من وابسته همین سادگی ها
و بی ریا بودن هام...
والا زندگی پر زرق و برق فقط
دودش تو چشم و چال آدم ها میره.
بخاطر همین در اوج بی ریایی نشستیم
یه گوشه و یه کوکی کوچیک گرفتیم و شمع
گذاشت روش رو گفت باید آرزو کنی!
به عکس شهدای پشت سرش نگاه کردم و
گذر آدم ها در پیاده رو...
بهش گفتم دارم پیر میشم!
هر سال که میگذره انگار ازش
دور دورتر میشم!
حالا که ۲۳ سالم شده و دارم روزگار
رو به عشقش سپری میکنم...
نکنه بدون اینکه روی ماهش رو
ببینم بمیرم!
این سال ها و شمع ها که فوت میشه
و میگذره...
من بدون اون و رویای دل انگیزش چطوری
سر کنم!؟
این چشم ها چه فایده دارن وقتی
یوسف زهرا رو ندیدن!؟
۲۳ سال بدون ایشون چطوری سر
شد!؟
انگار هر لحظه و هر سالش تکه هایی
از قلبم جدا میشن...
این جوونی و این نشاط وقتی نیست
به چه درد میخوره!؟
کاش امسال فقط بیاد...
حتی اگر یه آدم بدرد نخور براش بودم،
مهم نیست!
من کارهای کوچیک زیادی بلدم....
مگه حتما باید وزیر و امیر لشکر باشم
تا مورد رضایت باشم!؟
حتی اگر اونها هم باشم...در نهایت در
برابر خداوندگارش همه هیچیم...
فقط بیا...
این جوونیِ زنوب دیگه بدرد نمیخوره...
میترسم مستی جوونی من رو ازت بگیره...
تو منو با سیلی و چک از خودت جدا نکن!
همهی این زندگی و جهان بی شما برای من بی معناست....
به وقت بیست و یک اردیبهشت سالِ پنج
ساعت یازده و نیم شب/ تولدِ ۲۳ سالگی
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
دنیا طوری شده که امسال محرم،
بدون نعلین، در حالی که مدام با صورت
میخورم زمین و خاکی و گِلی شدم،
با خارهای مغیلان که تمام تنم رو
پر کرده....
با حالت زاری و مویه...
به سمت شما فرار میکنم.
به سمت کربلا فرار میکنم.
مثل اطفال یتیم شما در غروب
عاشورا...
آتش در همه جا زبانه کشیده،
و من پناهی جز شما ندارم.