پارت72
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مجذوب ستاره ی تو چشماش بودم که یه حسی از درونم بهم اجازه نداد بیشتر از این نگاهش کنم ...
نمیدونم چرا ولی تسلیم اون حس درونم شدم .
به خودم اومدم و دیدم مامانش داره صدا میزنه تا برم با مامان و بابام صحبت کنم .
چون خجالت میکشیدم توی جمع درموردش صحبت کنم پا شدم رفتم تو اتاق تا حرفامو باهاشون بزنم .
بعد از سلام و احوال پرسی بابام پرسید : زهرا جان بابا نظرت درمورد این اقا پسر چیه ؟؟
با کمی مکث گفتم : بابا جانم .......
این اقا پسر اسم داره هااااا بعدشم خب.......
ازش بدم نمیاد .
بابام با تعجب گفت :
همین فقط بدت نمیاد ؟؟
گفتم : خب ......
خوشم میاد ازش خوبه ، دوستش دارم . منو کامل درک میکنه .
بابام گفتند : من باهاش صحبت کردم می گفت واسه ی اینکه تو توی آرامش باشی حاضره هر کاری بکنه ....
پارت73
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خندیدم و گفتم : واقعاااا !! اونم ازاین حرفا بلده بزنه ؟...
پس چرا به خودم نمیزنه ....
بابام گفت : زهرا جان بابا دخترم توعاقلی و تصمیم هات همیشه درست بوده ما که صحبت هامون رو کردیم خانواده ی خیلی محترمی هستن عموشون هم قبلا همکارم بوده ؛
هر تصمیمی گرفتی من و مامانت هم راضی هستیم خب ؟
با هم خداحافظی کردیم و برگشتم تو سالن .
مامان آقا محمدحسین گفتند که با بریم تو اتاق تا حرفامونو بزنیم .
من جلو جلو رفتم تا راهنمایی کنم که کدوم اتاق بریم .
وقتی وارد اتاق شدیم من روی تختم نشستم و آقامحمدحسین روی صندلی کنار تختم ؛ سکوت بین مون خیلی آزاردهنده بود .
به خاطر همین مجبورشدم سر صحبت رو باز کنم .
گفتم : شما نمیخواین حرفی بزنین ؟؟
دستی به موهاش کشید و همون دستش رو از بالا تا پایین صورتش کشید و محاصن اش رو مرتب کرد . همونطور که صورتش پایین بود
پارت74
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفت : راستش شما شغلم رو که میدونین تو هوافضای سپاه با استاد دانشگاه مون سر یه پروژه کار میکنم .
خونه دوم من هیئت بوده و هست وخواهد بود .
ماشین و خونه هم دارم ولی خب نه درحد مدل بالا ، معمولی .
گفتم : هنوزم دارم ازتون می پرسم شما از انتخاب تون کامل مطمئن هستین ؟
با این انتخاب ، شاید آینده ی شما خراب بشه هااااا .....
بعضی وقتا یک سری انتخاب ها زندگی آدم ها ور میسازه و آینده شون رو تعیین میکنه مثل ازدواج ......
گفت : هیچ وقت توی عمرم اینقدر از انتخابم مطمئن نبودم ؛
هیچ وقت .....
در ضمن با این انتخاب آینده ی من آباد آباده ....
بعدشم چرا شما فکر میکنین توی زندگی هر کسی برید ؛ زندگیش رو خراب میکنین ؟ هیچ کس ... هیچ کس این حرف تون رو قبول نداره .
حتی دخترخاله تون که هجده ساله باهاتون هست ....
پارت75
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با کمی مکث گفتم : نمیدونم ....
همه اش فکر میکنم همه باهام از سر تعارف نمیگن
که دردسر دارم ....
آخه خودم دارم می بینیم از وقتی اومدم تو زندگی شما بینی تون شکست ، تیر توی سینه تون خورد ، کتک خوردین ........
دیگه چی بدتر از اینا ؟؟ تازه کلی ناسزا و تهمت هم از بچه های دانشگاه شنیدین ....
دو روز دیگه هم میگن مهنا شمس و محمدحسین امیرمنش ، دوتا از مذهبی ترین های دانشگاه با هم ازدواج کردن .....
تازه ادعا شون هم میشه که ما اصلا به هم نگاه نمیکنیم و قلب مون واسه هیچ کس نمیزنه و اینااااا .
آقا محمدحسین گفت : اون اتفاق هایی که تو دانشگاه و این طرف واون طرف واسم افتاده بخاطر نامراعاتی ها ودعوا کردن های خودم بوده ربطی به شما نداشته .....
زمزمه کنیم همگی باهم
دعای سلامتی آقا صاحب الزمان عج را..💚🌱
سلام امام زمانم
🌷بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ🌷
اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ
فی هذهِ السّاعة وَ فی کُلّ ساعَة
وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً
وَ دَلیلاً وَ عَیناً
حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً
وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً...❤️🩹🌱
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد جواد علی محمدی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت75 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با کمی مکث گفتم : نمیدونم .... همه اش فکر میکنم همه باهام از
پارت76
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعدشم مگه مذهبی ها ازدواج نمیکنن ؟ مگه داریم کار خلاف میکنیم ؟
همه جوونا ازدواج میکنن ماهم همینطور .
ما نباید منتظر حرف های این و اون باشیم . ما باید زندگی خودمونو بکنیم .
حالا بگین ببینم قبوله ؟
منم که با حرفاش قانع شدم ، آروم گفتم : انشالله قبوله !
از اتاق اومدیم بیرون امیرمنش از ذوقی که داشت جلو جلو رفت و منم پشت سرش رفتم .
مامانشون گفتند : خب؟؟ چی کار کردنی شدین بچه ها؟ چیشد؟
اونم طبق معمول با یه لبخند ریزی گفت : انشاءالله مبارکه !!!
نمیدونم چرا اینقدر سریع و هول هولی ولی منم رو حرف بزرگترها چیزی نگفتم .
مامان و باباهامون قرار گذاشتن دو هفته دیگه حرم مطهر اقا امام رضا عقدمون باشه و فردا شب بریم برای خرید حلقه و لباس واینا .
پارت77
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( وقتی که من فرشته میشم ! )
بالاخره روز خرید وسایل هم رسید .
فاطمه به عنوان مادر و پدرو همه کس وکارم همراهم اومد .
خرید اول مون حلقه ازدواج بود .
برای حلقه ؛ مامان اقا محمدحسین و فاطمه همراه مون اومدند . بر خلاف همه دخترا که دوست داشتند حلقه ازدواج شون از اونایی باشه که الماس یا گل و پروانه و اینا داره ؛ من اصلا علاقه ای به خریدن اونا نداشتم .
همیشه هم فاطمه میگفت تو خیلی اخلاق ات خاص و غیرقابل پیش بینی هست .
کلی مغازه رو گشتیم و همه فروشنده ها خوشگل ترین حلقه هاشون رو نشون میدادند ولی من رضایت بده نبودم .
انگار حالا حالا ها قرار نبود انگشتر ایده آل من پیدا بشه .
مامان آقا محمدحسین هم که از گشتن زیاد تو پاساژ خسته شده بودند روی یکی از نیمکت های تو پاساژ نشستند و به نشانه درد ، دست هاش و از بالا تا پایین پاهاش کشید .