حالا دغدغه مسلمین جهان برای جزءهای عقبافتادهشان از ختم رمضانی قرآن، بیش از نگرانیشان برای وعدههای عقبافتاده غذایی در نوار غزه است. واللّه نگرانی زنان خانههامان برای انتخاب غذایی برای پخت سحری فردا، بیشتر از نگرانیشان برای مادران غزه شده که گوشتهای سوخته اطفالشان را در پلاستیک جمع میکنند. امروز صیام و گرسنگی مردان در سراسر بلاد اسلامی، آنها را به یاد ساعتهای باقیمانده تا افطار میاندازد اما بهیاد گرسنگی مسلمین غزه نه. والدینِ بچههای ناز لطیفی که هنوز به تکلیف نرسیدهاند، وقتی اندک زحمت و اذیت کودکشان در روزهی کلهگنجشکی را میبینند، تاب نمیآورند و اصرار میکنند که غذا بخور، ولی لحظهای برای ماهها گرسنگی اطفال غزاوی بغض نمیکنند. جوانها کتب اخلاقی میخوانند؛ شیعیان ابوحمزه و سنیان رکعت به رکعت تراویح میخوانند، اما کسی برای نوامیس مسلمین زیر یوغ یهود فریادی برنمیکشد. قحطی شده. امکانات پزشکی نیست. خانهها تخریب شده. مساجد خاکستر شده. همه اما کنج محراباند. جهان اسلام مرده؛ در تابوت خفته؛ و حتی غیورمردی نیست که بر جنازهاش نماز بگذارد. نه دول اسلامی رگ غیرتی برای حمایت و نطق کشیدن دارند و نه حتی عموم مسلمین مواسات و همدردی با مسلمانهای زیر بمب و آوار غزه. فراموش شدهاند. انگار که هرگز نبودهاند. نه دیگر تیتر خبرهایند و نه موضوع یادداشتها. نه در دعاهای جمعیِ مساجد میشود یافتشان، و نه در محتوای مجازی تایملاین جهان اسلام. سفرههای افطار در پنجاهودو مملکت اسلامی، روی خون اطفال غزه پهنشده انگار. هیچکس به یادشان نیست. هیچکس. چه خوب گفته بود آن خبرنگار فلسطینی: این بدترین ماه رمضانی نیست که بر امت مسلمان می گذرد؛ بلکه بدترین امت مسلمان است که ماه رمضان بر او میگذرد!
«مهدی مولایی»
#خرده_نوشتههای_بقیه ؛ #آرمان
افُقْ ...
#آرمان
یکی میگوید خبر دروغ است و تکذیب شده؛ یکی میگوید خبر برای چند ماه پیش است و آنموقع نتوانستهاند پخشش کند؛ هرکس چیزی میگوید. دنبال راست و دروغ خبر میگردند و تحلیلش میکنند که راست است یا نه؟
که اگر نباشد و تکذیب شود، خدارا شکر که یک داغ کمتر، یک درد کمتر، یک زخم کمتر روی تن این سرزمین افتاده!
اما راست و دروغ خبر را بگذار کنار...
مگر سرزمین زیتون، از این داغها کم دیده؟! طنطوره و صبرا و شتیلا و هزار داغ دیگر...
مگر کم دیده که کودکش اسمش را روی دستش نوشته برای شهادت؟ مگر کم دیده کودکش که تازه خواندن نوشتن یادگرفته دست به قلم شده برای نوشتن وصیتنامه؟ مگر کم دیده قابهایی که پدر، بدن سرد دخترکش را با تمام وجود بغل کرده و موهایش را نوازش کرده؟ مگر کم دیده استیصال مادری که نمیداند خودش را جان فدای بچهاش کند برای گرسنگیاش و برایش آرد پیدا کند یا خودش را جان فدای بچهاش کند و شهادت بچهاش را نببیند؟! باز هم بگویم؟!
راستش را بگویم، از همان بچگی، این سرزمین و آدمها و بچهها برایم یک چیز دیگر بودند. اما هیچ وقت دِینم را ادا نکردم! دینم را ادا نکردم چون هر سال، روز قدس، مسجدالاقصی را استوری کردم و زیرش نوشتم: سنصلی فیالقدس! اما هیچ نمیدانستم از این سرزمین و تاریخش...
