دوم/
گفتم که... عکس قبل را اسماعیل ثبت کرده بود. یک خبرنگار... از همانها که بعد طوفان الاقصی این جلیقه را از تنشان در نیاوردهاند. عکس را پنج ساعت پیش توی صفحهاش گذاشته بود.
اما این عکس دوم چیزی حدود بیست دقیقه پیش توی صفحهاش گذاشته شده... با این تفاوت که اسماعیل شهید شده! ماشین خبرنگار را زدهاند.
این عکس هم خود مقاومت است. مقاومت حرف نیست. مقاومت با زندگی عجین شده...
حالا دیگر عکس اسماعیل را گذاشتهاند توی صفحهاش و نوشتهاند: الشهید الصحفی اسماعیل الغول
سوم/
یک روز هم میآید که این عکسها را به دستمان میگیریم؛ و میگذاریم کنار هم و یک عکس دیگر هم بهشان اضافه میکنیم که عکس پیروزی است...
عکس آن روزی است که لبخندشان از ته دل میشود و یک کدام از اینها، عکسهای مسجدالاقصی را ثبت میکنند که پیروز شدهاند!
آن وقت هر کدامشان عکس یکی از شهدایشان را به دست میگیرند و خبرنگارها ثبت میکنند شادی شان را... ثبت میکنند شریک بودن خونهای شهدایشان را در پیروزیشان... ثبت میکنند چشمهای پر از برق از خوشحالی شان را..
مقاومت ادامه دارد. خون اسماعیلها و ابراهیمها مقاومت را محکمتر میکنند.
افُقْ ...
دوم/ گفتم که... عکس قبل را اسماعیل ثبت کرده بود. یک خبرنگار... از همانها که بعد طوفان الاقصی این جل
پ.ن: اگر بروید توی صفحه شخصیاش، هنوز استوری آخرش را میتوانید ببینید...
مقاومت با زندگی عجین شده!
مقاومت یعنی این...!
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکمله:
همان که پرستو عسگرنژاد نوشته است:
سیصد روز روایتگر رنج این مردم بودی اسماعیل!
با قلمت، با دوربینت، مظلومیتشان را جلوی چشم جهان گذاشتی تا حقیقت بر دروغ چیره شود.
و امروز، درست وقتی داغ اسماعیل بزرگ مقاومت بر دلت بود؛ خودت هم به او پیوستی...! و حالا مردم اینطور مثل پروانه دورت میگردند.
خدا! تو میدانی چنین عاقبتی برای ما نویسندهها و روایتگرها بزرگترین رؤیاست…
هنیئاً لک اسماعیل
هنیئاً لکم…
افُقْ ...
معروف است به امِ عمرو... مادر عمروبنجنادة! همه به این نام او را میشناسند. انگار تمام هویتش خلاصه م
بنا به دلایلی چند شب وقفه افتاد بین اینها... اما انشاءالله از امشب دوباره متنهارو با کمک رفقا، از سر میگیریم.
همه داستان همین جمله است. او همسرش را راهی کرد. یک جایی از تاریخ، یک خانمی هست که اگر نبود حالا معادلات متفاوتتر بود. اگر نبود؛ یک نفر توی این دم و دستگاه عاقبت بخیریاش قطعی نبود.
دلهم را میگویم. زهیر عاقبت بخیریاش را مدیون دلهم است. مدیون همسرش... اگر دلهم نبود؛ دیگر وقتی روضه خوان، شب پنجم روضه اصحاب میخواند؛ اسمی از زهیر نمیبُرد. دلهم همسرش را راهی کرد. که برود پسر پیامبر را یاری کند. که مبادا پسر پیامبر تنها باشد. تاریخ میگوید حرف دلهم، زهیر را راهی خیمه حسین کرد و بعد تاریخ مینویسد زهیر عجیب متحول شد. دلهم همسرش را راهی کرد. تاریخ مینویسد دلهم بود. تا لحظه آخر... او امام را یاری کرد. تا لحظه آخر... شوهرش را به میدان فرستاد و خودش هم جوری دیگر یار بود برای حسین و زینب!
اما بعد، آنجا که دیگر عاشورا تمام شده و پیکرها بیکفن روی زمیناند؛ دلهم، غلامشان را میفرستد که برای زهیر کفن ببرد. اما تاریخ میگوید غلام برمیگردد و اشکهایش جاری میشود و میگوید: «من چگونه اربابم را کفن کنم وقتی پسر پیامبر بی کفن است...» و تاریخ مینویسد اگر دلهم نبود، معادلات فرق داشت. اگر دلهم نبود...
و بعد تاریخ سال ها بعد از امعبدالسلام میگوید. همسر اسماعیل هنیه...
_شب بیست و هفتم محرم_
#مآه ؛ #معراج
شاعر یک شعر دارد که چند بیتی از سرها میگوید. از سرهای اصحاب حسین... یک جایی مینویسد:
«زهیر گفت؛ حسینا! بخواه از ما جان...
حبیب گفت؛ حبیبا بخواه از ما سر!»
و بعد جلو میآید و شاعر میگوید:
«بنازم امِوهب را که گفت به پاره تن؛
برو به معرکه با سر ولی میا با سر....!»
کربلا مادرهای زیادی را به چشم دیده... چه آنها که بودند و چه آنها که نبودند؛ اما فرزندانشان حقشان را ادا کردند. اما ام وهب بود. و اسمش که می آید؛ یک تصویر روشن توی ذهن ما نقش میبندد و آن، سکانس مختار است که پسر را راهی میدان میکند و بعد چشم انتظار، یک گوشه میایستد و جنگاوری پسرش را نگاه میکند و مثل همه مادرها، توی دلش قند آب میشود از رزم آوری پسرش... اما بعد پسرش از اسب میافتد. پسرش روی زمین میافتد. امِوهب دورتر ایستاده و پسرش را میبیند. اما مادر کمرش خم نمیشود. اشکش از گوشه چشمش جاری نمیشود که کسی نبیند. که مبادا امام ببینید و از اشک امِوهب خجالت بکشد. میگویند وهب نصرانی بوده... اما چه فرقی دارد. مادر، پسرش را برای یاری از حق تربیت کرده... و تاریخ او را به مادر بودنش میشناسد. که وقتی سر پسرش را برایش میفرستند، سر را پس میفرستد و میگوید: «در مرام ما نیست آنچه را که هدیه دادهایم؛ باز پس فرستادهایم.» تاریخ او را با نام امِوهب میشناسد که مادر است. که شاعر گفت:
«بنازم امِوهب را که گفت به پاره تن؛
برو به معرکه با سر ولی میا با سر....!»
_شب بیست و هشتم محرم_
#مآه ؛ #معراج