459.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اره عزیزم🥲
من هنوزم باافتخار..
@noursa59
ما رشد میکنیم اما نه با سن و سال بلکه
با نبردهایی که در سکوت با آنها میجنگیم.🌝🫐
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
فکر کنم وقت خداحافظی رسیده . . یعنی واقعا تموم شد؟؟؟ باورم نمیشه . . چقدر عمرها داره زود میگذره...
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما با روضه های ایشون خیلی گریه کردیم...
تو رو به دختر سه سالت حاجت دلشو بده ❤️🩹
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت25 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ، . اگه سلامتی تون براتون مهم نیس که اون دیگه به من ربطی ند
پارت26
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
"حدود پنج ماه از دانشگاه میگذشت . گذشت و گذشت و گذشت ......."
یه روز از روزای بهمن صبح که رفتیم دانشگاه ؛ آخر کلاس دوباره اسدی و رفیقاش سد راهمون شدند .
بهشون گفتم : چرا شماها تن تون می خاره واسه دعوا ول کنین بابا خستم کردین .
اسدی گفت : مگه بهت نگفتیم درسخون بازی موقوف ؟؟
من هم که قبلا خاطره ی خوبی از این دعوا ها نداشتم خیلی آروم رفتم جلو و شمرده شمرده و کلمه کلمه گفتم :
من ازهیچ احدالبشری دستور نمی گیرم اینو تا وقتی منو توی این دانشگاه می بینید بدونید .
دفعه ی قبل لپ تاپم رو شکوندین تا مثلا نتونم کنفرانس بدم ولی امروز دیدین که با گوشیم آماده کرده بودم و ارائه هم دادم خیلی هم عالی بود .
پارت27
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
من ازهیچ احدالبشری دستور نمی گیرم اینو تا وقتی منو توی این دانشگاه می بینید بدونید .
دفعه ی قبل لپ تاپم رو شکوندین تا مثلا نتونم کنفرانس بدم ولی امروز دیدین که با گوشیم آماده کرده بودم و ارائه هم دادم خیلی هم عالی بود .
اگه امروز هم گوشیم رو بشکونین ؛ دفعه بعد با گوشی دختر خاله ام آماده میکنم ؛ گوشی اونو شکوندین با لپ تاپ استاد .
لپ تاپ استاد نشد ، تو کاغذ مینویسم و با گوشی یکی از بچه های کلاس ارائه میدم .
من کم نمیارم مخصوصا جلوی شما چند نفر اینو بدونین !!
بخدا ما این همه درسخون تو کلاس خودمون داریم من نمیدونم چرا از وقتی اومدم تو این دانشگاه همش به من گیر میدین ؟
خب اونا هم دارن درس میخونن اگه واقعا مشکل اکیپ شما درس خوندن بچه های دانشگاهه که برین جلوی درس خوندن اونا رو هم بگیرین .
اسدی اول یه چشم قره ای رفت و بعد گفت :
مشکل ما زیاد درس خوندن نیس مشکل ما اینه که چادری ها تو این دانشگاه هستن و از همه بد تر درسخون بازی در میارن . مشکل ما حجابه ....... حجاب ........ می فهمی اینو یا نه ؟
پارت28
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
ما نمیخوایم دخترای دانشگاه حجاب داشته باشن و مرزی بین ما اونا وجود داشته باشه میخوایم آزاد باشیم .
فهمیدی مشکلم چیه ؟
حداقل اگه چادری ها درس نمیخوندن یه حرفی ولی اونا الان از ما بیشتر دارن درس میخونن و به ما داره بر میخوره .
صورتم رو تکان دادم و گفتم :
پس بگوووو .
جالب شد.........
میدونین با دختر خاله ام خانم فاطمی نیا همین جا و همین الان قول میدیم که درس مون محکم تر از قبل بخونیم و حجاب مون هم محکم تر حفظ کنیم .
حالا شما فهمیدین ؟؟
یادتونه گفتم جلوتون کم نمیارم ؟
اینم روی همونا ......
از این به بعد ما دوتا رو که تو دانشگاه می بینید حرص و فشار زیاد بخورین .......
پارت29
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
همون موقع آقای امیرمنش و رفیقاشون رسیدن .
آقای امیرمنش با عصبانیت تمام گفت :
شماها که دوباره سروکله تون پیدا شد !!
مانی و دوستاش هم که معلوم بود ترسیدند ؛ سرهاشون رو زیر انداختند و زود رفتند بدون اینکه هیچ جوابی بدهند .
آقای امیرمنش هم که تا دید مانی و دوستاش پیش ما وایساده بودن بدو بدو اومد پیش ما و
گفت : سلام . اینا اینجا چی کار داشتن ؟ دوباره که اذیت نکردن ؟؟
گفتم : علیک سلام . نه ..... ببخشید من باید برم دیرم شده .
خداحافظ
و سرم رو انداختم زیر و رفتم .
دم در دانشگاه که بودیم
داد زد :خانم شمس.... خانم شمس......