طوفان الاقصی که اتفاق افتاد، از ندانستههایم راجع به این سرزمین خسته شده بودم و به لطف آن کارِ روایت زیتون، دست به گوگل شدم برای سرچ، برای تلاش برای دانستن از این سرزمین و تاریخش!
اسم طنطوره را تازه شنیدم، جنایتش را بعد سالها تازه خواندم، اما برای نوشتن از آن در روایت زیتون شرم کردم. نشد بنویسم. چه بنویسم؟ بسنده کردم به همان خنده آن اسرائیلی برای گفتن از جنایتهایش! به نظرم اگر کارگردان خیلی خبرهای هم باشد و بازیگر کارکشته، هیچ وقت نمیتواند بعد گفتن آن جنایتها، آنقدر نفرت انگیز، آنقدر راحت، بخندد که او خندید. آنقدر راحت آن تصویر را خلق کند!
من کلمه کم آورده بودم برای گفتن از طنطوره و فکر کردم گذاشتن آن تیکه، خودش گویای همه چیز باشد.
حالا امشب که میخواهند سرپوش بگذارند روی جنایتهای این حرامیها و دنبال خبر موثق میگردند برای اتفاق نقل شده دیشب، شما را ارجاع میدهم به طنطوره و زخمهای ۷۵ ساله دیگر این خاک که کم ندیده و کم عرق شرم نریخته!
دارم پراکنده مینویسم. شما ببخشید مرا!
از همان روز که این جمله را شنیدم، رفته روی مغزم که:
این بدترین رمضان تاریخ نیست که بر مسلمانان جهان میگذرد؛
بلکه این بدترین مسلمانان تاریخ هستند که رمضان بر آنها میگذرد!
به این جمله که فکر میکنم و خودم را میبینم، مغزم درد میگیرد. من؟
شرم میکنم. من که بعد سالها گفتن و حرف زدن و شعار دادن، تازه چند ماه است که با نقشه فلسطین آشنا شدم. من؟ من که پشت گوشیام برچسب فلسطین زدهام که یادم نرود و هی یادم میرود در کجای تاریخ و زمان و مکان ایستادهام.
من؟ من که خیر سرم دانشجوام و مثلا موذن جامعه، که اگر من خواب بمانم، نماز امت قضا میشود! که خواب ماندهام که قضا شده نماز امت! که خواب ماندهام که کنشهایمان هنوز نشده آنچه باید باشد. که خواب ماندهام که از ۷ اکتبر تا امروز با وجود صدها راهپیمایی که در این شهر برگزار شده، هنوز آن راهپیمایی که باید به دلم ننشسته است و نتوانستهام آن طور که باید، مرگ بر اسرائیل بگویم، که منِ دانشجو خواب ماندهام که این چند راهپیمایی برگزار شده هیچ فرقی با قبلیها نداشت و بگذریم. من؟ من که عصر استوری پشت استوری گذاشتهام از اتفاق دیشب و اما امشب مثل همیشه رفتهام مهمانی عید و افطاری و ککم نمیگزد از اتفاق دیشب و سرسفره نوشابه کوکاکولا دیدهام و هیچ نگفتهام و ماندم که همرنگ جماعت شوم یا نه؟
امشب همه داشتند حرف میزدند. از کوچکترین مسئله تا ... اما هیچ کس حرفی از دیشب نزد! هیچکس انگار ککش نمیگزد. حتی حزباللهیترین آدم جمع! حتی طلبهاش! حتی پاسدارش! حتی...
سکوت کردهام امشب. میگویند تو یک چیزی بگو. میگویم چه بگویم. نمیدانم چه شده ام؟ ناراحتم؟ حالم خوش نیست؟ مطمئنی اصلا سکوت امشب مربوط است به غزه؟ یا نه روزمره خودم حالم را بد کرده؟
وسط این حرفها که توی سرم میچرخند این جمله میآید که: خود فلسطینیها هم وسط جنگ دارند زندگی میکنند! یادت نیست همان دیالوگ روایت زیتون را که میگفتیم: اینجا زندگی و مقاومت ادامه دارد! حالا من چند کیلومتر آن طرفتر به چه فکر میکنم؟ برای من، برای خانوادهام، برای اطرافیانم، برای من و بقیه هم زندگی و مقاومت ادامه دارد؟ یا همهاش روزمره است و مُردگی و نه حرفی از زندگی است و نه حرفی از مقاومت؟
افُقْ ...
