eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
531 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت67 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 صورتم رو پایین گرفتم بودم و همون حس بهم اجازه نمیداد صورتم رو بالا بیارم . یه باد خیلی ملایمی میومد ؛ روحم رو تازه کرد ... بهم آرامش زیادی بخشید .... دیگه قلبم تند تند نمی زد . آقای امیرمنش گفت : خانم شمس خواهششش میکنممم بمونین و بزارین تا آخر عمرتون من مراقبتون باشم . صداش طوری مظلومانه بود که نتونستم مثل همیشه نه محکمی بگم بخاطر همین گفتم : چون بابام همچین موقعیت کاری داره ؟؟؟ گفت : نه نه نه اصلا گفتم : چون بابام به گردن تون حق استادی دارن، شما هم میخاین با مراقبت از من دِینی که به گردنتونه رو پاک کنین؟ حلاله حلاله برین چیزی به گردنتون نیس. گفت : شایدا شااااید اون اول میتونست اینجوری بوده باشه ولی الان اصلا ابدا... گفتم : پس چرا ؟؟!! گفت : ول کنین خانم شمس ببینین من تو زندگیم هیچ کسی رو به اندازه شما ........ به اندازه شما .......
پارت68 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 حرفش رو ناتمام گذاشت و ادامه داد : من تا به حال از هیچ کس خواهش نکردم و قسم اش ندادم ولی الان دارم میگم توروخدا خواهش میکنم بمونین و بزارین تا آخرعمرم من مراقبتون باشم. با کمی مکث که واسه آقا محمدحسین همون مکث خیلی سخت بود؛ گفتم : پس .......... پس ........... منم میخوام تا آخرعمرم شما مراقبم باشین . یه برقی تو چشاش به وجود اومد که همچین ذوقی تا حالا ندیده بودم بکنه. خنده ی عمیقی زد و گفت : پس بشینین تا بریم ....
پارت69 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 من واقعا ازآقا محمدحسین خوشم میومد پسر خیلی خوب و سربه زیری بود. توی ماشین یه ذوق سرشار از شیطنت خیلی عجیبی داشت . از اون ذوقی که داشت خوشم میومد ؛ حس خوب و دلنشینی بهم می داد ، حس آرامش... آرامش به تمام معنا را باهاش حس میکردم حتی توی اون چند ماه. توراه که داشتیم برمیگشتیم بهش گفتم : آقای امیرمنش راستش به خاطر شغل بابام بهشون اجازه ندادند که نه کسی به خونه مون تردد کنه نه اونا اجازه دارن جایی برن . آقای امیرمنش گفت : اونوقت شما که میخواستی برگردی اصفهان کجا میرفتی ؟؟ گفتم : نمیدونم والا شاید خونه مامانجونم یا هتلی جایی . نفسی عمیق کشید و سرشو به نشونه تاسف به چپ و راست تکون داد و گفت : آخه این کارا چیه شما میکنی ؟؟بخدا اگه من بودم می بُریدم بابا ؛ الانم هیچ اشکالی نداره مجبوریم مراسم خواستگاری رو تلفنی برگزار کنیم خوبه ؟؟؟
پارت70 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : من بگم بده میشه کاری کرد ؟؟ نه نمیشه دیگه مجبوریم ؛ ایشالا سرفرصت میریم میبینمشون . امیرمنش منو گذاشت دم در خونه منو دخترخاله ام تا آماده بشیم که شب بیان خونه مون برا خواستگاری . وقتی رسیدم خونه انگار دنیا داده بودن به فاطمه خیلی خوشحال بودیم دوباره هم دیگه رو می بینیم . برای فاطمه سیرتا پیاز ماجرا رو تعریف کردم و کلی خندیدیم . با هم خونه رو جمع کردیم ؛ رفتیم پذیرایی خریدیم ؛ آخر دست هم آماده شدیم تا مهمونا برسن . بالاخره صدای زنگ خونه به صدا دراومد تا صدای زنگ اومد دلم خالی شد . دلم میخواست مامانم بود و دل داری میداد بهم . ولی حیف که نشد تازگی ها قدر خونواده رو بهتر میدونم . فاطمه بدو بدو رفت و دکمه بازکردن در رو زد . مهمونا اومدن داخل و نشستن روی مبل و منتظربودن تا من چایی بریزم ؛
پارت71 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 تا من چایی بریزم ؛ فاطمه اومد تو آشپزخانه و با تعجب گفت : زهراااااااا ، چرا رنگت پریده ؟! چرا اینقدراسترس داری ؟! بابا بد به دلت راه نده . آرامش خودتو حفظ کن و چایی رو ببر فقط مواظب باش توراه چایی ها رو نریزی هاااا !!! خندیدم و گفتم : باشه بابا حالا اینقدرهم دیگه دست وپا چلفتی نیستماا . تو برو بشین من میام ... فاطمه رفت نشست ومنم چایی هارو بردم و پذیرایی کردم ، بعدشم نشستم روی مبل ، تا مامان و بابا هامون باهم تلفنی صحبت هاشون رو بکنن ؛ تو همون حین که نه فاطمه بود و نه مامان و بابای آقا محمدحسین ؛ صورتم رو بالا آوردم تا ببینم امیرمنش داره چیکار میکنه ؟ همون موقع دیدم از قبل داشته نگاهم میکرده .... نگاهش نگاهم رو هدف قرار داد ؛ به خدا قسم چشماش ستاره ای داشت که فقط من می دیدم .
