eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
534 دنبال‌کننده
654 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
810.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که صبرت از انتظار ما بیشتر است..🥀 السلام علیک یابقیه الله✋🏻 🕊 @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد مهدی یار قلی شروع میکنیم و سهمی ا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . @noursa59
631.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبع همه اشک ها سرد است به جز اشک برای امام حسین؛) @noursa59
برا کنکوری های کانال 👐🏻🌱 @noursa59
این جمله رو یه جا نگه دارین : بعضی وقتام خدا نجاتتون میده 🪐 ولی شما شکست حسابش میکنی . . ! @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت63 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده .... هی
پارت64 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 بخاطر این بوده که جون تو واسش مهم بوده و نمیخواسته توی خطر زندگی کنی .... این تعریفاتی که تو از مهنا کردی واسه من ؛ به نظرم اون از اون دخترا و خانومایی که اگه جوابش واقعا نه باشه ؛ آب پاکی رو میریزه رو دستات و بهت میفهمونه که ازت بدش میاد . حالا دیگه خود دانی ؛ الانم زیاد دیر نشده فکر نمیکنم از تهران بیرون رفته باشه اگه واقعا عاشقشی برو دنبالش و برگردونش و دوباره ازش خواستگاری کن . : " توی ماشین نشسته بودم و داشتم بیرون رو نگاه میکردم بعد صدای بوق شنیدم ، ماشین پشت سرمون دستش رو گذاشته بود روی بوق و ول نمیکرد . بعد راننده گفت :چی میگه این ماشینه . دیوونه شده ؟؟ انگار داره علامت میده وایسیم . برام جالب بود که چرا یه ماشین داره علامت میده وایسیم ؛ صورتم رو که برگردوندم دیدم ماشین و پلاک اش خیلی آشناست یکم که دقت کردم فهمیدم آقامحمدحسینه .
پارت65 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 یه خنده ی ریزی تو دلم کردم دروغ چرا ذوق کردم که برگشته. بعد به راننده گفتم : میشه لطفا بایستید آشنای ما هستن ... ماشین که ایستاد ، از توی ماشین تکون نخوردم . نشستم تو ماشین و دستم رو گذاشتم روی کوله ام . بعد آقامحمدحسین پشت ما ایستاد و از ماشین پیاده شد . بدو بدو اومد سمت ماشین ... اومد در ماشین رو باز کرد و با نفس نفس گفت : سلام . حالت تعجب به خودم گرفتم و خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم : سلام ! شما کی از بیمارستان مرخص شدین ؟؟ همونطور که یه دستش به کمرش بود و یه دستش به در ماشین، گفت : همین دو ساعت پیش ، ول کنین این حرفا رو کوله تون رو بدین به من .