۱۸ سالگی عجیب بود برام؛
خیلی از اولینها رو توش تجربه کردم...
اولین کربلا؛
اولین راهیان نور ...
پر برکت بود این ۱۸ سالگی تو سال ۰۲؛
الحمدلله🌱
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب
چیشد که اون روز لای اون کتابها،
یهویی و اتفاقی اسم کتاب مرد رویاها هم رفت توی لیست خرید؛
نمیدونم.چیشد که وسط امتحان نهاییها دستم رفت روی کتاب و شروع کردم به خوندنش؛ نمیدونم. و چیشد که تو دهلاویه جلوی یکی از عکسا متوقف شدم و تک تک سکانسهای کتاب رو لمس کردم اونجا؛ نمیدونم. من که نمیتونم از شما چیزی بگم. اما سید مهدی شجاعی، خیلیییی خوب شما رو توصیف کرده: مرد رویاها...🌱🕊 - دهلاویه📍- #راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب ؛ #پنآه
افُقْ ...
چیشد که اون روز لای اون کتابها، یهویی و اتفاقی اسم کتاب مرد رویاها هم رفت توی لیست خرید؛ نمیدونم.
•••🕊
دیده بودم کسی را که خوب میجنگید؛
دلیرانه، سلحشورانه و دلاورانه.
دیده بودم کسی را که زاهدانه میزیست و دیده بودم که چگونه ورع و زهدش نسبت به دنیا، شیطان را زمینگیر میکند و به ستوه میآورد.
دیده بودم کسی را که در علماندوزی و دانشافروزی، ارادهای استوار داشت و ذهنی فعال و خستگی ناپذیر.
دیده بودم کسی را که در خلاقیت و ابتکار، قلههای دست نخورده و پا ندیده را یکی یکی درمینوردید و به ستیغهای تازهتری میرسید.
دیده بودم کسی را که در معرفت رسولالله را تداعی میکند و مریدان مقرب اهل بیت را...
اما ندیده بودم که کسی روح نیایش را به این زیبایی با حماسه پیوند زند و علم را در خدمت عزت و آزادگی به کار گیرد و زهد و پرهیز را با جنگ و ستیز بیامیزد و ابتکار و خلاقیت را در خدمت خلق در آورد.
و عشق و ارادت به اهل بیت، گوی سبقت از دیگران میربود و دلش را چون گل آفتابگردان، هر لحظه به روی خورشید مولا میگشود.
دیده بودم کسی را که در ایثار و فداکاری، شمع به حال او غبطه میخورد و پروانه بر سجادهاش سجود میبرد.
اما ندیده بودم که کسی همهی اینها را یکجا در وجود خود جمع کند و تندیسی از کمال بیافریند؛ آنچنانکه اصحاب خاص...
و لطیفترین شبنمهای اشک را بر گونهی استوارترین کوههای عالم بنشاند.
این بود که واله شدم و شیفته و حیران که تو چگونه چمران شدی؟
و سرگردان؛ که چگونه میتوان چمران شد؟!🌱
و ... این درست آن زمان بود که تو بار سفر بسته بودی و دست از این جهان شسته بودی.
و من سالهاست که همچنان در جستجوی تو راه میپویم و دیدارت را لحظه میشمرم و چشیدن جرعهای از اقیانوس معرفتت را آرزو میکنم.
- مرد رویاها ؛ سید مهدی شجاعی -
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #خرده_نوشتههای_بقیه
#دیالوگ ؛ #پنآه
سبد و داشتههای
مامان و خاله اتوبوس...
الحق که فاطمه خیلییی مامان بود.
واقعا دلم براش تنگ میشه!
#راهیِ_نور ؛ #دفترچه ؛ #قاب