افُقْ ...
بنازم "امِوهب" را، که گفت به پارهتن: برو به معرکه با سر؛ ولی میا با سر...!
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید؛
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر...!
افُقْ ...
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید؛ گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر...!
صدای آیه کهفالرقیم میآید؛
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر...!
افُقْ ...
صدای آیه کهفالرقیم میآید؛ بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر...!
دلم هوای حرم کرده است! میدانی؛
دلم، هوای دو رکعت نماز بالا سر...!
افُقْ ...
جهان نگذاشت تا روز دهم در کربلا باشم؛ چه فرقی میکند حالا شوم تواب یا مختار...
جهان، این تیرهی خاموش، روشن میشود آری...
محرمها که میکوبم سیاهی بر در و دیوار!
افُقْ ...
جهان، این تیرهی خاموش، روشن میشود آری... محرمها که میکوبم سیاهی بر در و دیوار!
همان وقتی که اشکی میچکد در روضه از چشمم؛
همان وقتی که میگویند از گودال، از مسمار!
افُقْ ...
همان وقتی که اشکی میچکد در روضه از چشمم؛ همان وقتی که میگویند از گودال، از مسمار!
همان وقتی که در مشایه خوابم برد روی خاک!
دلم آن خواب را میخواهد! آن رویای بیتکرار...
افُقْ ...
همان وقتی که در مشایه خوابم برد روی خاک! دلم آن خواب را میخواهد! آن رویای بیتکرار...
عمود آخر است و چشمهای خیس من بستهست!
به گوشم میرسد: «اهلا و سهلا مرحبا زوار»
افُقْ ...
عمود آخر است و چشمهای خیس من بستهست! به گوشم میرسد: «اهلا و سهلا مرحبا زوار»
جهان پایان خوبی با حسینبنعلی دارد!
تو تنها گریهکن در روضه...؛ باقی را به او بسپار!
ای دل...؛
تو چه میکنی؟!
میمانی یا میروی؟!
داد از آن اختیار؛
که تو را از
حسین
جدا کند...!