یکی میگوید خبر دروغ است و تکذیب شده؛ یکی میگوید خبر برای چند ماه پیش است و آنموقع نتوانستهاند پخ
چند شب پیش گفتم برایم آدمهایی که با همه چیز فلسطین را میبینند و فلسطین را در همه چیز میبینند و فلسطین برایشان شعار و حرف نیست بلکه مسئله است، برایم آدمهای جذابیاند. رفیقی گفت به نظرم عاقبت بهخیرند. چقدر من هم دوست دارم برایم بشود مسئله! چقدر من هم دوست دارم دیگر سر سفره که کوکا را میبینم گیر نکنم بین همرنگ جماعت شدن و نشدن! چقدر من هم دوست دارم برایم دیگر شعار و احساس نباشد و در زندگیام جاری باشد. آنقدر جاری که من هم معنی "زندگی و مقاومت" را بفهمم. زندگی و مقاومت هم در تضادند و هم انگار در ترادف، شاید هم همخانوادهاند. نمیدانم اصلا!
چقدر من هم دوست دارم عاقبت به خیری را...!
خودمانیم. گیر کردهام که باید چه کرد؟ فقط باید از این درد فریاد زد و رسانه شد؟ فقط باید تبیین کرد؟ فقط باید...؟! باید چه کار کنم؟
من کجای تاریخ ایستادهام؟ من که روضه گوش دادهام و حالا یک نیم خط شده روضه و همه روضههای عاشورا و در و مدینه و کوفه را زنده کرده، حالا که هم روضه فاطمیه و حضرت زهرا را کشانده وسط، هم حسین را، هم زینب را، هم علی را، هم علی اکبر و علی اصغر و عباس و بنیهاشم را، حالا من کجا ایستادهام؟
چه کنم که معتز خبرنگار فلسطینی نوشته بود: کلکم شهود! و ما همه شاهد بودیم و هیچ نکردیم!
چه کنم که یالیتنا کنا معکم شود؟ چه کنم که پاسخ هل من ناصر ینصرنی شود؟
چه باید کرد؟
راه میخواهم. نشان میخواهم. مسیر گم کرده ام.
دلم ابوحمزه میخواهد آخر شبی که زار بزنم: اللهم انّا نشکو الیک فقد نبیّنا... و غیبة ولیّنا...!
دلم مسجد قائم میخواهد، دلم آن عظمالبلای دیشب در مسجد قائم را میخواهد که برایم عجیب بود آن صداها و نواها، آن موقع شب، در دل مسجد، که ته دلم گفتم خدایا دمت گرم با این بندههایت، با این بندههایت که این موقع شب، اینجا، اینگونه زار میزنند، اینگونه میخوانند تو را، اینگونه عظمالبلا میخوانند که بفهمانند صاحب میخواهند، فرج میخواهند، منجی میخواهند.
یهویی نوشتم و دست به قلم شدم. اما خلاصه آنکه
مسیر گم کردهام. به حق آن روضهها که زنده شدهاند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، به حق ابوحمزههای در دل شب این ماهِ ماهت، به حق آن الهی عظمالبلا و آن منجی که فرستادهای برایمان تا نجات یابیم، نجاتمان ده. مسیر نشانمان ده. که ما کجای این ظلمها و مظلومیتها باید بایستیم؟ که سهم ما چیست؟ که ما آمدهایم چه کنیم؟ که رسالت ما چیست؟
خلاصه که همان ورد همیشگی:
الهی استعملنی لما خلقتنی له...
پ.ن: پراکنده بود؟ خودت ب بسم الله را شروع کردی و به اینجا رساندی!
#دفترچه
29.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض و آه فقط!
خوش به حال اونا که صداشون، قلمشون، قدمهاشون و خودشون فدای این راه شدن و تو این مسیر خرج شدن!❤️
#آرمان
که لحظه شهادت پرسیدن:
آقا مرتضی زندهای؟!
و گفت:
+نه هنوز...!
"بیست فروردین هزار و چهارصد و سه"
#آقا_مرتضی ؛ #قاب ؛ #پنآه