eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
527 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت25 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ، . اگه سلامتی تون براتون مهم نیس که اون دیگه به من ربطی ند
پارت26 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 "حدود پنج ماه از دانشگاه میگذشت . گذشت و گذشت و گذشت ......." یه روز از روزای بهمن صبح که رفتیم دانشگاه ؛ آخر کلاس دوباره اسدی و رفیقاش سد راهمون شدند . بهشون گفتم : چرا شماها تن تون می خاره واسه دعوا ول کنین بابا خستم کردین . اسدی گفت : مگه بهت نگفتیم درسخون بازی موقوف ؟؟ من هم که قبلا خاطره ی خوبی از این دعوا ها نداشتم خیلی آروم رفتم جلو و شمرده شمرده و کلمه کلمه گفتم : من ازهیچ احدالبشری دستور نمی گیرم اینو تا وقتی منو توی این دانشگاه می بینید بدونید . دفعه ی قبل لپ تاپم رو شکوندین تا مثلا نتونم کنفرانس بدم ولی امروز دیدین که با گوشیم آماده کرده بودم و ارائه هم دادم خیلی هم عالی بود .
پارت27 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 من ازهیچ احدالبشری دستور نمی گیرم اینو تا وقتی منو توی این دانشگاه می بینید بدونید . دفعه ی قبل لپ تاپم رو شکوندین تا مثلا نتونم کنفرانس بدم ولی امروز دیدین که با گوشیم آماده کرده بودم و ارائه هم دادم خیلی هم عالی بود . اگه امروز هم گوشیم رو بشکونین ؛ دفعه بعد با گوشی دختر خاله ام آماده میکنم ؛ گوشی اونو شکوندین با لپ تاپ استاد . لپ تاپ استاد نشد ، تو کاغذ مینویسم و با گوشی یکی از بچه های کلاس ارائه میدم . من کم نمیارم مخصوصا جلوی شما چند نفر اینو بدونین !! بخدا ما این همه درسخون تو کلاس خودمون داریم من نمیدونم چرا از وقتی اومدم تو این دانشگاه همش به من گیر میدین ؟ خب اونا هم دارن درس میخونن اگه واقعا مشکل اکیپ شما درس خوندن بچه های دانشگاهه که برین جلوی درس خوندن اونا رو هم بگیرین . اسدی اول یه چشم قره ای رفت و بعد گفت : مشکل ما زیاد درس خوندن نیس مشکل ما اینه که چادری ها تو این دانشگاه هستن و از همه بد تر درسخون بازی در میارن . مشکل ما حجابه ....... حجاب ........ می فهمی اینو یا نه ؟
پارت28 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ما نمیخوایم دخترای دانشگاه حجاب داشته باشن و مرزی بین ما اونا وجود داشته باشه میخوایم آزاد باشیم . فهمیدی مشکلم چیه ؟ حداقل اگه چادری ها درس نمیخوندن یه حرفی ولی اونا الان از ما بیشتر دارن درس میخونن و به ما داره بر میخوره . صورتم رو تکان دادم و گفتم : پس بگوووو . جالب شد......... میدونین با دختر خاله ام خانم فاطمی نیا همین جا و همین الان قول میدیم که درس مون محکم تر از قبل بخونیم و حجاب مون هم محکم تر حفظ کنیم . حالا شما فهمیدین ؟؟ یادتونه گفتم جلوتون کم نمیارم ؟ اینم روی همونا ...... از این به بعد ما دوتا رو که تو دانشگاه می بینید حرص و فشار زیاد بخورین .......
پارت29 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 همون موقع آقای امیرمنش و رفیقاشون رسیدن . آقای امیرمنش با عصبانیت تمام گفت : شماها که دوباره سروکله تون پیدا شد !! مانی و دوستاش هم که معلوم بود ترسیدند ؛ سرهاشون رو زیر انداختند و زود رفتند بدون اینکه هیچ جوابی بدهند . آقای امیرمنش هم که تا دید مانی و دوستاش پیش ما وایساده بودن بدو بدو اومد پیش ما و گفت : سلام . اینا اینجا چی کار داشتن ؟ دوباره که اذیت نکردن ؟؟ گفتم : علیک سلام . نه ..... ببخشید من باید برم دیرم شده . خداحافظ و سرم رو انداختم زیر و رفتم . دم در دانشگاه که بودیم داد زد :خانم شمس.... خانم شمس......