پارت72 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 مجذوب ستاره ی تو چشماش بودم که یه حسی از درونم بهم اجازه نداد بیشتر از این نگاهش کنم ... نمیدونم چرا ولی تسلیم اون حس درونم شدم . به خودم اومدم و دیدم مامانش داره صدا میزنه تا برم با مامان و بابام صحبت کنم . چون خجالت میکشیدم توی جمع درموردش صحبت کنم پا شدم رفتم تو اتاق تا حرفامو باهاشون بزنم . بعد از سلام و احوال پرسی بابام پرسید : زهرا جان بابا نظرت درمورد این اقا پسر چیه ؟؟ با کمی مکث گفتم : بابا جانم ....... این اقا پسر اسم داره هااااا بعدشم خب....... ازش بدم نمیاد . بابام با تعجب گفت : همین فقط بدت نمیاد ؟؟ گفتم : خب ...... خوشم میاد ازش خوبه ، دوستش دارم . منو کامل درک میکنه . بابام گفتند : من باهاش صحبت کردم می گفت واسه ی اینکه تو توی آرامش باشی حاضره هر کاری بکنه ....
پارت73 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خندیدم و گفتم : واقعاااا !! اونم ازاین حرفا بلده بزنه ؟... پس چرا به خودم نمیزنه .... بابام گفت : زهرا جان بابا دخترم توعاقلی و تصمیم هات همیشه درست بوده ما که صحبت هامون رو کردیم خانواده ی خیلی محترمی هستن عموشون هم قبلا همکارم بوده ؛ هر تصمیمی گرفتی من و مامانت هم راضی هستیم خب ؟ با هم خداحافظی کردیم و برگشتم تو سالن . مامان آقا محمدحسین گفتند که با بریم تو اتاق تا حرفامونو بزنیم . من جلو جلو رفتم تا راهنمایی کنم که کدوم اتاق بریم . وقتی وارد اتاق شدیم من روی تختم نشستم و آقامحمدحسین روی صندلی کنار تختم ؛ سکوت بین مون خیلی آزاردهنده بود . به خاطر همین مجبورشدم سر صحبت رو باز کنم . گفتم : شما نمیخواین حرفی بزنین ؟؟ دستی به موهاش کشید و همون دستش رو از بالا تا پایین صورتش کشید و محاصن اش رو مرتب کرد . همونطور که صورتش پایین بود
پارت74 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفت : راستش شما شغلم رو که میدونین تو هوافضای سپاه با استاد دانشگاه مون سر یه پروژه کار میکنم . خونه دوم من هیئت بوده و هست وخواهد بود . ماشین و خونه هم دارم ولی خب نه درحد مدل بالا ، معمولی . گفتم : هنوزم دارم ازتون می پرسم شما از انتخاب تون کامل مطمئن هستین ؟ با این انتخاب ، شاید آینده ی شما خراب بشه هااااا ..... بعضی وقتا یک سری انتخاب ها زندگی آدم ها ور میسازه و آینده شون رو تعیین میکنه مثل ازدواج ...... گفت : هیچ وقت توی عمرم اینقدر از انتخابم مطمئن نبودم ؛ هیچ وقت ..... در ضمن با این انتخاب آینده ی من آباد آباده .... بعدشم چرا شما فکر میکنین توی زندگی هر کسی برید ؛ زندگیش رو خراب میکنین ؟ هیچ کس ... هیچ کس این حرف تون رو قبول نداره . حتی دخترخاله تون که هجده ساله باهاتون هست ....
پارت75 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با کمی مکث گفتم : نمیدونم .... همه اش فکر میکنم همه باهام از سر تعارف نمیگن که دردسر دارم .... آخه خودم دارم می بینیم از وقتی اومدم تو زندگی شما بینی تون شکست ، تیر توی سینه تون خورد ، کتک خوردین ........ دیگه چی بدتر از اینا ؟؟ تازه کلی ناسزا و تهمت هم از بچه های دانشگاه شنیدین .... دو روز دیگه هم میگن مهنا شمس و محمدحسین امیرمنش ، دوتا از مذهبی ترین های دانشگاه با هم ازدواج کردن ..... تازه ادعا شون هم میشه که ما اصلا به هم نگاه نمیکنیم و قلب مون واسه هیچ کس نمیزنه و اینااااا . آقا محمدحسین گفت : اون اتفاق هایی که تو دانشگاه و این طرف واون طرف واسم افتاده بخاطر نامراعاتی ها ودعوا کردن های خودم بوده ربطی به شما نداشته .....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زمزمه کنیم همگی باهم دعای سلامتی آقا صاحب الزمان عج را..💚🌱 سلام امام زمانم 🌷بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ🌷 اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعة وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً...❤️‍🩹🌱 @noursa59