داره کم میاره اونم که دید چیزی برا گفتن نداره اومد جلو و کیف لپ تاپم رو از دستم به زور گرفت .
منم که دلم نمیخواست نقطه ضعف نشون بدم و کاری کنم فک کنه و اون برنده است هیچی نگفتم .
اونم که میخواست یه جوری صدایم رو در بیاره لپ تاپم رو از کیف درآورد و محکم زد اش روی زانوهاش و بعد هم کوبیدش زمین