افُقْ ...
رسیدیم دهلاویه. همانجا دوربین را داند دستم. مضطرب شدم. دلشوره گرفتم. آخر من از همان روز که خودم را قاطی رسانهایها کردم، برای دوربین به دست گرفتن مضطرب میشدم. و هر بار به بهانهای، دوربین را دادهام به دیگری...
راستش دوربین به دست گرفتن، من را مضطرب میکند. من را میترساند. میترسم که پایم بلغزد. که مسیرم منحرف شود.
دوربین مقدس است. به قول آقای طالبزاده، دوربین این همه سیر و سلوک کرده و برای مسلمین تصویر گرفته و به مثابه شمشیر بوده برای مسلمانان! دوربین حرمت دارد...
من همیشه ترسیدهام که مبادا حرمتش را بشکنم. که مبادا زرق و برقش، از رسالتم دورم کند و مبادا مقصد و انتها را گم کنم.
اما آن روز، توی دهلاویه...
دوربین دادند به دستم. من که همیشه ترسیدهام از دوربین به دست گرفتن، حالا هم بلد نیستم که چه جوری باید با آن راه بیایم و راهش بیندازم!
ولی بلاخره راه افتاد. چند عکسی هم گرفتم و نمیدانم چه شد، متوقف شدم روبه روی عکسِ شما...
شما!
شما که تهِ حرکت در مسیرتان بودید. زمان و مکان و سن و سال هم برایتان فرقی نمیکرد. میخواهد مصطفی یک نوجوان باشد؛ میخواهد دکترای فیزیک پلاسما را از دانشگاه برکلی گرفته باشد. میخواهد شاگرد اول کلاس باشد. میخواهد همه امکانات برایش فراهم باشد و بهترین زندگی را داشته باشد و آمریکا باشد. یا میخواهد زندگی سختی داشته باشد و در لبنان و در جنگ باشد. میخواهد قبل انقلاب باشد، یا بعد انقلاب باشد. میخواهد جنگ لبنان باشد یا جنگ ایران...
فرقی نمیکند. مصطفی چمران هرجا که باشد، خودش را، زندگیاش را، قدمهایش را، و همه چیزش را خرج آرمانش میکند. خرج رسالتش میکند.
مصطفی چمران هرجا که باشد برای اوست! قلبش برای او میتپد. راهش و قدمش به عشق اوست.
«خدایا به من توفیق ده که جزء اولین شهدای گلگون کفن تو، به خاک و خونِ تو بغلتم و جان خود را تسلیم تو کنم. به من اجازه بده که هرچه زودتر پروانهوار خود را در پرتو عشق تو بسوزانم. خدایا من از دردها و رنجها شکوه نمیکنم. از بار مشکلات نمیترسم. از زیباییهای طبیعت که همه، تجلیاتِ ذات بی همتای تو اند، خسته و سیر نشدم. ولی صبرم به دیدار تو تمام شده! و حوصلهام سر رفته است. تار و پود قلبم، به مهر تو سرشته شده! قلبم به عشق تو میتپد و برای دیدار تو بی تابم...!»
و حالا من، اینجا، توی دهلاویه، ایستادهام روبهروی عکس شما، دوربین دست گرفتهام، با اضطراب، تمام کلمات و جملات کتاب مرد رویاها را مرور میکنم. زندگی شما را مرور میکنم، دلم قرصتر میشود برای ادامه رآه! محکمتر قدم برمیدارم، فکر میکنم نباید ترسم را کنار بگذارم که ترسم، چراغ راه است برایم! اما باید با ترسم حرکت کنم. نباید جا بمانم! نباید لحظهها را هدر دهم. چقدر کار نکرده دارم! چقدر لحظات ثبت نشده دارم! چقدر حرفهای نگفته دارم! چقدر کلمه ننوشته دارم!
به شما فکر میکنم. به زیستتان، به حرفهایتان، به کارهایتان...!
و حرف سید مهدی شجاعی را تکرار میکنم که:
این بود که واله شدم و شیفته و حیران که تو چگونه چمران شدی؟
و سرگردان؛ که چگونه میتوان چمران شد؟!🌱
خلاصه که:
چگونه
میتوان
چمران
شد...؟!
-به وقت ۳۱ خرداد هزار و چهارصد و سه-
#معراج ؛ #پنآه
افُقْ ...
گالری گوشیام را بالا و پایین میکنم. اصلا من یک آلبوم جداگانه دارم که مخصوص شماست! عکسهای شما، حرفهای شما، هرآنچه که برای شماست...
راه که گم میکنم گالریام را باز میکنم و عکسهایتان را ورق میزنم.
شما یک معلم هستید! و معلمها هرگز نمیمیرند!
معلمها تا آخر، برایت معلمی میکنند و غبار دل و ذهنت را پاک میکنند.
راه که گم میکنم صدایتان در گوشم پخش میشود که:
+شما بندگان خدای جهانید.
و شما انسانهایی هستید که میدان تلاشتان جهان است، اینقدر خودتان را محدود نکنید.
+هر انسانی بپرسد که من برای چه به دنیا آمدهام؟! میگویم برای تلاش پرنبرد و پررنج در راه تکامل خویشتن و انسانیت.
+ تو به دنیا آمدی تا خالق جریانهای جدید باشی. تا جریان ساز باشی! نه اینکه خودت را به دست جریانهای موجود بسپاری!
راه که گم میکنم به کارهای شما، به مدل فکر شما، به زیستتان، به حرفهایتان فکر میکنم که برایم چراغِ راه شوند.
شما عجیب بودید آقای بهشتی! آنقدر عجیب که امام به شما گفتند که بهشتی یک ملت بود.
یک ملت بودن یک نفر خیلی عجیب است. خیلی بزرگ است. خیلی حرف عمیق و بزرگی است. اما نه برای شما... چون شما آنقدر بزرگید که یک ملت بودنِ شما چیز عجیب و غیر قابل باوری نیست.
من آن روزها نبودم. روزهایی که شما در اروپا بودید و تشکیلات راه انداختید و یک مسجد خرابه را کردید مرکز اسلامی در قلب اروپا، را نبودم. روزهایی که شما برگشتید و مبارزات را آنقدر تمیز ادامه دادید که آقا میگفتند: ساواک نمیدانست برای چه شما را بازداشت کند؟ فعالیتهای بهشتی طوری بود که هیچ نشانهای بر جا نمیگذاشت و بهانه دست رژیم نمیداد، را هم نبودم. روزهای منتهی به پیروزی و تلاشهای شما و جلسات مخفیانه شما را هم نبودم. روزهای بعد انقلاب که مرگ بر بهشتی میگفتند و شما را متهم میکردند هم نبودم.
اما من همه آن روزها را توی کتاب ها خواندهام. توی مستندها دیدهام. پای صحبت بزرگترها نشستهام و شنیدهام. من آن روزها را نچشیدهام، اما یک ملت بودن شما را توی آن روزها چشیدم و حس کردم! و شما در تمام آن روزها، به منی که شمارا ندیدهام، درسهایتان را آموختید و برایم معلمی کردید.
حالا ۷ تیر است.
۷ تیر سال ۶۰/ صدای انفجار/ دفتر حزب جمهوری/ آن ۷۲ نفر...
آن لحظه آخر که انگار گفتهاید:
«برادرها! من بوی بهشت را احساس میکنم...!»
من این روزها را هم نبودم. بغضِ آن روزها را نچشیدهام.
اما
تاریخ ورق میخورد. تاریخ تکرار میشود.
-به وقت هفت تیر هزار و چهارصد و سه-
#معراج ؛ #پنآه ؛ آقای #بهشتی