پارت30 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 سرم رو برگردوندم ؛ دیدم آقای امیرمنشه رفتم و نه ایستادم همینطور که با دخترخاله ام داشتیم تند تند می رفتیم ؛ اخه همه ی بچه هایی که دم در ایستاده بودن داشتم مارو نگاه میکردن . من زشت بود جلوی جمعیت با این چادرم بایستم و با چند تا پسر نامحرم حرف بزنم . معلوم نبود اگه می ایستیدم چه حرف هایی که پشت سرمون میزدن . دوباره داد زد : لطفا وایسید خواهش میکنم !! بعد همینطور که اهمیتی نمی دادم گفت : دارم با شما حرف میزنم بعدشم دارم میگم خواهش میکنم . با شمام هااا . بعد دلم سوخت واسش وایسادم وبرگشتم دیدم داره بدو بدو میاد سمت ما. بعد یکم که ایستادیم رسید جلوی ما همینطور که نفس نفس می زد و نمیتونست درست نفس بکشه . گفت : چه عجب بالاخره شما برگشتید و به ما اهمیتی به ما دادید ... دلم می خواست یه تیکه ی خوشگل بندازم بهش ولی حرمت اش رو نگه داشتم و حرفش رو بدون جواب گذاشتم و صورتم رو برگردوندم . گفت: چرا توراه جوابم رو نمی دادین ازدست من دلخورین؟؟
پارت31 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 جواب دادم : مگه کاری کردین که باید دلخور باشم ؟ گفت : نه نه اصلا . گفتم : خب ؟! پس چرا اینجوری فکر میکنین؟؟ گفت : نمی دونم والااا انگار از دستم ناراحت یا دلخور باشین !!... گفتم : براتون مهم نباشه من فقط دلم نمی خواد کسی منو با اکیپ شما ببینه ویه فکری با خودش بکنه .... از وقتی بقیه منو شما رو به بهونه های مختلف می بینن چه چیزایی که با خودشون نمی گن . این چادری که سر ما ها می بینید حرمت داره . حرمت اش هم خیلی زیاده و الان این حرمت داره شکسته میشه . من از شما بابت فداکاری که سری قبل کردین واقعا ممنونم . ولی الان از شما خواهش میکنم که اینقدر به بهونه های غیر درسی چه تو دانشگاه چه بیرون دانشگاه نیاین دنبالم . اگه صحبت هاتون درسی بود یه حرفی ولی حرف های شما همش درمورد آقای اسدی و دوستاشون هست . ببخشید من واقعا دیرمه باید برم با اجازه .
پارت32 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( من تصمیم خودموگرفتم ؛ خداحافظ ! ) گذشت و گذشت وقتی تو راه داشتیم رفتیم یه موتوری از دم دانشگاه دنبال ما بود . سرکوچه واقعا داشتم شک می کردم . به همین خاطر هم ایستادیم تا بره ولی نرفت و وایساد و داشتن دو تاشون به ما نگاه میکردن . چون بابام رشته اش فیزیک هسته ای بود شک کردم که نکنه به خاطر شغل بابام اومدن دنبالم . بعدش دیدم همون موقع آقا محمدحسین و دوستاشون از اونجا رد شدن . دوستش آقای انصاری با آرنج اش زد به دست آقای امیرمنش و گفت :محمدحسین !!! خانم شمس و خانم فاطمی نیا ... آقای امیرمنش گفت : متین برو جلو ببین چیزی شده ؟ کمکی از دست ما برمیاد ؟ برو .... آقای انصاری آروم آروم اومد جلو؛ بعد دید که ما به یه جایی خیره ایم ؛ قدم قدم اومد جلو و گفت : سلام .... اتفاقی افتاد ؟؟ چیزی شده ؟؟ کمکی از دستم برمیاد ؟