ما در هیئت به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم!
از همان دوران کودکی... زمانی که امام حسین را نمیشناختیم و نمیفهمیدیم محرم یعنی چه؟
مادرهایمان دستمان را میگرفتند و میآوردند هیئت...؛ میآوردند که ادب را یادمان بدهند!
مادرهایمان از مادرانشان یاد گرفته بودند.
این سنت بیش از هزار سال است که نسل به نسل گشته و به مادرهای ما رسیده...
من شرح واقعهی محرم را بارها شنیدهام.
بارها در کودکی از مادرم پرسیدهام؛ که چرا ما هر سال محرمها عزادار میشویم؟ چرا مشکی میپوشیم و ادب میکنیم؟
و مادر همیشه میگوید:
"محرم همه قصهی ادب است؛
ادب بنده به خدا...
ادب نوکر به مولا...
ادب، آدم را نجات میدهد."
و مادران ما هم این را میدانند. مثل مادر حر که ادب را یادش داد! یادش داد که حرمت زهرا و فرزندان زهرا واجب است...
حر هم خوب یاد گرفت؛
و همین ادب حر را نجات داد...!
_شب چهارم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
شب پنجم؛ هی این تیکه شعر رو زمزمه میکنم که:
زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان...
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر...!
افُقْ ...
زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان... حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر...!
بنازم اموهب را که گفت به پارهتن؛
برو به معرکه با سر... ولی میا با سر...!
افُقْ ...
یک راست میروم سر اصل مطلب!
امشب، شب پنجم است... شب اصحاب...!
شبِ حبیب و زهیر و بریر و عابس و ...
امشب شب همه آنهاست که تا آخر ماندند پای تو! امشب شب رفیقبازهاست...!
گفت: از زیارت نامهی ارباب و "و سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" اینجور برمیآید که پروردگار عالم، رفیق بازها را بیشتر دوست دارد.
امشب شبِ حبیب است. چه خوب اسمی داری حبیب... دهخدا نوشته: حبیب یعنی خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب، محبوب، معشوق، یار...
تو حبیبی، رفیق چندین و چند ساله این خانواده!
تو حبیبی که حسین برایت نوشت:
«من الغریب الی الحبیب...»
تو حبیبی که حسینِ غریب برایت نوشته:
«اما بعد...ای حبیب! تو بیشتر و بهتر از دیگران ما را میشناسی! خودت را از ما دریغ نکن...»
حسین رفاقت را تمام کرده که نشود رفیق نیمه راه... و تو هم حبیب، رفاقت را تمام کردی... که دوستدار بودی، دوست بودی، رفیق بودی، محب بودی، یار بودی...
تو رفاقت را تمام کردی که شدی اول پیرغلام عالم...! که پیرغلامهای ما از تو یادگرفتند پیرغلامِ غریب شدن را...
که نه فقط تو، زهیر و بریر و عابس و باقی یاران و اصحاب رفیق بودند. رفیق شدند.
عابس لحظه آخر گفته بود: «اگر میتوانستم کشتن شدن را از تو دفع کنم؛ به چیزی عزیزتر و محبوبتر از جانِ خودم، دفع میکردم... السلام علیک یا اباعبدالله...»
و از همان روز این جمله شده باب رفاقت ما و شما...
آقای امام حسین...؛ آقایِ رفیقِ آدمهایی که رفیق ندارند!
محبت شما عجیب است. شما همه ما را دوست داری... همه ما را... به همان اندازه که برای زهیر که از شما دوری میکرد، پیک فرستادید که بگویید دوستش دارید. که مبادا عاقبتش ختم بخیر نشود... من شک ندارم که شما همه ما را به همان اندازه و به همان قاعده دوست دارید. شما آنقدر رفیقید که از بچگی دست ما را گرفتید و آوردید توی خیمه، که ما تا همین لحظه، سرمان را بالا بگیریم و بگوییم شما رفیق مایید! ما داریم زیر این خیمه، توی هیئت شما، پای روضه شما، پیر میشویم.
آقای رفیقبازها...
حرف ما ابتدا و انتها یک چیز است:
«اَتَقَرَّبُ اِلَی اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّکُمْ
بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِکُمْ وَ النّاصِبینَ لَکُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ وَ وَلِیُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ»
امشب شب همه آنهاست که تا آخر ماندند پای تو...
و من هم میخواهم که تا آخر پای تو و روضههایت بمانم... تا لحظهی آخر... نفس آخر... قطره خون آخر... تا آخرِ آخر!
_شب پنجم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
یک راست میروم سر اصل مطلب! امشب، شب پنجم است... شب اصحاب...! شبِ حبیب و زهیر و بریر و عابس و ... ا
Haj Meysam MotieeShab4Moharram1391[03].mp3
زمان:
حجم:
10.7M
با زهیر و بریر و مسلم؛
با حبیب و انیس و قاسم؛
با سوید و سعید و سالم...
مرد راه حسینیم، در پناه حسینیم، با سپاه حسینیم!
چون سلیمان و جون و جابر؛
چون بشیر و عبید و عامر؛
چون عُمیر و نعیم و زاهر...
بر مدار حسینیم، بی قرار حسینیم، جان نثار حسینیم!
افُقْ ...
با زهیر و بریر و مسلم؛ با حبیب و انیس و قاسم؛ با سوید و سعید و سالم... مرد راه حسینیم، در پناه حسینی
پ.ن: تو تکتک لحظاتی که داشتم متن امشب رو مینوشتم؛ این مداحی تو ذهنم پلی میشد((:
افُقْ ...
کم سنتر که بودم برام سوال بود نوجوانی که زندگیش در حوالی سن من میگذشته چگونه بعد از آن مبارزهی سنگین، زخمهای عمیق، تشنگی و گرسنگی میتواند بگوید همهی اینها برای من «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل»...!؟
این سوال در ذهنم بیجواب مانده بود تا زمانی که خواندم خانم زینب کبری(س)، حضرت قاسم را بسیار دوست میداشتند و همچنین حضرت قاسم بسیار به عمهی خویش عرض ادب و عشق داشتند؛ این نوشته پاسخی شد برای سوالم...
آخر مگر میشود شاگردِ عاشقِ مکتبِ بنتِ امیرالمومنین بود و به «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل» نرسید؟
مگر میشود راه عقیلهٔ بنیهاشم را بروی و
ذوب نشوی در عشق مولایت حسین(ع)؟
مگر میتوان پایِ درس امالمصائب بنشینی و فارغالتحصیل «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا» نشوی؟
اصلاً باید تحتِ تربیتِ حیدریِ عمهٔ سادات باشی که اینچنین برای امامت سپر شوی، شمشیر بزنی و برای دشمنش رجز بخوانی...
درس استادِ خود را به خوبی آموخته که میداند کمال زندگی انسان و نهایت رستگاری قرب به خداست و راه نزدیکی به خدا؛ اطاعت از امام است...
او از خون حسن(ع) است، در دامان حسین(ع) پرورش یافته و جا پای عمهاش زینب(س) گذاشتهاست که این چنین رسا میگوید «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل»...
_شب ششم محرم_
#مآه ؛ #معراج